این دو گل بر بوستان نمونه بودند و باد خزان است در این امردادکه می خزد در پیراهن هنر

عکست را که دیدم با ان کراوات مرتب و ژست پاسپورتی ات نشناختم. هواپیما سقوط می کند و تودر خاک غریبه ای می افتی. حتماکمانچه ای که ساخته دستان هنرمند ت بوده است ،آن شب در گوشه ماهور ناله ای کرده است که محمدرضا رفت.
بیست سال بود که ندیده بودمت. بچه های محله ات شاماهی صدایت می کردند. خانه تان در کنار رودخانه گلال بود . همانجا که به پل فلزی کوچکی می رسد. در آن کوچه هایی که یکباره همه شان به رود می رسند. خانه تان بالاتر از خانه ستار طرهانی بود. اشتباه نمی کنم؟بالاتر از خانه حمید منصف.
روزهای بارانیرودخانه می آمد تا لب خانه تان. پس برای همین شاماهی صدایت می کردند. بعدها شهرداری سد ساخت . اما راه سیل هیچ وقت بسته نمی شود. آن خروس گردن کلفت چندساله بود محمدرضا؟ همه حسادت می کردند به تو ب آن خروست. وقتی که از خروست می گفتند انگار از شیر نری حرف می زدند که دست آموز تو بوده است. تا کمر آدم بود.
من لب رودخانه می آمدم برای گرفتن بچه ماهی. یادت می آید؟زردی که می گرفتی باید ماهی کوچولوها را زنده قورت می دادی.تا برود زردی توی دلت را ارام ارام بخورد.سیاهی دلهای این مردمان را کدام ماهی خواهد خورد آقای شاماهی؟
یکبار که در فوتبال از بچه های ملک شیر اباد بردیم با قلماسنگ **سرمان را شکستند. من هم سرم شکسته بود.ملک شیر اباد آنور رودخانه بود. از روی پل آهنی آمدم توی کوچه. داشتی در کوچه خاکی آب می ریختی در ظهر تابستان. سر خونی که مرا دیدی گفتی بیا توی خانه.
رفتیم لب حوض و سرم را شستی.
صدایی از توی اطاق های خانه آمد. باورم نمی شد. آقای کاکاوند بود. همان بابای خوب مدرسه سعدی.
پس تو پسر بابای دبستان ما بودی؟ بابایت هم اهل وفا بود. روزی که قاسم دیده پور مرا کیسه بوکس کرده بود خودش را بروی من انداخت. و من از پشت عینک ذره بینی اش چشمان غمبارش را دیدم که چون تو در پناهم گرفته بود .
قاسم را هنوز دوست دارم.. معلم ورزشمان را می گویم. قاسم رنجر . قاسم دایی من محسوب می شد در عرف فامیلی. آنموقع تربیت معنی زهر چشم گرفتن و کتک می داد. قاسم هم در کار تربیت ما بود تمام وقت. به خاطر اینکه می رفتم روی دیوار مدرسه و قاسم دیده بود و به مادرم گفته بود این بچه ات آخرش کفتر باز می شود. دیدی نشدم محمدرضا. به خدا داغ صدای پرپریک کفتر هم در این اپارتمان کوچک در تهران دلتنگ اینروزها به دلم مانده سخت.
حالا تو رفته ای و ارمنستان از شناختن هنرت محروم مانده. من چرا نشناخته ام؟در پشت فرمان نشسته ام و در ترافیک خیابان ولیعصر دارم تصنیف از خون جوانان وطن لاله دمیده را از عارف قزوینی گوش می دهم.
تو هم در دشت قزوین با هواپیما به زمین خورده ای. نمی دانم. آن موهای مجعدات است یا آن چشم های بینا.
می ترسم. ...شجریان ناله می کند....در سايه گل، بلبل ازين غصه خزيده گل نيز چو من در غمشان جامه دريده ...
...من می گویم شاماهی هم رفت...شاماهی هم رفت؟
چه بدکرداری ای چرخ سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ از خون جوانان وطن لاله دمیده ...
۲محسن احمدی***
زیبا بود. با چشمانی چون برگ ارغوان. نه پدر را دید و نه به مادر دل بست. یک محسن احمدی بود برای خودش. شاید اولین کارش بچه تابستان مرحوم حسن حامد بود که در کانون ادب بروی صحنه رفت.
با آن حرکات سرش که تو را مجاب می کرد که او همان بچه تابستان است.
بزرگ شد. کتاب به ما قرض می داد. دانشکده سینما تئاتر را تمام کرده بود تازه و اول موفقیتش بود. داشت در مورد سینمای چین تحقیق می کرد. خوشش آمده بود که من چیزکی از سینمای چین می دانم.
در خیابان گرگان می نشست. با رفیق بوشهریش.چقدر بزرگ شده بود این قوی زبیا که در کودکی هم زیبا سیرت بود.هیچکسی را نداشت اما هیچکس نبود. یکپارچه آقا بود. عمه اش هم پدرش شده بود و هم مادرش.اما ضعفی در بنیه روح هرگز بروز نداد. بعدها فهمیدیم که تکدرختی ریشه زده در برگ خویش است.با هوش بود و دقیق.
