تبليغاتX
7grey.jpg ...یادداشتهای حزب تک نفره من...
...

این دو گل بر بوستان نمونه بودند و باد خزان است در این امردادکه می خزد در پیراهن هنر

۱ محمدرضا کاکاوند*

1

عکست را که دیدم با ان کراوات مرتب و ژست پاسپورتی ات نشناختم. هواپیما سقوط می کند و تودر خاک غریبه ای می افتی. حتماکمانچه ای که ساخته دستان هنرمند ت بوده است ،آن شب در گوشه ماهور ناله ای کرده است که محمدرضا رفت.

بیست سال بود که ندیده بودمت. بچه های محله ات شاماهی صدایت می کردند. خانه تان در کنار رودخانه گلال بود . همانجا که به پل فلزی کوچکی می رسد. در آن کوچه هایی که یکباره همه شان به رود می رسند. خانه تان بالاتر از خانه ستار طرهانی بود. اشتباه نمی کنم؟بالاتر از خانه حمید منصف.

روزهای بارانیرودخانه می آمد تا لب خانه تان. پس برای همین شاماهی صدایت می کردند. بعدها شهرداری سد ساخت . اما راه سیل هیچ وقت بسته نمی شود. آن خروس گردن کلفت چندساله بود محمدرضا؟ همه حسادت می کردند به تو ب آن خروست. وقتی که از خروست می گفتند انگار از شیر نری حرف می زدند که دست آموز تو بوده است. تا کمر آدم بود.

من لب رودخانه می آمدم برای گرفتن بچه ماهی. یادت می آید؟زردی که می گرفتی باید ماهی کوچولوها را زنده قورت می دادی.تا برود زردی توی دلت را ارام ارام بخورد.سیاهی دلهای این مردمان را کدام ماهی خواهد خورد آقای شاماهی؟

یکبار که در فوتبال از بچه های ملک شیر اباد بردیم با قلماسنگ **سرمان را شکستند. من هم سرم شکسته بود.ملک شیر اباد آنور رودخانه بود. از روی پل آهنی آمدم توی کوچه. داشتی در کوچه خاکی آب می ریختی در ظهر تابستان. سر خونی که مرا دیدی گفتی بیا توی خانه.

رفتیم لب حوض و سرم را شستی.

صدایی از توی اطاق های خانه آمد. باورم نمی شد. آقای کاکاوند بود. همان بابای  خوب مدرسه سعدی.

پس تو پسر بابای دبستان ما بودی؟ بابایت هم اهل وفا بود. روزی که قاسم دیده پور مرا کیسه بوکس کرده بود خودش را بروی من انداخت. و من از پشت عینک ذره بینی اش چشمان غمبارش را دیدم که چون تو در پناهم گرفته بود .

قاسم را هنوز دوست دارم.. معلم ورزشمان را می گویم. قاسم رنجر . قاسم دایی من محسوب می شد در عرف فامیلی. آنموقع تربیت معنی زهر چشم گرفتن و کتک می داد. قاسم هم در کار تربیت ما بود تمام وقت. به خاطر اینکه می رفتم روی دیوار مدرسه  و قاسم دیده بود و به مادرم گفته بود این بچه ات آخرش کفتر باز می شود. دیدی نشدم محمدرضا. به خدا داغ  صدای پرپریک کفتر هم در این اپارتمان کوچک در تهران دلتنگ اینروزها به دلم مانده سخت.

حالا تو رفته ای و ارمنستان از شناختن هنرت محروم مانده. من چرا نشناخته ام؟در پشت فرمان نشسته ام و در ترافیک خیابان ولیعصر دارم تصنیف از خون جوانان وطن لاله دمیده را از عارف قزوینی گوش می دهم.

تو هم در دشت قزوین با هواپیما به زمین خورده ای. نمی دانم. آن موهای مجعدات است یا آن چشم های بینا.

می ترسم. ...شجریان ناله می کند....در سايه گل، بلبل ازين غصه خزيده گل نيز چو من در غمشان جامه دريده ...

...من می گویم شاماهی هم رفت...شاماهی هم رفت؟

چه بدکرداری ای چرخ سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ از خون جوانان وطن لاله دمیده ...

۲محسن احمدی***

زیبا بود. با چشمانی چون برگ ارغوان. نه پدر را دید و نه به مادر دل بست. یک محسن احمدی بود برای خودش. شاید اولین کارش بچه تابستان  مرحوم حسن حامد بود که در کانون ادب بروی صحنه رفت.

با آن حرکات سرش که تو را مجاب می کرد که او همان بچه تابستان است.

بزرگ شد. کتاب به ما قرض می داد. دانشکده سینما تئاتر را تمام کرده بود تازه و اول موفقیتش بود. داشت در مورد سینمای چین تحقیق می کرد. خوشش آمده بود که من چیزکی از سینمای چین می دانم.

