<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>...یادداشتهای حزب تک نفره من...</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 20:12:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>صداي بيد </title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رودخانه با درخت بید گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای چه کسی موهایت را خیس می کنی؟تو که یک درخت بی میوه بیشتر نیستی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بید گفت:ترکه هایم بی قراری می کنند.وقتی میوه ای نباشد باید به خیالی شاخه هایت را مشغول کنی.باید شاخه های جوان را بگذاری که بازیگوشی کنند.تا رنج رویش بی ثمر را فراموش کنند.ریشه درخاک داشتن بی قراری می اورد.می گویی چه کنم با درد سکون وسکوت؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرنده ای که آن سوی رودخانه تصویر بید را در آب نوک می زدگفت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرنده بودن چیز خوبی است.اما همه پرنده ها ریشه هایشان در باد است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بادگفت: امشب صدای گرگی را به اینجا می آورم تا بفهمید که دنیا یی که من دیده ام چقدر ترسناک است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رودخانه غرید. موجی به تنش دادو به بید گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بکش تن لشت را.زوزه ای درکار نیست.این صدای ترسناک سکون هزارساله توست که باد با چربدستی آن را از شاخه هایت می دزدد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بید گفت: صدای من ترسناک نیست.فقط کمی غمگین است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رودخانه کف به لبانش اورد و با رخوت گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاخه هایت را بکش درخت نحس !مگر نمی بینی که پوستم چروک می شود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بید با حالتی غمگین شاخه هایش را از آب کشید و اشک هایش را برخاک ریخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرنده از خاک خیس خورده کمی گل برداشت و خانه ای آنسوی رودخانه برای بچه هایش ساخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب جوجه هایش از ترس زوزهـۀ گرگی که باد با خوداورده بود برخود لرزیدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبح روز بعد بید مرده بود.ریشه هایش در آب افتاده بودند.ورودخانه شاخه های جوانش را یکی یکی می کند تا از بید جز چوب کهنه سیاهی نماند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاعر گردن کلفت به جای میرحسین نشست</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چندی پیش در مجلس شعری که شاعران در  محضر رهبری برگزار نمودند علی معلم دامغانی به قصیده ای اجازه گرفت. قصیده نیمه تمام ماند اما لقبی که رهبری به استاد دادند واقعا حق کلام را تمام کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاعر گردن کلفت. چه مسمایی است. کسی که می تواند به جای میرحسین بر صدر فرهنگستان  هنربنشیند. با این سه نفری که به فرهنگستان افزوده شد که جای محمد رضای شریفی نیا واقعا خالی است و البته جای گلایه اش روا. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی محمد رضاهای هنر دلقک هایی چون  شریفی نیا می شوند و تاب شجریان شدن ندارند ، شاعرگردن کلفت ، صدر احباب هنر خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد علی معلم دامغانی اهل خراسان است. هم شارب دراویش گناباد را دارد و هم ریش مداحی خدا آباد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاعری که هم شاگرد معلم شهید است و هم ثنای حضرت مصباح را می گوید. هم اخوان ثالث است و هم منصور ارضی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;*چندی پیش گفتگویی کرده بودیم و اوقات تنگ  شدند از نقد .  مثالی اوردند از دکتر شریعتی. گفتم محض رضای خراسان اینهمه از کیسه دکتر خرج نفرمایید . در این زمانه که  که هر جک و لطیفه را زیرش می نویسند دکتر شریعتی، شما و داریوش ارجمند هم می شوید امتداد و شاگرد شریعتی. شریعتی هنرش تعهد و اعتراض بود نه تفنن و امتناع و این هیبت  مهیب . &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt; گفت نقاد داغی هستی. شعری خواندم. ...&lt;FONT color=#ff0000&gt;سپیده مرده بر دوش ام &lt;/FONT&gt;...گفت چه بد. شاعر خوبی هم هستی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 19:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در مرگ این ثقه</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح یکی از این همکاران نورس ، بد و بیراهی نثار آقای تازه گذشته کرد. گفتم که تو جلوتر از رهبرت نروی . پیام تسلیت  مشخص خواهد  کردکه منتظری آیتی بود برای شیعه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت محال است.  برای این بدهد؟