تبليغاتX
یادداشتهای حزب تک نفره من...
...گفت ما خط سوميم..لابد ما نقطه هاي رد پاي آن خطيم
اول خطاب به دوست: اي دوست كه براي من كامنت مي گذاري . ديگر آخر اسفند است. ديگر بايد سرت را به صندلي اتوبوس بچسباني و خداحافظ و خواب. از براي چرا !خودت را معرفي نمي كني؟

مرد باشي يا زن مهم نيست. ما طالب بوي مشك عنبرين كسي نيستيم. بوي جوراب آشنايي هم باشد ار رفقا خشنوديم. اما واقعا هرچه بي اعتنايت كردم  و خودم را به كوچه علي چپ زدم ، خودت را نمايان نكردي.از براي چرا؟!

اگر زن هستي دوست دارم كه  حرف “ش“ را مثل خانم ... تلفظ نكني. فكر نكن اين خانم سه نقطه جنايتكاري ،چيزي است. نه. اتفاقا خيلي هم ملوس و ليلي خانم است. اما قبل از تلفظ “ شين “ آب دهنش را قورت مي دهد تا بيشتر به چشم بيايد. راستش دهنش را كج مي كند. مثل دختر خانم هاي انجمن شعر. من عادتم اينست كه دست به سينه ، فرد شعر خوان را نگاه مي كنم. راستش آخرين دفعه متقاعد شدم كه طرف ‏ فكش نياز به عمل جراحي دارد. يا مثلا دوتا تيله شيشه اي در دهانش قايم كرده است. اما وقتي كه گفت “ آه عشق من “ ديدم كه فلج بلز كامل دارد. فكرش را بكن. هم عاشق باشي و هم دهنت كج شود! ..هي!

اما اگر به قول شيخ صحرايي ـ روحاني مسجد محلمان در سي سال پيش كه در ماه روزه مسائل شرعي مي گفت و البته بيشتر بالاي هجده  ـ اگر طرف ما مرد مسلماني بود آنوقت تكليف چيست؟

اگر اي دوست مرد باشي كه واقعا خجالت داره. دراز دراز ات مي آيي به اين وبلاگ و كپي پيست مي كني كه چه؟

نمي دانم شايد هم مرد كوتاهي باشي . بازهم بي نشان حال كردن نامردي است.

و اما بعد:

بزرگترين رويداد فرهنگي لرستان در چند سال اخير به خير و سلامتي سر استاد سيد فريد قاسمي  انجام شد. اگر حضرتش اجازه دهد خواهم گفت و گرنه به اشارتش بازهم خفه خون خواهيم گرفت. اما كار عظيم است و پايه اي...

و اما بعد. حامد احمدي عزيز. اين اي ميلت اشتباه است . من يادداشتم را نوشته ام. بيا بگير!

 و اما بعد:

زياد است و وقت كم دارم. بايد بروم به همين التفات:در روزهای آخر اسفند
در نیمروز روشن
وقتی‌ بنفشه‌ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان

ای کاش آدمی
              وطن‌اش را
                  همچون بنفشه‌ها
                         می‌شد با خود ببرد
                                    هر کجا که خواست
..................................................................................

پي نوشت:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:21  توسط مرد سکوت  | 

 

*به بهانه گفتگو با محمد آقازاده ، روزنامه نگار خوب و قديمي كشورمان كه گره از سردر گمي من باز كرد.  

صادقانه بگويم من هر وقت  به تركيب تيم تبليغي حضرت كروبي نگاه مي كنم ، علت وصله پينه ها را مي فهمم. چپ قديم  را خوب مي شناسم .جوش زدن مهاجراني با آدمي مثل منتجب نيا خيلي ساده نيست. يا مثلا جوش خوردن با اين خوش تيپ هايي كه در تفريق و تقسيم و جمع و ضرب حاصلي پيوسته يكسان دارند.

كواكبيان و فومني و راه چمني و.... .كلكسيوني از غرباي قوم كه خيلي هايشان هم عزت نفس ندارند.