در خیابان گرگان می نشست. با رفیق بوشهریش.چقدر بزرگ شده بود این قوی زبیا که در کودکی هم زیبا سیرت بود.هیچکسی را نداشت اما هیچکس نبود. یکپارچه آقا بود. عمه اش هم پدرش شده بود و هم مادرش.اما ضعفی در بنیه روح هرگز بروز نداد. بعدها فهمیدیم که تکدرختی ریشه زده در برگ خویش است.با هوش بود و دقیق.

او می توانست که در انتهای شصتمین فیلمش بمیرد. اما قبل از اولین کارش  در حادثه خزید و مرگش پنج سال به زمان ما نزدیکتر شد در خلصه خدا وکما.

کاغذی در جیبش بود که کارهای روزانه اش را رویش می نوشت. یک روز لیستش را نگاه کردم. شاید بیست تا کارکه انجام داده بود و خط رویشان کشیده بود.

با مرتضی کریمی رفتیم به شب نشینی. انوش دالوند هم آنجا بود. یک فیلمنامه آورد. هنوز مراعات سن و سال را می کرد.

محسن خیلی جوان بود. قامتی کشیده بود. یک شب در خرم آباد فیروز آزادی و محمدحسن حیاتی و چند نفردیگر با محسن نشسته بودیم و نمی دانم نمایشنامه ضبط می کردیم یا فیلمنامه می نوشتیم. محسن هم آمد. ایراد ها را یکی یکی گفت. با ادب و ماتنت. آپارتمان من بود. یک خانه درویشی که معمولا پاتوق محمد حسن بود.

نزدیکی های صبح خوابیدم. زمستان بود . فیروز آزادی در خواب حرف می زد. محسن هم حرف میزد. محمد حسن امد شانه ام را گرفت و سیاه شد از خنده. گفت استاد اینها دیالوگ برقرار کرده اند.

صبح رفتیم حلیم خریدیم. سفره چند نفره. یک نفر داشت در لب دستشویی آواز می خواند. فکر کنم صدای نخراشیده محمد حسن بد. یا صدای امین نظری.

گفتم محسن دیشب تو خواب حرف می زدی.

گفت حتما دبالوگ فیلم بوده و خندید.

اخرین دیدار در خیابان گرگان بود.

انوش اصرار کرد که می رویم عروسی علی.

تو و مرتضی هم بیایید.

من تنبلی کردم. مرتضی هم زنش راضی می شد. پس فردا مرتضی زنگ زد و گفت انوش دالوند و محسن احمدی در شمال تصادف کرده اند. انوش رفته است. حیف. انوش گرافیست با سوادی بود. رفیق خوبی هم. محسن به کما رفت.پنج سال. تا کسی یادش برود بچه تابستان که بود. امید بچه های فیلمساز که بود. جز حبیب سلیمانی و عمه اش کسی دور وبرش نبودند. عمه جان هم بچه و همسرداری داشت. برای محسن در کما رفته خانه ای گرفتند. کپسول اکسیژن وساکشنی. روزی که برای خاکسپاری مجتبی رفتم با فرود عوض پور به دیدنش رفتم. دراز کشیده بود. بزرگتر شده بود. یک مرد کامل. اما دیگر در خواب حرف نمی زد.

طاقت نیاوردم و زدم بیرون. مرتضی ایده ای داد و من اجرایش کردم که در این چندسال محسن مققرری داشته باشد. ... بگذریم.

هنوز هم مرگ ما را به یاد هم می اندازد. بی سبب نیست که علیرضا کرمی شاعر اینروزها هی مرگ بر.. می کند.

.........................

*

بيوگرافي محمدرضا

محمد رضا كاكاوندي در تيرماه سال 1350 خورشيدي در شهر خرم آباد متولد شد . وي در سال 1367 فعاليت هنري خود را در زمينه ساخت آلات موسيقي در رشته كمانچه سازي آغاز نمود . بعد از فارغ التحصيلي در رشته مكانيك ، او كار خود را بصورت حرفه اي از سر گرفت تا اينكه توانست در سال 1382 در هجدهمين جشنواره موسيقي فجر در بين نوازندگان و سازندگان كمانچه ، ساز خود را به عنوان يك كمانچه برگزيده مطرح كند و لوح افتخار را به كار خود اختصاص دهد . همچنين برپايي چندين نمايشگاه در سطح كشور مانند نمايشگاه موزه هاي ميراث فرهنگي ، نمايشگاه جشنواره تال همچنين نمايشگاههاي خارج از كشور مثل امارات از جمله فعاليت هاي هنري ايشان مي باشد . محمد رضا در بخش ساخت كمانچه به نو آوريهايي دست زده كه در نوع خود بي نظير مي باشد . مانند ساخت كمانچه آلتو به شكل صحيح و اصولي كه اين ساز جايگزين آلتو و يا ويولون آلتو در اركسترها مي باشد .  همچنين ساخت كمانچه باس يا سل به شكل صحيح ساخت كمانچه هايي از چوبهاي آفريقايي مثل آبنوس و ونگه كه صداهاي اين سازها در نوع خود بي نظير است . ساخت دسته كمانچه بصورت تركه اي كه با كاسه هاي تركه اي هارموني لازم را دارد ارائه انواع سازها با رنگها و صداهاي مختلف براي نوازندگان با سليقه هاي متفاوت .