شرط ببندیم برای یک شام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم نان تو که حرام است و شرط بندی هم مومن. اما صبور باش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دشمن باشی یا دوست ، وفات عالم هدیه ای به علم نیست.آیت اله از اعاظم آیات بود و این گفته امام که من در وی خلاصه می شوم لااقل در فلسفه و فقه و نهج البلاغه بی دلیل نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دریغ که بی بی سی باید سنگ تمام بگذارد و ما سوگواری را فراموش کرده ایم.آیینی که همیشه برای همسایه نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم آیت اله منتظری تندی های من را در زمان داغی ببخشد. روزگاری که داغی  به سمت حذف ایشان میرفت و کسی راه دیگری چز داغی نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان نورس گویا به ابتدای ما تازه رسیده اند و امید که حرمت خویش را با تیترهای بی حرمتی کم نکنند. او درست همسن امام بود  و این نشانه را برای احترام به سنت ایرانی فراموش کرده اید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرگ دیگر ناقلا بازی ندارد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 23:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به هوشنگ بسطامی و خانه محقر تنهایی اش</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب بو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در زیر پنجره قصاب چه می کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باران خمیده راه می رود و سرفه از منقار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با من بگو ای یار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزن در سقف خانه گلی  زن بیمار چه می کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای دو  چشمت جرقه های بیداری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شولای برف پوش کوهستان به دوش...غم  شاخه ها به کف..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; راه ماهتاب در قوزک پایت چه می کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرام باش و مپرس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که  ماهتاب چه می کند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز بهار بود و تو باید شکوفه می دادی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما به راز تو عادت کرده بودیم در بهار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا کجاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا کجاست  پیراهن سبز نوروزت ای گل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که پرستو هنوز با سینه سرخ و بال سوگوار تاریکش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بر سر این کوچه اشکبار می گذرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 03:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نان پختن ،نان شکستن ، نان قسمت کردن، نان بودن...</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>محبوب من! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اعتراف می کنم که نمیتوانم دست های گرم و زیبایت را در این لحظه ها به خاطر بیاورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا خودکار شبیه یک سرباز از جنگ برگشته است و هوا از سرمای لب دوز ی که از سمت کوه به این جای کوچک می آید لبریز است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکل  این نامه ها شبیه دست های خوب تو نخواهند شد. شبیه آفتابی خواهد شد که رگه ارغوانی اش را در بی ابری غروب بر کوه می اندازد. تا بخواهی بخوانیش تمام شده است.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزت را دریاب...با آن مدارا کن...و این  درد که از سرما گزنده تر است:نان پختن ،نان شکستن ، نان قسمت کردن، نان بودن...باری زیستن سخت ساده است! ۱&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن گیسوان را از خلقت سوگوار آفریده اند. در این دنیای دون هرچه عمیق تر می شوی لاجرم غمگین تر می شوی و تو عمیق در من نگریستی و من در روزگار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار نامه ام را بنویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آه...مرا آن به که خسته به خلوت خا نه ات در آیم. سالار و گرد و تو غبار راه زشانه ام برگیری. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا فهمیده ام که سرکشی در خوبی گاهی لازم است. غم انگیز است. اما  تفاوت من وتو در همین است. این را به هوش من نسبت نده. تو کار خوب را بدان خاطر به انجام میرسانی که خوب باشی. خوب دیده شوی. خوب نگریسته شوی. خوب قضاوت شوی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل همه خوبهایی که کار به دست دلشدگان می دهند و تو بیش از همه ...