اماقوچاني واقعا چيز دگري است. محمد قوچاني براي نزديك به يك دهه قلم اول روزنامه هاي داخل نظام بود.

او چگونه نوشتن را واقعا مهم كرد. من اين جمله كه شمس الواعظين را مبدع حركت و خالق امثال قوچاني  مي دانند را به هيچ وجه قبول ندارم. انرژي زيادي در دوم خرداد آزاد شد. انرژي طبقه متوسطي كه در حيات دوران سازندگي حسابي تحقير شده بودند.

هاشمي مي گفت كه كابينه من ، كابينه كار است. من خودم به اندازه كافي سياسي هستم و نيازي به وزارت سياسي ندارم.آن موقع هاشمي خيلي گردن كلفت بود. مثل الان نبود كه هركسي از ننه اش قهر كند به هاشمي فحش بدهد. فراموش نكنيد كه هاشمي الان دو نهاد خبرگان و تشخيص مصلحت را دارد ، ولي دو نهاد مزبور شاني برايش نساخته اند و خاصيت هاشمي دهه شصت و هفتاد را زنده نمي كنند.

چون اسب  همون اسب و تفنگ همون تفنگ ...اما اين ادم ديگه اون ادم نيست...

قوچاني از چپ ترين برخواست و به راست ترين عروج كرد. اما در راهش همه چيز را انصافا توصيف و مرور كرد. هر چه را كه ديد شناساند. معرفي كرد. به زباني كه خودش مي دانست. به نحوي كه تو فكر كني كه اين نتايج را خودت گرفته اي.

اما يك چيز را تا امروز نمي دانستم. چرا كار و بار قوچاني و تيمش در نزد كروبي سكه نمي شود. نگوييد كه چون كروبي اخ است و اين حرفهاي خياباني ( بالاخره كسي كه كتبا اظهار نظر مي كند ، نبايد با دهن پر حرف بزند). كروبي آدم جوانمردي است. اهل دستگيري و ايستادن است.( به لطف خدا من شخصا از ايشان نه خيري ديدم و نه سبيلي چرب كردم. اما ديده ام كه براي بقيه عمامه به زمين زده است).

پس علت كروبي نيست. قوچاني هم كه بهتر شده است. عميق تر مي بيند و گرايش معتدلش خواست عموم است. پس چه شده كه اين بازار بي رونق است؟

آقاي كرباسچي مثل همه بزرگاني كه در سر پيري شيفته جوانكي مي شوند  و شمس خويش را در چهره برناي ذوالفنوني مي بينند، مولانا وار بر طريقت محافظه كاري سنتي كارگزاران شوريد و در پي پير برناي خود ـ محمد آقاي قوچاني ـ به صف كروبيان پيوست.

كرباسچي و اقعا نمي داند كه رياست ستاد كروبي خوبست يا بدست. چون ذاتا ادم مغرور ي است به شايعات كانديداتورش چراغ سبز نشان مي دهد.  اما وقتي كه قوچاني را در حلقه كروبي مي يابد ، حتي حاضراست كفش ها ي شيخ مهد كروبي را واكس بزند.

 در اين ده سال قوچاني نشان داد  كه مصاحبه گر خوبي نيست. سخنور قابلي هم نيست. اما قلمش محشر بود. شايد كه خود شمس آرزويش اين است كه اقبال قلم  قوچاني را در بين مردم داشته باشد.

اما قوچاني مثل همه روزنامه نگاران صاحب قلم خويش نيست. چرا كه روزنامه نگاري امر دست جمعي است براي كسي كه جمع را دور هم گرد آورده است.وقتي دسته شرقي قوچاني به اعتماد ملي رفت ، هم فضاي كار بيشتر به وجود آمد و هم آزادي و امنيت بيشتري حاصل شد.

