رب بی زندان من. من از همه دروازه ها بیرونم. از همه پنجره ها به داخل نگریسته ام. صحبت من و تو به سالهایی بر می گردد که تو شبیه روزهای مهربانی پدر می شدی. یادت هست که بی واسطه با تو حرف می زدم. در همه این سالها بحث کودک درون و این چیزها را قرتی بازی یکسری علاف می دانستم. اما من واقعا در برابر صبری که تو می ورزی عاجزم.
صبر تو شبیه صبر مادر است. موقعی که مریض می شدیم و ما را به بهداری می برد. شش صبح . یا شاید زودتر. روی صندلی های فلزی بیمارستان مهدی رضایی. ساعت ده صبح شماره می دادند. من در دامان مادر بودم. از ساعت شش صبح تا ده ..یازده. و قیافه اش همانجور بود. صبر می کرد. موهای مرا نوازش می کرد و صبر می کرد. چشمانم را می بوسید و صبر می کرد.
من قیافه صبر مادر را در خدایی که تو باشی دیدم. قیافه مهربانی پدر .وقتی که در صبحگاهان زمستان صدای یا رب بم مردانه اش را می شنیدم.
وقتی که دوتومانی را در کف دستم می گذاشت در ابتدای صبح. هفت هشت دوتومانی بگیر داشت. می گفت از سر کتم بردارید. کتش را می آوردیم برایش. زانو می زدیم. مارا می بوسید. با همان غرور . با همان افتخار در فضای فقر. با همان اطمینان در زیر بمباران و موشکی که صدمتر بالا و پایین می خورد تا ایمانمان را بسنجد.
آن صداها رفتند. آن چهره ها. اما تو باید می ماندی . تو آخر خدا بودی.
ای کاش من بزرگ نمی شدم. یا تو همانطور در معبد کوچک دلم می ماندی. در محراب فقیر خانه ای که با نور ایوان روشن می شد.
کجایی خدای من؟
در میان معبد ابراهیم هستیم. شهر به جشن رفته است. اینهمه خمره که ادعای خدایی می کنند در کمین تو هستند.
من نه دستی و نه تبری. نه روحی سپرده به توحید دارم و نه قلبی به تسلیم محمدت. من حتی چون آن جوکی که خود را حبابی می دانست که در لمس دریا وجودش نیست می شود هم نیستم.
یک سوم قلبم را دوده ترافیک تهران گرفته و نصف مغزم را سگ آز گاز گرفته و هنوز هم مسلمانم و هم باقی قضایا.
اگر الله اکبر بگویم ، طبقه بالایی ام تلفن می زند به آن ناکجاایی که آدرسش را نمی گوید . اما برق ترسش را در چشمانش نگه داشته است.
خدای من. من کوچک شده ام. چرا ده سال پیش همه اش داشتم عصیان می کردم. شاعرانه. انقلابانه. لرانه. نمی دانم. همه نوع عصیان. وجدانا مثل بقیه نبودم که علیه تو عصیان کنم. بیشتر علیه موقعیت خودم. اما خدای من.
من دیگر از بلندی می ترسم.از وقتی پایم را عمل کردم. من از تنگی نفس های آخر شب می ترسم. از همه چیز غیر تو می ترسم. آخر ماه مهمانی تو ست. منتها نمی شود اینهمه چیز در دلم بماند و بیایم وریاکارانه بر مهمانی تو وارد شوم.
من آن پهلوان با آن روشهای سلحشوری دیگر نیستم. زورم به هیچ زنجیری دیگر نمی رسد. من کجا بنشینم. وقتی آغاز و پایان ماه خود را به کلید دارت داده ای ، فکرش را نمی کنی که این گدا زاده ها ما را از سر سفره ات برخواهند داشت و با اردنگی بیرون خواهند افکند.
تو از کی تصمیم گرفتی که خدایی ات را ببخشی.؟ نباید می گفتی؟ ما را لوس بار آوردی. هی می بخشیدی. هی نجات می دادی. هی به سراغمان می آمدی.