او می توانست که در انتهای شصتمین فیلمش بمیرد. اما قبل از اولین کارش در حادثه خزید و مرگش پنج سال به زمان ما نزدیکتر شد در خلصه خدا وکما.
کاغذی در جیبش بود که کارهای روزانه اش را رویش می نوشت. یک روز لیستش را نگاه کردم. شاید بیست تا کارکه انجام داده بود و خط رویشان کشیده بود.
با مرتضی کریمی رفتیم به شب نشینی. انوش دالوند هم آنجا بود. یک فیلمنامه آورد. هنوز مراعات سن و سال را می کرد.
محسن خیلی جوان بود. قامتی کشیده بود. یک شب در خرم آباد فیروز آزادی و محمدحسن حیاتی و چند نفردیگر با محسن نشسته بودیم و نمی دانم نمایشنامه ضبط می کردیم یا فیلمنامه می نوشتیم. محسن هم آمد. ایراد ها را یکی یکی گفت. با ادب و ماتنت. آپارتمان من بود. یک خانه درویشی که معمولا پاتوق محمد حسن بود.
نزدیکی های صبح خوابیدم. زمستان بود . فیروز آزادی در خواب حرف می زد. محسن هم حرف میزد. محمد حسن امد شانه ام را گرفت و سیاه شد از خنده. گفت استاد اینها دیالوگ برقرار کرده اند.
صبح رفتیم حلیم خریدیم. سفره چند نفره. یک نفر داشت در لب دستشویی آواز می خواند. فکر کنم صدای نخراشیده محمد حسن بد. یا صدای امین نظری.
گفتم محسن دیشب تو خواب حرف می زدی.
گفت حتما دبالوگ فیلم بوده و خندید.
اخرین دیدار در خیابان گرگان بود.
انوش اصرار کرد که می رویم عروسی علی.
تو و مرتضی هم بیایید.
من تنبلی کردم. مرتضی هم زنش راضی می شد. پس فردا مرتضی زنگ زد و گفت انوش دالوند و محسن احمدی در شمال تصادف کرده اند. انوش رفته است. حیف. انوش گرافیست با سوادی بود. رفیق خوبی هم. محسن به کما رفت.پنج سال. تا کسی یادش برود بچه تابستان که بود. امید بچه های فیلمساز که بود. جز حبیب سلیمانی و عمه اش کسی دور وبرش نبودند. عمه جان هم بچه و همسرداری داشت. برای محسن در کما رفته خانه ای گرفتند. کپسول اکسیژن وساکشنی. روزی که برای خاکسپاری مجتبی رفتم با فرود عوض پور به دیدنش رفتم. دراز کشیده بود. بزرگتر شده بود. یک مرد کامل. اما دیگر در خواب حرف نمی زد.
طاقت نیاوردم و زدم بیرون. مرتضی ایده ای داد و من اجرایش کردم که در این چندسال محسن مققرری داشته باشد. ... بگذریم.
هنوز هم مرگ ما را به یاد هم می اندازد. بی سبب نیست که علیرضا کرمی شاعر اینروزها هی مرگ بر.. می کند.
.........................
*
بيوگرافي محمدرضا
محمد رضا كاكاوندي در تيرماه سال 1350 خورشيدي در شهر خرم آباد متولد شد . وي در سال 1367 فعاليت هنري خود را در زمينه ساخت آلات موسيقي در رشته كمانچه سازي آغاز نمود . بعد از فارغ التحصيلي در رشته مكانيك ، او كار خود را بصورت حرفه اي از سر گرفت تا اينكه توانست در سال 1382 در هجدهمين جشنواره موسيقي فجر در بين نوازندگان و سازندگان كمانچه ، ساز خود را به عنوان يك كمانچه برگزيده مطرح كند و لوح افتخار را به كار خود اختصاص دهد . همچنين برپايي چندين نمايشگاه در سطح كشور مانند نمايشگاه موزه هاي ميراث فرهنگي ، نمايشگاه جشنواره تال همچنين نمايشگاههاي خارج از كشور مثل امارات از جمله فعاليت هاي هنري ايشان مي باشد . محمد رضا در بخش ساخت كمانچه به نو آوريهايي دست زده كه در نوع خود بي نظير مي باشد . مانند ساخت كمانچه آلتو به شكل صحيح و اصولي كه اين ساز جايگزين آلتو و يا ويولون آلتو در اركسترها مي باشد . همچنين ساخت كمانچه باس يا سل به شكل صحيح ساخت كمانچه هايي از چوبهاي آفريقايي مثل آبنوس و ونگه كه صداهاي اين سازها در نوع خود بي نظير است . ساخت دسته كمانچه بصورت تركه اي كه با كاسه هاي تركه اي هارموني لازم را دارد ارائه انواع سازها با رنگها و صداهاي مختلف براي نوازندگان با سليقه هاي متفاوت .
محمدرضا كاكاوندي در مهرماه 1387 موفق به اخذ نشان اصالت در زمينه ساخت كمانچه از سازمان جهاني يونسكو گرديد
** فلاخن
***ریس کانون عکاسان واز اعضای موسس در دانشکده سینما تئاتر دانشگاه هنر ایران