بالاخره همه مشاركتي ها و اصحاب مجاهدين ، ادعاي نوشتنشان مي آيد. هرچند به جز عباس عبدي كسي از ايشان قلم خوبي ندارد  و گاهي مصطفي تاجزاده هم آدم را غافلگير مي كند. اما ادعاي نوشتن دارند . به همين دليل هم موي دماغ قوچاني سردبير مي شدند. اما در اعتماد ملي به جز حسين كروبي و  يك نفر ديگر( كه كاريش نمي شود كرد) كسي ادعاي نوشتن نداشت . پيش بيني اين بود كه قوچاني و تيمش كولاك كنند. با عرض معذرت  هم مايه و هم ...ا يه جور بود.اما نمي شد.و نمي شود.علتش را

 منطقي نمي دانستم.  از خير سوال گذشتم و گفتم شايد ذائقه من ايراد دارد.گذشت .

 محمد آقازاده  قلم عجيبي دارد.قلمش يك آچار فرانسه است كه آن را به هر پيچ و گيري  مي دهد و بيشتر گيرهاي خودش. روزگار دوري از مطبوعات را مي گذراند. پنجاه ساله و جو گندمي  است. در يكماه اخير به طرز غير قابل پيش بيني مي نويسد فرقش اينست كه حالا هر چند پستش به اندازه يماه روزنامه خواندن بهت اطلاعات مي دهد. در مورد تحليل شش شخصيت نامزد ريشس جمهوري و نگاه وي ، بعدا مي نويسم.

محمد آقازاده  بي آنكه سوال مرا بداند پاسخ جالبي به عنوان اين پست داد. واقعا چرا تيم قوچاني براي كروبي بيار ندارند؟

قوچاني  در مقولات روشنفكري و طبقات نخبه نفوذ دارد. اصلا وقتي كه از نگاه  يك نخبه به قضايا مي نگرد ، خواندني مي شود. انتظاري هم كه خواننده  از او دارد همين است. اما او وارد عرصه اي شده كه تعيين سرنوشت به دست توده هايي است كه از ادبيات نخبگي قوچاني بي خبرند .

درست مي گويد. من به عنوان يك ادم عام حرف آقازاده را  خوب مي فهمم.  نمي دانم دقت كرده ايد يا نه.

 معمولا زشت ترين و ضعيف ترين  ژست هاي تئاتر را بازيگران فخيمي بازي مي كنند كه نقش دهاتي يا كارگر را  به آنها مي دهند. اين نقش ها براي  هر دو قشر  بينندگان طبقه شهري و كارگران دهاتي ها هردو مضحك است. چرا كه ناخن هاي لاك زده اين بازيگران را در نمايش هاي فخيم گذشته ديده اند. لهجه شان هم تابلوست....بگذرم.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 16:29  توسط مرد سکوت  | 

چگوارا يي كه من تصور مي كنم.*

 

تو خوبه يه ادم دكتر بشي و گاهي بر عليه طبقه ات شورش كني
می خوام بدونم چی فکر می کنی
+منتها اول بري تو طبقه دكترها
بعد شورش كني
نه اينكه از همين الان با جيغ بري تو صف
این مقدمه ست؟
+بگن اين خله كيه
نه
+: گفتي
چي خوبه
[ ها
برا من
[+ ديگه باز نشستگي خوبه
بازنشستگی از چی؟
کار؟
+: وضع ماليم مثلا بهتر بشه و كمي به خانواده و فاميل بيشتر برسم و گاهي كتابي بخونم و عينكمو هميبشه بزنم و سنگين رنگين وساكت منتظر ريختن موهام بشم وبعدم بميرم
ـ من می گم هرکسی همون کاری رو بکنه که خیال می کنه درسته
چه بد توصیفش کردی
-این که چیز ارزشمندی توش نبود
چرا
اقلاً برای من ارزشمند نبود
+ پر از غرور و معمولي بودنه
معمولی بودن خوبه
اما اینطوری که تو توصیف کردی ملال آور بود
من می خوام اگه هم معمولیم اقلاً لذت ببرم ازش
+ خوب
+ تمام باقيمانده عمرم
+ مي تونم به لذتهايي كه هميشه ازشون بدم ميومده
+ فكر كنم و لذت ببرم ازشون
+: مثل خانواده
+ جمعيت
+ معمولي بودن
چرا فقط فکر کنی؟
+: اروم رفتن و اومدن
+: نه دارم ميشم
وای این واسه من خیلی ایده اله
+ تو مي بيني
اما یه وقتایی نمی شه
+وسط اينهمه دعواي سياسي و گروه بندي
+ من چه قد پرتم
+دارم فكر مي كنم
من نمی بینم
+ كه به تخمت
+: بيا
اما لابد خودت می بینی
+ لذت گمنامي رو بببر
+ لذت تو صف نونوايي ايستادنو
+ لذت يه سريال رو بي انتقاد به كارگردان و... بردن رو