محمدرضا كاكاوندي در مهرماه 1387 موفق به اخذ نشان اصالت در زمينه ساخت كمانچه از سازمان جهاني  يونسكو  گرديد

 

** فلاخن

***ریس کانون عکاسان واز اعضای موسس در دانشکده سینما تئاتر دانشگاه هنر ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:8  توسط آستانه  | 

خاک من ،سید فرید را ساخت . خاک خوبی است برای روییدن. 4

 قسمت آخر از سید فرید قاسمی تا ساسان والیزاده

 

راهی که نوخاستگان در اوایل دهه هفتاد در لرستان و خرم آباد در آن قدم گذاشتند ،راه دشواری بود که صعوبتش هنوز به خاطر قدمت رفتارهای ناملایم با اهل فرهنگ وقلم بجاست.

تلخ تر آنکه گاهی این مرارتها را کسانی افزون می کنند که کسوتشان نوشتن و توتمشان قلم است.

هنر امری است که در افراد حساس یافت می شود و گاهی افراد حساس علاوه بر هنر تندخویی و سخت گویی هم دارند و چه می شود کرد.

< بر ادامه مطلب کلیک کنید. کمرنگ است.>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 6:1  توسط آستانه  | 

بخش سوم از ساسان نامه ... ....در تجلیل کانون نویسندگان لرستا ن _3

 

بله ریگهای کوچکی پیدا می شوند که راه رودخانه ای را که به هرز می رودرا با استقامت خویش عوض می کنند.

پنجم مرداد ۱۳۷۷ روزی است که کانون نویسندگان و پژو هشگران لرستان صاحب اتاقکی شد و تاسیس خود را در حزن یک غروب آغاز کرد.

علی صارمیان ،مرتضی کریمی ،مجید نوریان ،خانم دلیخون و امین نظری.این سودا در اصفهان در سر افتاد که ما که هستیم و در تاریخ چگونه باید روایت شویم و چه چیز باید رسانه ما باشد

انجمن شعرو ادب فضای پرحسی بود. اما قلم به دست و کسی که بتواند روایت مردم را در روزنامه و کتاب کند وجود نداشت. در ثانی من و مرتضی داستان می نوشتیم و مجید نوریان که اقتصاد می خواند بر توسعه تسلط داشت و دلیخون هم خانم پرشوری بود که در کمبود نفر به ما پیوسته بود و نظری هم دنیای ادبیات را خوب خوانده بود و تشکل ساز بود.

چندماهی در راهروها بودم و نهایت در مجتمع ارشاد اتاقکی گرفته بودم برای کانون.

فتیله پژوهش به زودی پایین آمد .چون امکان پژوهش نیمش تسهیلات بود و نیم دیگرش تسلط برموضوع.

داستان می ماند. به هر دری زدیم تا استاد داستان نویسی پیدا شود. یافت نشد در شهر و انکه یافت شد به خیال پریشانم خندید.

چند نفری از جوانترهای شعر آمدند . چند نفری درکوچه و خیابان  اطلاعیه آموزش داستان نویسی! را خوانده بودند.همه پانزده شانزده ساله.

آستین ها را بالا زدم و از چند کتاب داستان نویسی جزوه کوچکی ساختم. کلاس ها نیمش جزوه خوانی بود ونیمش کارگاه. مشق شب هم می دادم.

اولین داستانها نوشته شدند. هفته ای دوبار کلاس و شش روز از هفته بحث و جدل در کانون. به چندماه نکشید که جشنواره ای برگزار کردم  به نام آفتاب. بچه ها داستانهایشان را آوردند. ارشاد بودجه نداد. با پنجاه هزارتومان رفتم برای هفت برگزیده ساعت مچی خریدم. داور را هم گذاشتیم مسعودی و جزایری و خودم.

خانم اسکندری و خانم بابایی و ابوذر فرجی و زلیخا بیرانوند و فرید میرموسوی و آن دو نفر دیگر یادم نیست.

رضا نیازی هم گروه موسیقی را آورد و جلسه صفایی گرفت.

کلاس ها جان گرفت. من بیشتر خواندم.( از گفتن من پرهیز نمی کنم چون مایی در کار نبود).