به منی که دلم را سرشار کرده ای ازهر آنچه به تو می تواند شبیه باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر من ببخش. بر من ببخش. این خودکار همه چیز می نویسد. بر من ببخش. گاهی باید با یک علف به جنگ شمشیر بازی روزگار بروی. ...بر من ببخش که می گویم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای این مرد که در نیمه های شب رحمت به روح صاحب کارخانه بیک می فرستد  و برای تو می نویسد این فراغ و فراق از تو چنان سخت است که از هراسش باید تا بامداد قیامت کلاغ پر بروم. فدیه ای برای گناه نابخشودنی. عذابی برای گفتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من  ترجیح می دهم که بد باشم و از خوب اینچنین برای خود لحافی در این اوقات بی نامی و سرما ندوزم. در پیش من مردان زشتی هستند که در عمق صورتشان که بنگری به خاطر کاری خوب ، زخمی بد به صورت دارند. بی زبانانی که نمی توانند شگفتی حیاتشان را بازگو کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه جلجتا را در پیش گرفته اند بی آنکه مسیح مادرشان باشند. من هم صلیبی بر داشته ام بردوش. رسالتی که به معنای فراغ از توست. از نبودن  خوبی ها و اعتماد و شادی درکنارم حتما روحی زخم و تنی ترسیده از علامات هر روزه کیفر خواهم داشت. اما راه خوب را باید رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی در من روشن شده است که باید دست این قندیل های آزارسان دی ماه را بوسه بزنم. این جنگ مغلوبه شده است. من نصیحت بهار را نخواهم شنید . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیزم شکنی در من بودکه هیچ  برای تیز کردن تبرش وقت نداشت. این دوران عسرت بار بر پوست من شنلی رویاند که بتوانم تمام جنگل ها را در زیر لباسم پنهان کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محبوب من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بر بالای تپه ایستاده ای و من چنان تند به سمت پایین دویده ام که جهانی دیگر یافته ام. جهانی که در خم شدن خطوط معنی می شود. هزار متر کاموایی که تو با آنها دستکش برای من می بافتی ، گلوله کوچک خاکی رنگی شده است . این خم شدن خطوط را در چهره ام خواهی دید در آخرین خداحافظی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنگاه که کودکی را با لباس مردان بینی چه خواهی گفت. من برای تو بگذار کودکی باشم. لبریز از کودکی کردن. لبریز از شوق یافتن چیزی جدید در گنجه غمگینی که در زیر زمین خانه ات افتاده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار با ابرها شکل تو را بسازم. بگذار با خمیرهای سفره عروسکهای کوچکی شبیه  خدایان مفرغی عهد دقیانوس بسازم. بگذار در میانه یک رباعی چند کلمه هم به زبان لری جوک بگویم. چرا می خواهی مرد شوم.اگر به دعوا و بادمجان زیر چشم  یک نره غول گذاشتن است ، من مرد بودم پیش از اینها .  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من چگونه نان نرمی را برای گرمای سفره  تو بیاورم هنگامی که کودک همسایه به سمت نان خشکی جار زن کوچه  حمله می برد برای پاسخ به غریزه گرسنگی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چگونه سلطان خانه باشم وقتی که نوکر یک ارباب احمق بوده ام از صبح تا شب؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار کودکی باشم و چون فسردگان بد ناله ، روی پر خنده تو را کدر نکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محبوب من . این حریر زندگی را بر سر تو می اندازم. اینجا هر کلاغ پیر و سالخورده سری به تایید تصمیم من  تکان می دهد. باشدتا پاکیزه از غم نان باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..........:&lt;FONT color=#333333 size=1&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;قسمتی از یک نامه عاشقانه قدیمی در یک ماه محرم در غربت  با اندکی سانسور&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱ از مارگوت بیکل به ترجمه شاملو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای ضرغامی شما هم رفتنی شدی؟</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گویا یک فلسفه دان جای شما را دارد می گیرد. متاسفم مهندس.این بود زندگی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بود سیمای ملی؟ تنبل خانه شاه عباسی اش کردید جناب ضرغامی. شما نمی دانستید که وقتی بیشتر از۱۸ درصد اغراق در چیزی می کنی ، دیگر گزارش شما، خبر شما و اطلاع رسانیتان به درد لای جرز نمی خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بحران اخیر را در بدترین شرایط مطرح کردید.  زن دایی پیر من در شهرستان هنوز به عکس امام قسم می خورد. چرا او هم باور دارد که کار کار یکی از این خبرنگاران هلف هلفوی خودت بوده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا اعتقادش را خرج تو نمی کند؟ چون تو فقط به بقای خودت فکر کردی برادر من. چون بر اساس باج خواهی و باج دادن مدیریت کردی. ببین شبکه هایت چقدر پورسانت گرفته اند از برنامه های تولیدی. ببین که هنر  متقاعد کردن مخاطب را  چگونه بی اعتبار کرده ای.