من الان تو دانشگاه خودمو درگیر هزار جور مسلک و مکتبی کرده م

و تمام مدت دارم دنبال راهی برای پیچوندن می گردم
+اونا لذت مي برن ازش
زندگی روشنفکری یه کم بی شعوری می خواد راستش
+ حكومت فكر مي كنه اونا ضد حكومتين
+ راديو امريكا هم
+خودشون نه .ميدونن به خاطر لذت و حرارتشه
+شهرتهاي اروتيك ساز
تو دلت می خواد تنهایی زندگی کنی؟
+ من
+ دارم فكر مي كنم كه نبايد تنهايي زندگي كنم
منظورم آروم و بی صدا واسه خودته
+ حسابي شلخته و غير اجتماعي شدم در درون
آره منم همین فکرو درباره ت می کنم
+ دارم فكر مي كنم
-می بخشیا!
+ اره
+ منتها دليلش رو خودم صادقانه ميدونم
+ چون برترم
+ بيشتر مي فهمم
+ بهتر حدس ميزنم
هوم
: خودت تنهایی از پسش برمیای؟
+ ادم چندسال پيش نيستم
+ ضعيف شدم
+ الان دلگير ميشم
+ قبلنا مسخرم ميومد
+يه مرد 55 ساله عينكي كارمند توي صف اضافه كار دارم ميشم
:
-مهم نیست بقیه چی میبینن
+ بي ازارم
+ حيف
یه وقتایی تو کتم نمی ره باید طبق میل بقیه زندگی کنم
همینه که جیغ جیغ می کنم
-اگه نه حوصله ی صدای خودمم ندارم
+ اه.. كه اينطور
-عاشق اون ایکاش ای کاشش بودم
نامجو
-خیلی خوب بود
هست
+باش

......................................................................................

*چگوارا. ارنستو چگوارا. شايد اين شبيه ترين عكس از ديد خودت باشد. وقتي كه خودت مي داني قهرمان داستان ديگراني. اما براي خودت چه؟ ...اه چه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:6  توسط مرد سکوت  | 

انگار خواب ديده ام. يك روز ابري سرد است و من همان پالتوي خاكستري كهنه را پوشيده ام.ابرها ي سربي رنگ پايين آمده اند و زمين به رنگ آسمان شده است.در رديف درختهاي كنار قدم ميزنم. درخواب پشت سر دونفر راه ميروم.

 آنها وارد يك كوچه باغ فرعي مي شوند. زمين كمي نمناك است.شاخه هاي درختان را با دست كنار ميزنند. من هم. تيغ درختان توت وحشي به پاتلو گير مي كند. گاهي شكوفه درختي تا كنار دهانم مي آيد. گاهي هم صورتم را شاخه اي مي خراشد. پاييز است. اما درختان با برگهاي زرذ شده و شاخه هاي خلوتشان شكوفه كرده اند.دو مرد جلويي قدم هايشان سبك مي شود. بعد مي ايستند.

به ميدانگاه كوچكي در وسط كوچه باغ مي رسيم. آتش كوچكي روشن است و دو نفر در كنارش نشسته اند و ارام با هم حرف ميزنند.

يك نفر ديگر هم از ميان درختان پيدايش مي شود. شاخه نيم سوخته اي به دست دارد و وقتي نگاهم مي كند كمي مي ترسم.

دونفري كه جلوي من راه مي رفتند به كنار آتش ميروند ومي نشينند. پنج نفرشان در حالي كه حلقه كوچكي به گرد آتش درست كرده اند با هم پچپچه مي كنند.چندبار برمي گردند و مرا نگاه مي كنند. 