هنوز در راهروهای ارشاد مسخره میشدم.بچه ها را هم اذیت می کردند. جو بدبینی به کار تازه توسط بچه ای که مسولیت بچه ها را گرفته بود ول کن نبود.دوستان زورشان زیاد بود و من با خودم می گفتم که باید صبر کرد.

رویم نمی شد در نامه ها برنم ریس کانون نویسندگانو پژوهشگران. با آنهمه پیر دلکش با خاصیت من کجای قضیه بودم. می نوشتم دبیر کانون.با همان تلفظ دبیر اموزش و پرورشو

سال ۷۸ رسید. دومین جشنواره رفتم میترا صادقی مترجم و محمد جواد جزینی را اوردم. در تواسل سال ۷۷ و ۷۸ چند برنامه دیگر هم برگزار کردیم. کسان دیگری نیز آمده بودند. یک برنامه با مرتضی سرهنگی و دکتر کمری برگزار کردیم.با عنوان ادبیات مقاومت. آغاز دوستی شد. حامد احمدی هم سروکله اش پیدا شد. نه ریش الانش را داشت و نه عینک. جوانکی که تا دوماه اصلا حرف نمیزد .اما باهوش بود. اکثرا هم مغضوب باقی بچه ها از جمله آیت دولتشاه. مسول دفتر کانون شد.

بعدها معروف شد به حامد یک خطی. خودش می گفت رادار.مجتبی صوفی زاده هم بود که غروب ها با لوله باریک پولیکا نی می زد

برنامه سالگرد دکتر شریعتی را نیز برگزار کردیم. مردم هجوم می آورند و تحسین می کردند. مهرکانون را مرتضی ساخت.جشنواره دوم کرمرضا دریکوند هم اضافه شد.آیت دولتشاه و مریم سکوند( هومان ).خواهرش آوردش . خانم شهپر سکوند. یک داستان نوشت به اسم گل های سرخ قالی.برگزیده شد.

حسین شمشیری با قلمی که بعدها به دولت آبادی تنه زد. طاهره شاهیوند.غزاله زارع و خواهرش. سودابه هراتی که باسواد جمع بود.نزدیک به سیصد نفر در کلاس ها در چند سال آمدند و رفتند. کانون ده جشنواره تا سال ۸۲ برگزار کرد. یکی دوتایش شهرستانی و چند تایش استانی و دوسه تا ملی.

ساسان والیزاده کمکم می کرد .اولین مجری جشنواره او بود. کامران رحیمی نیز. مرحوم بهمن کرم الهی که دبیر انجمن درود بود روحیه و تجربه را با هم می داد.شاعری که شاعرت می کرد.بهمن سرباز بود درخرم آباد و مجری جشنواره هایمان می شد. بچه های درود را به ما پیوند زد. کورش رشنو و بیاتی و عمو ایرج و کلکسیونی از بهترین ها چون به نیاو ذهنم یاری نمی کند تا نام ها را به خاطر بیاورم. رقابت بر سر داستان شروع شده بود. در سال ۳۰۰ تا داستان نوشته می شد در استان که کتاب نشدند و مدیران ارشاد که تعویض می شدند ، داستانها هم فراموش می شدند.

علی مرادی مدیرکل جانداری بود که علیرغم حاشیه ها عاشق توسعه کارفرهنگی بود. بعد از آن یک اعجوبه ای آمد که یکبار در ششمین سال کانون گفت که بروید کانون را تاسیس کنید. گفتم که ما شش سال است که کار می کنیم و اساسنامه مهر داریم. گفت من قانون را می گویم.می خواستند که دموکراسی باشد و من دیکتاتور ماجرا بودم....

گفتم زرشک. ما ده تا جشنواره غیر قانونی در سالن ارشاد برگزار کرده ایم؟زور زیاد زد. رفقا هم که رییس مجتمع می شدند سرسختانه به دنبال انحلال می گشتند. هر روز دعوایی داشتیم. یکی از دوستان یک روز گفت که من بچه کورشم و فلانت و.... رفتم به بالاسرش گفتم. او پرت تر بود. خداییش اگر آتویی از من داشتند ، بچه ها را سیاه می کردند.

این ماجراها درحالی بود که فلان انجمن فرهیخته که در همه عمرش یک خط خلاقانه تولید فکر و نوشته نداشت ، برای جلساتش به اعضا حق قدم می داد.

مسخره نبود که من برای برگزاری یک جشنواره که هزینه اش دویست هزار تومان نمی شد باید دولا راست می شدم و بآنهم به مدت چندماه و اینها حق قدم می گرفتند؟

بگذریم. زور بالای سرمان بود. اما بچه های کانون یک به یک در جشنواره های کشوری مقام می آوردند. کرمرضا دریکوند کم کم به جای من سر کلاس می رفت. چیزی هم برای اضافه کردن به بچه ها نداشتم. آنها حالا معلم های من بودم و من احساسی شبیه عبادتگاه به کانون داشتم.