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو شکست خوردی و نمی گویم باید بروی. داری می روی مهندس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه سبزها و نه سرخ ها کسی تو را عوض نمی کند. اشتباهات بلاهت وار مدیریت کار دستت داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک نگاهی به خبرنگارانت بینداز. به چهره هایی که نه بیان دارند و نه در خواندن یک خبر ساده زبردست هستند.  آنها همه از در پشتی جام جم وارد شدند. بی بی سی رسانه کوچک و تازه بالغی  بود در برابر عظمت تو.  نیروهایش از آدمهای دسته چندم روزنامه ها بودند. کسانی که واقعا توان تولید نداشتند. اما همانها شدند الگوی تو. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتی دکور عوض کردی. لامپ خریدی. موها را ژل زدی.  اما همان مدیران ماندند و فکر کردی که جناب دارابی چون دوسال همکلاس سعید حجاریان بوده و قائم مقام توست همه چیز حل است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه برادر . تو به نظام ظلم کردی. به همه خبرهای خوب تولیدی ظلم کردی. به همه استعدادهای عالی ظلم کردی و درست  تشخیص داده اند که که ادامه مدیریت جنابعالی بحران زاست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعوای عکس امام را می توانستی با تدبیر حل کنی. می توانستی هم خبرنگار احمقت را که در آن فضا کار کرده است تنبیه کنی و هم دو تا لعنت بفرستی تا انرژی ات را نگیرد برای مصاف بعدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما تمام انرژی را برای تبری خودت گذاشتی و مردم را فرستادی به عرصه ای که خالی بود. حالا برگشت به فرد ی که انگشتش را به سوی دیگران گرفته بود ، آغاز شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین شعله های افراط و غلو باید روزی خاموش شود. این کشور زیادی بحران ساز دارد و باید برگردند به جعبه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 14:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو مسير شمشيرهاي وجدان را عوض کرده ای</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو حسين هستي و خون مكتب ات را قلب ات تامين كرده است. هر جراحت براي قلب تو مبارك بوده و هست. تو از خمار روزمرگي اين مردم وجدان بشري ساختي. تو مسير شمشيرهاي وجدان  را با تنت به قصرهاي سبز ظلم بردي تا هر سبز نشانه تقوي نباشد و هرتكه از تن  بي كفن تو بر اسلام خليفه مهر باطل شد بزند و مردم بي نان به سلام تو خليفه خدا گردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اي بزرگ ترين مسير روبرو شدن با خود و خدا، اي حسين.وقتي كه نگراني جان را ملتمس خدايان عصر جديد عرب مي كرد ، وقتي كه  تن مجروح تو در زير اسب قاريان قران و روزه داران  روز دهم ما ه حرام خاك مي شود تو از كدام رگ بريده گردنت ، بر آسمان  رديهء قوم غالب را نوشتي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذار كه گلگون جامگان بر كهنه پيراهن تو در ضيافت عاشورا بخندند. بگذار كه  شريعت را دمي شريح و دمي شمر اجرا كند. بگذار كه دختر علي در غروب كوفه بر دروازه شهر ، به گيسوان سپيد صورت بپوشاند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذارآماج تمام جهد ها و دعا و عبادات و لعان و دشنام در نفي عقيده   سينه تو باشد . بگذار كه دختركان حرم پيامبر از ترس حربي و دزدي كه براي گوشواره دختر حسين نفس اسبش را بريده است ، بر خود بلرزند. بگذار كه  همه تحقيرها براي  تو و  ياران و روندگان راه تو باشد. اميد ظفر بگذار در هر جام پيروزي خليفه بيشتر شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اي حسين اما تو هستي كه در زير حقارت ها و نفرين ها و مكرها و عريان و سر بريده و چاك چاك ، از خون ، از تن پاره پاره و از كلام بريده بريده در آخرين لحظات سكر آور مرگ ، اين بن بست را شكسته مي كني .تا سعادت بشر در دوشادوش بودن قدرت نباشد و  وجدانش آبستن  حسرتها ي جهاد نشود و   با اشك بتواند بر پيكرپيروز مظفران و متكبران رخنه شك بياندازد. تو راه را باز كرده اي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پدر و مادرم به فدايت اي حسين&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 01:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این خون توست که بر  لب سرد روزگار گرم است</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فلق به دشت رسید. سیلی محکمی خورده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خورشیدی که برافروخته تر از هر سحر برخاسته بود. تو شاهدی که  انگشت بریده ای که رو به آسمان  ظهر روز دهم اشاره خواهد کرد ، خورشید را به شهادت خواهد گرفت که گناه آن تن ها که بر تفته دشت  چون ماهیان به بیابان افتاده ،مگر چه بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسین بر اسب بود. این ملک دلگیر کجاست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاسخش دادند که نینواست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسین کودکانش را به خاطر اورد. زینب را که دید لبخندی زد:ای جان برادر.