حالا کج راه برویم ،جانشینانت با سرنیزه راستمان می کنند. من گله ای ندارم. خدا باید خدایی کند. اقتضای طبیعتش اینست که خدایی کند. اما تو باید می گفتی. تو باید جایی به ما خبر می دادی که عاقبت اینطوری می شود داداش.
لودگی است. نمی دانم. اخلاق چیست. مکارم اخلاق چیست؟ کریمان کی هستند؟
خدایا . به در خانه ات آمدیم. صبور باش. مهربان باش.ما را حواله به سگهای منتخبین ملت! هم نده. بگذار یکماه هم برای کودکی ایمانمان باشد. اگر برای تو نیست.
یا رب نظر تو برنگردد...برگشتن روزگار سهل است *
.................................................................................................
*بر گور مرحوم کربلایی سبزعلی این بیت را نوشته بودند و زیرش این :
برلوح دلم مهر علی گشته منقش. دست من به دامان تو ای شاه نجف. چند بیت ندارد. اما لحن سنگ تراش را عجیب دارد. همان لحن ساده و بی غشی که این روزها کمتر هست. اینروزها معمول خدا را عالیجناب خدا ...دیر گاد... خدای عظمای جهان و امثال آن صدا می کنند. کاش سنگ مرا کسی بتراشد شبیه سنگ تراش مرحوم سبزعلی.
...........................................................................................................................................
تولد من در مردادماه اتفاق می افتد. زیر بمباران لحظه های مرگ این چه تولدی است؟جز اینکه زیادی عمر رایادآوری کند.
دلخوشی کوچک من آنست که تمام این رویدادها را یکبار دیگر دیده ام. در خواب یا در رویا ..نمی دانم.
کتاب خدا می گوید که ظلم نمی ماند . اساس توحید مفضل بر رد هرکسی است که برای خداوند سایه می شود. حسین (ع) اساس دین را الله و انسان و حریه می داند. رابطه ای آزاد بین انسان و خدا و انسان و انسان و خداوند و ازادی را دین می نامد.
آنچه بر این طریق نیست را دینداری نمی بینم. پس چرا غم کج رفتاری مومنین را بخورم؟
خداوند به گونه خود دینش را حفاظت می کند و من می بینم که چگونه دروازه های الله اکبر از جایی که فکرش را نمی کردم بر این آسمان متصلب گشوده می شود.
سخنان بسیاری دراین فضاست. سخنانی که آنسرش به مسکو می رسد. یادتان هست؟ جمله : اگر در مسکو باران ببارد ...حزب فلان در تهران چتر بالای سرش می گیرد.آیا ما از اقمار تزاریم؟نه فقط آن که نیست.
اگر در مسکو...اگر در کاراکاس..اگر در .................................مخملی نیست. آبله مرغان است.
حرفهای نامفهوم خطبای گردن کلفت جمعه . آرزو مندان به رهبرشدن در آینده..امامان شنبه. واعظین سه شنبه. دفترهای جعلی تحکیم. اتحادیه هنرمندان زره پوش. جامعه روزنامه نگاران کان ذن ریو. اینهمه حرف بی مفهوم.
چون سرفه های بریده بریده بزهای بیابانگرد است که چون سبزه به دهان دارند ، نمی توانند درست حرف بزنند.
راستی چرا فیلمسازی که بی ام و میلیونی سوار می شودباید برای بقایش حنجره اش ر ا برابری پنجری فرغون عمله ها جر دهد؟ چرا عقده بازار ، جای بازار عقیده را گرفته است؟...
.......اینهمه محتلم به نماز و خر خرماری نیز که چهارسال مردم را کشاند دنبالش و حالا نیز آخرین نشانه های ظهور.
یک نفر در اصطلاح۲۴ میلیون و خورده ای صلوات نذر کرده بود و نذرش به همان صورت ادا شد.این کردانهای مستجاب الدعوه از آخرین نشانه ها هستند. گفته بودم؟ نگفته بودم؟
نشانه های ظهور چند چیز بودند:
۱ـ خر خرماری
۲.....