 

 

راه سوم و اولین جشنواره داستانهای مینی مالیستی ایران

نشریه ای چهاربرگی و بعدها هشت برگی راه اندازی کردیم. بالایش می نوشتیم سردبیر!

یکی از بچه ها رفت پیش رییس جمهور و نامه ای داد برای کانون. خانم ذلیخا بیرانوند. یک کامپیوتر دادند. با آن کامپیوتر خانمها بابایی و زارع نشریه را صفحه می بستند.

وقتی سید فرید قاسمی ، پدر تاریخ مکتوب ژورنالیسم در ایران سراغ نشریه راه سوم را گرفته بود و گلایه کرده بود به ساسان والیزاده که چرا راه سوم را برای من نمی فرستید ،نزدیک بود شاخ درآورم.

این مرد چگونه می دانست که در گوشه پرتی ،کانونی هست و نشزیه ای چهارصفحه ای می زند و با تیراژ صدتا کپی شده ، حرف جوانانه ای میزند.

کلی روحیه گرفتیم. ما داشتیم اولین کلمات را صادر می کردیم.

چه معصوم بود همه چیز.

باید همه چیز را بنویسم. منتها نه در این مجال. قلم ها به سرعت قوی تر می شدند. کتابخانه کانون شکل گرفت.کتابخوانان کانون بسیار شدند.

.....................................

مقوله مینی مالیسم در ایران چندان شناخته نشده بود. من تا حدودی کتابهای داستان مینی مالیستی ریموند کارور و مقاله های پیرامون آن را خوانده بودم.از رئالیسم چرکین کارور خوشم نمی آمد. از شکلش لذت می بردم. رفتم تهران و دفتر ادبیات داستانی که روی ایده های تازه کار می کرد.

گفتم که ما خیلی وقت است که روی این گونه ادبی کار کرده ایم. آنقدر حرف زدم که پذیرفتند. خام شدند و پذیرفتند که بودجه یک جشنواره ملی را بدهند.حس جاه طلبی مدیرکل ارشاد لرستان را هم تحریک کردم.

برگشتم به خرم آباد و کلاس ها دیگر برمحور داستان مینی مالیستی می گذشت. طبع مینی مالیست جهان را فرا گرفت.!

یک دوست جدید پیدا کرده بود به نام اردشیر حیدری که بعدا رفت حوزه قم و فکر کنم از مریدان آیت اله مصباح شد.

کار آنقدر گرم شده بود که اردشیر روزی دو داستانک می نوشت.این قصه حامد یک خطی هم از همینجا شروع شد. حامد داستاک هایی در چند خط و گاهی یک خط ـ که البته اغلب هایکو بودند!ـ می نوشت.

هفتصد داستان به دبیرخانه رسید.

سه مرحله داوری شد. داوران نهایی قاسمعلی فراست و یکی از استید که در این لحظه اسمش از خاطرم رفته با جواد جزینی بودند. در ناباوری تمام بچه های درود اول تا سوم شدند. بعدش خانم زارع و حامد احمدی . بعد آنهم کرمرضا دریکوند اگر اشتباه نکنم یا یک دوست معلمی به نام بیرانوند.

گزارش خبری اش از اخبار ساعت ۲۱ پخش شد. روزنامه ها نوشتند در باره اش. حتی راه شب هم نیم ساعتی در خصوص آن صحبت کرد با یکی از کارشناسان حاضر در جشنواره.

روزنامه کیهان دو صفحه نوشت با عنوان : مینی مالیسم در خرم آباد...یعنی در این جای پرت این کلمه پرطمطراق ادبی چه می کند؟

بچه های کانون بعدها نشان دادند که  این جای پرت مرکز جدید ادبیات داستانی ایران است.

وقتی که رضا تاجمهر می نویسدو کلاه برزگان در تعظیم قلمش از سر می افتد  و آیت دولتشاه داور جشنواره ها خارج استان می شود و کسی چون یاسر  اکبریان آنهمه شگفت و مسلط  قصه می کشد بر چرخ گردون و یا چون شهیوند و شمشیری و ....

اینجا دیگر ناکجا آباد نیست.

اینجا سرزمین افتخار کلمه می شود . من اگرهم بخواهم شریک این افتخارات نیستم. امیدوارم یک زمانی یادی از من هم بشود. و چون دوست عزیزمان سلاحورزی تاریخ را از دهان غایبان قصه هزار و یک شب ادبیان داستانی لرستان روایت نکند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 5:53  توسط آستانه  | 

برای ساسان والیزاده ونسل دهه هفتاد (بخش 2)

۱ خاک خوبی بود

دوستان سایت لر که همتی دارند بر آوازه دادن و کثرت تکرار نام مشاهیر و مشهورات قوم لر تابلوی اعلاناتی درست کرده اند که نکوداشت ساسان والیزاده و یاد نگاره ای از استاد سید فرید قاسمی را که بی اطلاع ایشان انجام شده است را به محک فعالان عرصه قلم بگذارند .