بر اسب بودم که چشمم سنگین شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زینب گریه نکن. پدر بود و جدم.  تو می توانی که حسین باشی خواهرکم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فقط می توانم زینب باشم. با دریغ خوشدلی سفر. با هی ترسیدن از ظلم خلیفه ای که خون حسین برایش خوش تر از حمیراهای دمشق است. ای برادرکم. این کوفه بر شمشیر خلیفه مشق ایمان می کند. بر قبضه خنجری که نهان دارد در آستین. نه علی می شناسد و نه تشنه حقیقت حسین است. واقعیت معاویه و کیسه اش را دوست تر میدارد. ای خون تو در رگ زینب جاری. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسین خندید. خدای نه بر رگ گردن نزدیک تر است تا کیسه زر. بگذار کودکانم بازی کنند در این دشت. این دشت تنگ می شود. کوچکتر از میدان بازی کودکان. بگذار دلاویزانم پیاده شوند و یار من کجاست. اه ای عباس. زینب دختر خلیفه بوده  است. به ناز پیاده اش کن برادرکم. تا که  درسواریدیگرش زینب را روزه داران کوفی چه خواهند خواند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عباس دست خواهر را گویی بوسیده است.  از این پایین خورشید بالای سر حسین است و او می نگرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیر لب می گوید. ای اقای من. سرت را بالاتر از خورشید بگیر. ظلم بمیرد که قطره شبنم بر لب آفتاب نشسته است. چه غریبیم آقای من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسین می خندد.بیست روز از مشعر دوریم. ده روز به خدای کعبه نزدیک. بگو که خدا بهانه برای خون خواهی خواهد خواست. کاخ ظلم به خون آباد نگشته است برادرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن حج مقبول  نه در منا که در این قضا تمام خواهد بود. هجرت محمد دوباره گردیده. اینبار نه برای فتح مکه. برای مسلمانی دگر باره.حالا خواهند آمد و اینبار تو رشید ترین دلاور خوانده خواهی شد.  روزگاری رفت و شرف خدا را شمشیر زنان عرب به کنج کاخ های پر سرباز بردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عباس می گوید: می ستانیمش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسین کودکی را می بیند که شاد می خندد. می ستانیمش. آن کودک را نگاه کن. او نیز رازی خواهد داشت از ما. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عباس می گوید: ما که بودیم آقای من؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسین تمام دشت را سر می چرخاند که ببیند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسالت محمد. . جوانه ای در این باغ که خلوتگه زغن شده است. به خون گردنمان ،راه را از بیراهه ظلم نشانه خواهیم گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با  دست بریده خواهیم نوشت. با کودکان تنهایمان ، پیران مصلحت جو را بیدار خواهیم کرد. با زنان خوار گشته مان ، شرف را به آداب مسلمانی اضافه خواهیم کرد. این هبل ها و لات ها را به اشارت انگشت بریده ای زمین خواهیم زد.با غربتمان نشان می دهیم که انسان آزاد در همه جا آزاد است و فاجعه مرگ فتوت محمد و آزادی خواهی علی را با مردنمان باطل می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرحسین می گوید: آیا ما بر راستینی هستیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسین بر چهره  پیامبرگونه اش لبخند می زند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه بر سکه و شمشیر و منبر حاکم جور غلبه خواهد کرد صراط خون من و توست. شاد نیستی؟ چه لبان زیبایی داری برای لبخند . پیامبر اینگونه خندیده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فلق به غروب می رسد . حسین  قران می خواند در خیمه اش. باز لبخند می زند. ارام می خواند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt; سیعلمون الذین ظلموا ای ینقلب المنقلبون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این خون توست که بر  صفحه تقویم آزادی هنوز گرم است&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 01:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک اسکیمو در خط استوا برای تنهایی اش گریست.</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;به آرش رضایی و راز همیشه مکتوم گاومیش&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000&gt;هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید:دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم.و من با صدایش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم:بس است دیگر!بگو دوستت ندارم.بگو از تو متنفرم،بگو برو گم شو!و او با بغض بگوید:دوستت ندارم.از تو متنفرم،برو گم شو!و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:هر چه گفتم دروغ بود.