....
....جامعه شناسی می گوید جامعه ما دچار وارونگی شده است. نمونه بارزش اینست که خطبای جمعه چون نظامیان حرف می زنند و نظامیان چون شیوخ اهل حوزه. جاجایی قدرت در نهان صورت می گیرد. ظاهر همه چیز به نفع نظام مستقر است. اما نیست. اتوریته در جای دیگری سرازیر شده است. به همه گروههای کوچک هم سهم خواهد رسید.
پیدایش کسانی چون آزاده و تائب اتفاقی نیست. ببینید نغمه های من درآوردی رحیم پور ازغدی و امیر محبیان چقدر بدساز و بی رمق است.
متاسفایم. ما یک نبرد بزرگ در برابر غرب داریم. اما پیدایش لکه های سیاهی چون بازجویان زن سعید امامی و حسین شریعتمداری بر گونه و چشم نظام نشانه خوبی برای بهبودی و روی پا ایستادن نیست.
قطار کلمات مخملی ٰ بصیرتٰ شبکه های مجازی ٰ ...... هی قطار می شوند. کسی جرات ابتکار بهتری ندارد. بزوارگی در عرصه بیان. عرصه خوبی است که نوکرها جای اربابان را بگیرند. آنها را شلاق بزنند و هرچه لذت بخش تر است را برای تحقیرشان به زبان بیاورند.
من نه نوکرم و نه ارباب. ارزویم این بود که روزی نوکری و اربابیی برچیده شود.همه برادر باشند.
امروز مقام والای حراست فلان اداره درست چون مقام عظمای خان آبادی رفتار می کند. لنگش را می اندازد روی لنگ و در حال کردن فکر است.
امروز سردار فلانی درست مثل تیمسار بهمانی در باغ خانه اش عشرتکده دارد.
امروز نوچه های فلان مداح می توانند فتوای قتل عالمی غیر حکومتی را از عالمی حکومتی بگیرند.
چرا نکنند.
وقتی پیام جون و حسین درخشان مغز اینهمه روحانی و ملا را کار گرفته اند و وادارشان کرده اند که کلاس زبان بروند ، شاگردان منصور ارضی چرا نکنند؟
همه چیز در وارونگی رفته است.
کسی که اسکله غیر قانونی دارد و فولاد وارد می کند، لاجرم بازداشتگاه غیر قانونی نیز دارد.
این موشکی که دودش تمام آسمان را در برگرفته و می خواهد به اوج برود و همه ما را ببرد به زودی سوختش تمام می شود. آن موقع به فراست مهره به مهره بازش می کنند و اسقاط. چه تلخ است !
وارونگی به زودی بر قاعده می نشیند. خود را بسازید . کسی که بفهمد خدا هست در برابر روز سخت واقعه صبور تر خواهد بود. می توان دنیا را با تخیل حسین شریعتمداری دید .می توان با دید او زندگی کرد. به قدرت رسید. مدیرکل و معاون و سردار و تاجر و وارد کننده و خارج کننده و جاسوس باز و .....فلان شد.
اینهم فرم ای است. چرا انکارش کنیم. نمونه ساخت ایران ما از انسان انقلابی شد برادر حسین.
منتها پایت را که وارد متون دینی کنی ، برادر حسین و اعوانش قسمتی از زخم های چرک دوران جاهلیت خواهند بود. آیا ما شجاعت فکردن را داریم؟
پ.ن: آنچه گفته آمد موتیف چند مقاله درهم وبرهم شاید بوده. شایدم نبوده. وقتم را حرام مقاله نخواهم کرد.