بسیار خوب از این مردمان یکی هم منم که در غیاب نویسندگان بزرگوار  روزگاری کانون نویسندگان لرستان را بنا نهادم و این صیغه تکلم وحده از آنجهت است که واقعا در این تاسیس تنها بودم و کسی یاریم نکرد. که خواهشهایم از دوستان وسابقون هنوز رنج بخش است که بیایید کانونی برای رخ دادن اتفاقی به نام ادبیات و داستان راه بیندازیم و همه به دیده شک در فعل و فاعل امر نگریستند.

وقتی درختی در زمستان گل دهد ، تبرها نیز برای بریدنش از خواب بیدار می شوند. دوستان عزیزم.

آن که مرا یاری کرد ، جامعه پیرامون  خود را به کتاب و  نوشتن عادت داد . ثمره آنچه در دهه هفتاد اتفاق افتاد  به شما می رسد که دهها فیلسمساز و نویسنده و نقاش و موسیقی دان و شاعر در سطح ملی پیرامونتان نفس می کشند . ما راکه هجرتمان دادید و از نفس شهر دلاویزمان محرومیم.

روی سخنم با کسانی از این مردان وزنان نیست. سخنم با کسانی است که دهه بعد از جنگ تحمیلی  را فراموش کرده اند. آن زمان جوانان این دهه را باور نمی کردند و اینک نیز در صدد انکار سترگی حرکتشان هستند.

روزی روزگاری در شهر ما که زیباترین روح هایش  را به جنگ داده بود و گروه کتابخوانش یا سمت اداری گرفتند و یا جذب گروههای ضد انقلاب شده بودند و یاکنج ناراحت زندگی را به سرو کله زدن با حرفهای غیر جدی و بی آب ونان نمی فروختند ..در شهری که زندان مرکزیش در میدان آزادی اش بود و یادگاری تاریخش قلعه زندانبانان .. در این شهر اتفاقی افتاد.

یک اتفاق ساده کوچک.  بچه های ۱۴ و پانزده ساله ای پیدا شدند که به صدای بلند کتاب می خواندند.مجلات فرهنگی می خریدند. شعرکی به ناجرات زمزمه می کردند.فیلمنامه های کوتاه می نوشتند. طراحی های کوچکشان را به دیگران نشان می دادند.سیاه مشقی خطاطی ی کردندو کم کم فکر کردند که هم را بیابند.

اداره ارشادی بود و بدش نمی آمد که چند کتابخوان را اضافه کند. انجمن سینمای جوانان ساخته شد. همه آنها رفتند فیلمساز شوند. بعد انجمن های پیاپی.انجمن شعر که میراث مرحوم غضنفری ادیب و حواریونش بود کمکم جوانان را نیز پذیرفت.صداوسیما داشت شکل بومی می گرفت. تریبونها زیاد می شدند.سیل راه نیفتاده بود. خاک حاصل خیز داشت بیدار می شد و جوانه ها سر باز کردند و آفتاب را دیدد.

کسی خود را تحقیر نمی کرد که هنری در آستین دارم. فرهنگ (( دیگر تحقیر کنی )) نیز که خصوصیت منفی قوم ما بود نیز کم کم زورش را ازدست می داد. موسیقی به کمک شعر آمد. سینما با داستان به اضافه شد.خاک خوبی بود .

هرکس سندی دارد رو کند. جز سید فرید قاسمی و حسین شیدایی و کاظم علیپور وگاهی مسعودی شاعر و گوهری فیلمساز  کسی از بزرگان و قدمای آن سالها کمکی به این جوانان نکرد.

همه در کار انکار این جوانه ها بودند. در تریبونا اسمشان را نمی آوردند و اگر می آوردند به آزارشان.

ما نسل دهه هفتاد نسل بدون استاد بودیم. خالص و بدون خط خطی های روزگار.آزارها در کار بودند. کورش نریمانی که حالا اعجوبه ای است در تئاتر ترک دیار کرد. اسماعیل آزادی  و علی زیودارشاعر. سیامک موسوی فیلمسازو...هجرتی برای یافتن جایی بهتر برای هنری بودن.

مجتبی ایمانی وکاظم علی پورساسان والیزاده و مهتاب بازوند و نگار جمشیدیان و مسعود مرادی و چند شاعر دیگر انجمن شعر وادب را دوباره نهادند. من هم از رفتگان بودم و زمانی برگشتم که سید محمد طاهری فیلمساز شعر می گفت. فیروز آزادی نمایشنامه می نوشت. لشکر ارا بر صحنه بود و بابک لطیفی غوغا می کرد. نگویم تا کسی از قلم نیفتد.