دوستت دارم،دوستت دارم.و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید:چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم.بس که عاشق ات هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی.و بعد بپرسد:حالا راضی شدی؟سبک شدی؟.و من بگویم:نه،رفتن ات،آمدن ات،خنده ات،گریه ات،آشتی ات،قهرت،عشقت،نفرت ات،دوری ات،نزدیکی ات،وصال ات،فراق ات،صدات،سکو ت ات،یادت،فراموشی ات،مهرت،کینه ات،خواندن ات،نخواندن ات و اصلا بودن ات و نبودن ات سنگین است،سنگین است،سنگین است.بگویم:اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد.اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;                                                                                            * مصطفی مستور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پرده اول آفتاب که می رود بلند شو. پرده دوم لااقل بلند شو. پرده سوم می دانم که یا تو را نمی بیند یا تو صدای من را نمی شنوی که بلند شو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اینجای ماجرا دیگر نه آن آفتاب دیگر آن آفتاب گذشته است و نه من و تو به شکل گذشته ایم. پرده ها زرد می شوند. خانه متروکه می شود. کسی بر دیوار ش سیگاری را خاموش می کند و میگوید مرحوم هیچ چیزی تو دنیا نداشته. دق کرده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی که بازی کودکانه ای را آغاز می کنی و با کودکان سر و کارت می افتد به محض اینکه که بفهمی بزرگ و گنده ای بازی را باخته ای. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادت می آید که در میزهای سه نفره دبستان سعدی موقع دیکته نفر وسط باید می رفت پشت به کلاس و روی نیمکت املا می نوشت؟ تا تقلب نشود. من تقلب می کردم. کفش پاره همه بچه ها را دید میزدم. چون رو یم نمی شد در اوقاتی که سر سربلندشان در راه بازگشت از مدرسه کنار سرم است به کفش هایشان نگاه کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این راز را بعد از سی سال می گویم. من به طور اتفاقی فهمیدم که باید روزی این کفش ها را برگردنم بیندازم و علامت حزبم باشند. به خاطر همین است که مخالف باد می رانم و پرچمم در حال بازگشت به گذشته است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک اسکیمو در خط استوایی که چهره اش را آفتاب شبیه چهره ها ی دیگر می کند و قوز پلک هایش شبیه مردان اندونزیایی می شود و حتی جرم  دندانهایش شبیه سیگار پیچ های روزمرد می شود چه می تواند بکند به جز اینکه با گریه اش به خودش اندرز دهد که او یک اسکیمو ست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا لااقل بتواند در شش ماه سال بیدار باشد و مرگش را به شش ماهه شب واگذارد. مستور درست می گوید. این سرزنشی است که منطقی قوی را می سازد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;روزی که این خیابان چون لب معشوق تو سرخ می شود من را صدا کن تا سه بار پرده افتاب نیفتاده است. بعدش دیگر باید سیگارت را بر دیوار خانه خاموش کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 23:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این هم گواه صادق من ...</title>
<link>http://2paralel.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;ای دست های خسته تو تشنه سبو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;با طل نموده قطره خون دلت وضو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;خاکسترم کن از شرر ناشنیده ها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;هان آتش درون خودت را بگو...بگو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;اری بگو که چگونه سرت را بریده اند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;در صحن مسجدی که همانجاست رو برو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;من  چاک سینه پر از ناله تو را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;با پاره های قلب خودم می کنم رفو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;ای کاش می رسید زمانی که در کشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;از چشم همچو آینه ات خنجر عدو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;من را ببخش اگر شده ام در غمت شریک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;این هم گواه صادق من ...بغض در گلو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;* به یاد تمام اردشیر های حیدری که رفتند در کنجی به خدا عصر به خیر بگویند و برادر نازنینش که زود رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 22:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2paralel&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>2paralel</dc:creator>
<guid>http://2paralel.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