هی علیرضا شش نقطه ی .پاپی حواست باشد. اگر می خواهی غلطی بکنی در وبلاگت بنویس. اینطوری چیزی دستگیر م نمی شود.من لازم نیست همه دستم را برای دلخوشی تو رو کنم. سالگرد شاملو هم یادت باشد که پولها را برداشتی و ما را در ظلام گذاشتی با بیست نفر بیمار . تو یک مینی بوس به من بدهکاری.خیالت هم تخت. من فقط برعلیه خود توطئه می کنم. با کسی هم نیستم. اگرتعهدت را انجا اثبات می کردی ، الان دیگر بهت شک نداشتم. حواست باشد که برای دیگری تکلیف تعیین نکنی
سالگرد بهمن است اینروزها و حال من خوش نیست. روزخبرنگار و مرگ شهردار خرم اباد حرفهای تازه می خواهد.اما دلم هوای یاران رفته را کرده. ممنونم از مهرداد که یادم انداخت .
"طرح"
در کوچه
قیامت است ...
فاحشه ای را
تازیانه می زنند ...
برادامه مطلب در زیر کلیک کنید
*هر کس به ظلم کشته شده باشد در قيامت کبري با کفن خونين راه را بر مسببان و نيز سکوت کنندگاني مانند نويسنده خواهد بست
*به ندا آقاسلطان و محسن روح الامینی و سایر خونین کفنان*
.................................................................................................
گورکن ها*
اسب از میدانگاه یخ کرده شهر به آرامی گذشت.با کشیدن یراقش روی پل ایستاد. یک نفر دیگر سوار گاری شد . و دوباره راه افتاد.بخار آب از روی رودخانه بلند می شد.کفل اسب تقریبا خیس بود.
گاریچی:شب قشنگی برای مردن نیست.هوم؟
گورکن:نه ..به هیچ وجه نیست
گاریچی:تو فکر می کنی باید حتما توی زمین لعنت آبادی ها خاکش کنیم؟هوم؟
گورکن:اگه تیربارون شده باید اونجا خاکش کرد.سیگارداری؟
گاریچی: هوم .
اسب از گورستان شهر گذشت.دو فرسخ دورتر از آخرین آرامگاه گورستان یراقش باز محکم شد. ..هوش..
گاریچی: لامصب خیلی سنگینه...چهارتا سرباز به زور چپوندنش تو گاری..
گورکن:همشون سنگینن..همشون جوونن...مواظب باش ..سنگینه خیلی ..
جسد را کنار قبر نیمه آماده ای برزمین گذاشتند و نوبتی شروع به کندن کردند
گاریچی :تمومه؟ بندازیمش تو چال؟
گورکن:نه معصیت داره اگه تنگ باشه قبرش...هن ..هن..دو کلنگ دیگه بذار بزنم...سگ ها درش میارن..هن ..هن
گاریچی :تمومه؟
گورکن در حالی که از قبر خودش را بالا می کشاند: تمومه..هن..هن..خاک تربت داری؟واسه کنار صورتش.فشار قبرش کمتر میشه...
گاریچی: خاک تریت؟نه..ول کن بندازیمش تو چال بریم عین سگ بخوابیم.. صبح شد...همش پرید!
گورکن: تو گاریت نهال دیدم.چی ان؟
گاریچی: سیب ..هلو..
گورکن جستی می زند و با نهال کوچک درختی در دستش بر می گردد.
گورکن:تمام است.بندازیمش تو چال.اینم سنگ قبرش.. هن..هن..
گاریچی: صد کیلو بوده لعنتی..هن..هن..
گورکن: صورتش زیباست.نگاه کن..بیست سالش میشه؟
گاریچی: بندازش دیگه..
جنازه را در زیر نورماه در یک شب زمستانی چال می کنند.
گورکن نهال کوچکی که از گاری برداشته را همانجا می نشاند. همه چیز تمام است.فقط اسب را باید چندبار روی خاک میت بدوانند.
می دوانند اسب را. و با رضایت قلبی دوباره سوار گاری می شوند و می روند.
پنجاه سال بعد درخت تناورسبزی در آن حوالی سر به فلک کشیده بود وسیب های سرخش از سنگینی بر سر عابران می افتاد.
رهگذری که برای اولین بار درخت سیبی به آن بزرگی دیده است می گوید:
هوم...شرط می بندم می شود پنجاه نفر را به شاخه های این درخت آویزان کرد..
مردن به وقت درخت سیب