مجتبی به جان می آمد از درد . یادش بخیر که چه تهمت ها می شنید چون رییس انجمن شعر بود. کاظم علی پور چه تلخش کردند به جرم اینکه با شاعران جوان می خندید. اما ساسان والیزاده.

این ساسان بود که با هم اساسنامه انجمن شعر را نوشتیم. این ساسان بود که گفت نشریه باید راه بیندازیم. او بود که لیستی از بزرگان ساخت که در هرقدم نام بزرگی از لرستان و شهر خوبان پر آوازه شود.

ساسان موتور نبود. مغز حرکت جوانهای اهل ادبیات روییده در سرزمین بود. نه به قامتش و نه به سنش. او چهل ساله فکری بود که درخم هجده ساله جوانان فکر می ریخت.

او بود که گفت که این حرکت احتیاج به بزرگ دارد. سراغ بزرگان می رفت. مصاحبه می کرد.بزرگداشت می گرفت.

بیش از جوانان ..بزرگان محتاج او بودند. از دوازده سالگی برنامه فرهنگی در صدای لرستان ی نوشت. حالا سی و پنج ساله است؟ آرتور رمبو نوزده ساله مرد. اینهمه کتاب نوشتند برایش. مایاکوفسکی و بهرنگی . شریعتی سی و پنج ساله که بود بیست کتاب نوشته بود. این از نویسندگان وشاعران. تحریرالوسیله را هم حقوقدانان می دانند در چند سلگی نوشته شد. قرداد اجتماعی و امیل را هم  رسو به عنوان تجربه جوانی نوشت.

مگر بهمن کرم الهی که لااقل بیست شخصیت فرهنگی را در پیراموش ساخت شاعر چند ساله ای بود؟

ای ساسان. چرا کتاب ننوشتی؟ چرا آن پانزده سال در کنجی بسط ننشستی و سالی چند کتاب خروار نساختی که حالا رفیق من احمد دالوند به ریشه هایی که نمی گویی بخندد؟

نکوداشت ها برای اثبات نکویی توست؟ باید می مردی چون بهمن در زیر بونکر سیمان. یا چون مجتبی در جاده . پیرتر می شدی مرگت بهتر بود. جا افتاده تر بودی. مثل حسین شیدایی .

خاک خوبی بود برای روییدن. اما حالا خاک خوبی هست برای مردن.چند نفس مانده است برای عزیز شدن به سبب مرگ؟

این تک گویی برای تونیست. برای نسلی است که چون رویا آمدند و چون ابر باریدند و چون خواب رفتند.

صندلی بزرگان را با توچکار؟ تو که تمام عمرت را دویده ای و همیشه در کنار پرده سالنهای بزرگداشت بزرگانی که خودت کشفشان می کردی ایستاده بودی که نکند برنامه برسن خراب شود. صندلی بزرگان چیده شده است. بروید بزرگی بیاورید که نامش را ساسان  والیزاده در نکوداشتی نیاورده باشد.

وقتی که زیر پیراهن مردم بوی تعفن سیاست می دهد از این روبانهایی که برای دست فرهنگ آماده است آروزی آزادی مکنیم.

من راه تو را بسته ..تو راه مرا بسته..امید رهایی نیست..وقتی همه دیواریم!

ای بزرگان . نام کدامتان از قلم افتاده است. ساسان والیزاده هم چون دهه نفر دیگر که با شهرشان به گریه وداع کرده اند رفته است.بی خطر برای اسم تک تکتان.از من لجوج تر نیز رفته اند. یادتان می آید که در رفتن از شهر چه گفتم... نه تلخ است و نمی گویم.

امابزرگان. لطفا نامتان را بفرستید تا از این صندلی های خالی یکی را به نامتان ثبت کنیم. صندلی ساسان را هم اگر می خواهید منهم کمک می کنم که از روی ویلچر ی که او را نهادید برخیزد. 

 

 

۲در مسیر رودخانه  ، چند تا ریگ کوچک پیدا شدند.

   ۱ـ گاهی یک ریگ کوچک مسیر رودخانه را عوض می کند... ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:40  توسط آستانه  | 

مقدمه ای بر رسانایی به نام ساسان والیزاده_1

 

این کوتاه را مقدمه ای دانید بر شرحی که اگر توان داشتم فردا خواهم نوشت بر کسی که شرح مختصری از قامت لاغر و تکیده و بلند فرهنگ قوم من است.

نه رسانه که رسانایی  به نام ساسان والیزاده که از کوچه های خاکی راهمان آغاز شد با جلوداری او و حالا که گاممان بر یخ سیاست است < ترجیح می دهم که در این سر سره بازی دوستان نادیده ، او نیفتد و من فرو روم در این یخچال زیر پا. چرا که قلمش نوید و امید نسل من است.