وقتي كه آسمان  برق مي زند يك لحظه چشمم را مي بندم. سرم به درخت چنار تنومندي مي خورد كه دو شاخه بلندش تا روي زمين كشيده شده اند. صداي رعد بم و گرفته است.

 باران ريزي به يكباره از آسمان جدا مي شود. دود همه جا را مي گيرد.در سايه روشن دود و باران  هر پنج نفرشان برمي گردند و نگاهم مي كنند و بعد يكي يكي غيب مي شوند.

تنها شده ام.

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 2:26  توسط مرد سکوت  | 

 

توصيه ها هميشه وجود دارند. گاهي به زبان مي آيند و گاهي در دل مي مانند.

از آنجا كه منهيان آفاق و طوطيان بيكار گاهي راز دلي را فاش مي كنند و ما را هدف تير ماش مي كنند ، چيزكي از اين چيز را وانموديم. باشد كه خوانندگان تاديب شوند و سايه خودشان را تعقيب كنند:

 

توصيه كيهان به كروبي: شيخ بپيچون به راست. نه بده دنده عقب. اي افتادي تو جوب.

توصيه مجاهدين به خاتمي: ..م تم نيستن. كي مي تونه سي ميليون راي بياره جز تو؟ ..متم نيستن.

توصيه مهدوي كني به عسگر اولادي: فكر بچه ها باش. بذار بياد . منتها چهارتا وزير ازش بگيرين.

توصيه زيد آبادي به شيخ  خاموش( تو دنده پا رو كلاج ):  خوب واققعا چي شما از خاتمي كمتره؟ فكر شو كردي؟ اين انتخابات بي شما انتخابات نيست. بذار چهارتا حرف حقوق بشري هم زده بشه؟ شوما اصلا مي دوني چرا رفتي زندن؟ يادت مونده يا نه؟

توصيه كروبي به شيرين عبادي:

دو كليچه ..دو كليچه ...تنها نرو   ..و كيچه...

كيچه جاي  مستونه...بوسه و زور ميسونن...*

توصيه  نوري زاده به خاتمي: فضايي بسازيد كه  كه زير پوش ها  در جلوي نور معلوم باشد

توصيه بوش به كيهان : اي فلان به فلان من اگه  ديگه بذارم يه خبر از من به تو برسه. . اخه اينا رو چطوري ميساختي مش حسين؟

توصيه رضا پهلوي به كروبي: خلبانم. ملوانم. ...هي مسيو . تو بخواب كه ما بيداريم.

توصيه رضايي به ميرحسين: بيا از سوراخ اين چشم انداز يه نگاه بنداز مهندس ببين ويوش چطوره.

توصيه لاريجاني به ملت: اللبته. چراغ سبز ي كه زدند يك خوش رقصي بود توي شطرنجي كه ما بازي نكرده بوديم. اللبته مللت چيست؟ اكثرا معتادن. اللبته كي گفته ما مشكلي داريم. مگه  سلطنتي هستيم باقر هم هست ..اللبته.

توصيه موتلفه به احمدي نژاد:  تو يوسفي. قبول. اما فكر چهارتا داداشتم باش. لااقل وزاري اقتصاديتو نامحرم نذار. پس ما كي برادريمونو ثابت كنيم مرد؟

توصيه شريعتمداري به راست:  ببينيد من مي نويبسم. اما اگه بخواين ناز كنين اين سيد خوشگله برده.

توصيه  بنياد باران به كيهان: ايييش. ايضا به مردم: فيششششششششش

توصيه هاشمي به قالي باف: باقر منوريلو پنچر كن.

توصيه  شما به من: زر نزن .............

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:39  توسط مرد سکوت  | 

می 1995 ، چچن: چهره یک آواره در حال انتقال به اردوگاه آوارگان

فوریه 1981: مادرید اسپانیا. پلیس نظامی پارلمان اسپانیا را تصرف کرده است.

اول فوریه 1968 ، سایگون ، ویتنام جنوبی: پلیس ملی ویتنام جنوبی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:10  توسط مرد سکوت  |