مجیز مجاز نداریم. هرچه خواهم گفت از نسلی خواهد بود که در آغاز دهه هفتاد در برهوت شهرم رویدند و اینک نیمی از اینان یا به خانه خمار است و یا در خانه آخرت. اما باغستانی بجاست از ایشان و سروی چون ساسان در خور مدح مرد تلخی چون من است که نه مگر هرکه نامی نداشت و جان زیبایی داشت با همان پنجاه تومانی های مچاله جیب امثال همین ساسان و من از خاک برکشیده شدند و بر صفحه دفتر نامشان آمد و ماند.

فرید قاسمی خط جدایی ساز فرهنگ مرده و زنده ماست. تاریخ فرهنگ مکتوب لرستان به قبل و بعد فرید قاسمی تقسیم بندی می شود از نظر من .

اما اگر شبیهی در آستانه راه قاسمی ..در همه ایران بر فرید می یافتم ..همین ساسان است که شغلش را با مشغله اش جمع زده اند دوستان و آن هفده سال بعد از جنگ که ما به سلاح بکای شعر و داستان بر این خزه خیز حاصلخیز لرستان باریدم ..انگار همه دود شده است و با غبار این روزها برابر شده است.

این جفای خیرخواهانه که برساسان رفته است را تلاشی برای مقطوع النسل کردن ره فرید قاسمی می دانم و حریف این داستان باید من باشم که تاریخ را زندگی کردم  و هرچه بافتند و پیله خود را در این تاکستان ندیدم نگفتم .

اما جفا بر ساسان را که راه سیاستش فرسنگ ها از من دور است و راه قلمش به قلب و جانم می رسد را به بهانه تجلیل اش بر نمی تابم.

امشسب دردمند و خسته ام. باشد تا شبی دیگر که شهرزادان همه گفته باشند و قلندری رسم صبح امید شود.

با اجازه فرید قاسمی استاد . که من مردی بودم که در فقدان دوست زیسته ام و این چه اویختن بر مردمی است که صدای ما را انگار دوست ندارند.

تا فردا...که خسته و درمندم و...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 1:15  توسط آستانه  | 

چرا این روزها به آینه پناهنده نمی شوی؟

در ملکی که شجریان ربنا خوانده باشد ورودبارها صدای عاشقان رادر اتمسفر شعور جهان ذخیره کرده باشند و تو در میان خونهای پاشیده بر دیوار باغ شاه ،نوای مرغ سحر بشنوی و بر میدان توپخانه ،رودخانه ملت را ببینی که چون دریا موج می زندآخر این چه آیه استرجاع است که در هق هق سقف های این خانه مدفون می شود؟انالله و انا الیه الراجعون؟اما زندگی که از بسم الله الرحمن و رحیم شروع می شود.

کجاست مروت رحمانی و غیرت رحیمی؟ما رحیل برشتر کدام رحلت بسته ایم پیرانِ خرد آزارو جوانان نا بردبار.

مگر نه اینکه روزی پنج مرتبه به خدا دعای امن یجیب می خوانیم. این مضطران را در کدام خدای خانه مخفی کرده اید که اشک مادرانشان سیلی سخت برما خفتگان می زند هرشب و خواب شبانه مان را بر بستر نمدار اشک می نشاند .  

 اشک پدر را دیده بودم در آخرین لحظه پسرکشی رستم دستان و در حزن شاهنامه ای که بر دلیری رستم گسترده است.

 این دست یل تا کی باید از خط سبز چشمان فرزند بترسد و خنجر پهلوانان پیر تاکی به جگر گوشه ها فرود می آید؟

ببین چه آسان می شود گریست. عاقلان چون عاشقان شده اند و زهد پیراسته ای را در این قصه های دراز دامنی در پیش گرفته اند.

ای مه خورشید کلاه!

این چه سودایی است .این برگ سبز درانی را زکدام آیه قران آموخته ای؟ ما که شب خیز و دل آویز هم بوده ایم را به جرم کدام فرشته تر دامن ، به زنای بیگانه متهم می کنی؟

این ندای عفیف و پاکدامن کوچه است که در آینه تو تکرار می شود. چرا این روزها به آینه پناهنده نمی شوی؟

بیگانگی از خویشت چنان گشته که اه را چاه می خوانی و چاه را راه می دانی و نه گریبان ما از دست تو جداست ونه چاک پیراهن کودکانرا رحم تو سزاست.

من که بر خاک ایستاده ام و یک متر پایین تر و پست ترم فرقی نمی کند.یا قبر عاقبتم می شود و یا صبر.

تو باید بر نردبان این سوگواره ها کاخ ات را بنا کنی.

 بنگر که تو هم شاید به سوگ نشتن را سزاوار باشی در این ماتم الیه الراجعون.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:58  توسط آستانه  |