|
...گفت ما خط سوميم..لابد ما نقطه هاي رد پاي آن خطيم
|
اشک هایی که نمی ریزی در ریشه های تنهایی ات می ماسند و تو را سخت تر به کنجی که از آبادگاه جمعیت دورتر است می کشاند.
پیامبران نصیحت می کردند که عادت به کارهای حقیر نکنید چرا که پست فطرت می شوید. مشخصه شخصیتتان می شود و شما را از رویاهای لطیف آدمیزادگان دور می کند.
اما در زمانه ای که داروخانه ها پرست از جعبه قرص های صبر حضرت ایوب و همه دنائت ها چیز را با آمپول فشار عرف به تو تزریق می کنند ،
تنها دلخوشی های کوچک ، در آوردن صدای شکستن تندیس پیامیران و قدیسان است.
اگر در ژاپن کلوپ هایی را برای شکستن ظرف های بلورین تعبیه کرده اند، در تهران ، این ادم شرقی صدای شکستن بلور شخصیت خود را به وضوح می شکند.
همان روانشناسی من والد درکار است. به شکل عصبی تر و وقیح تر.
اگر من والد ، تو را نصیحت می کندو گوشت را در خفا می پیچد ، این والد جدید زمانه ما ، ته مانده غرورت را در خفا ، در کنج شب ، هنگام خفتن می شکند. ادمها به خود فحش می دهند، نه فقط به خاطر رفع عصبیت و فرونشاندن غضب.
ناگواراست . اما به وضوح از این حالت لذت می برند.لذتی که نه هزینه اجتماعی دارد ونه لازم است هزینه پرخاش به دیگری را بپردازی.
خودکشی ، جنایت فقط شکل بیرونی این حالت است. این جامعه انگار به راهی می رود که تنها لذت اش ، شکستن خویش است.
من نگرانم. نگرانم. نگرانم.نه به خاطر حس مسولیت . یا به هیات پزشکان اجتماعی در آمدن و...
من می ترسم که دوره نقاهت این بیماری در همه ما کار خودش را بکند. می ترسم که پزشکانی که زیر میزی می گیرند از قویترین ناقلان این میکروب باشند. می ترسم عارفان طریقت و عرفانهای سرخپوستی و هندی و اشو و دون خوان و... همه موذیانه برای تحمل درد درونشان ، آن را همه گیر کرده باشند. به وضوح ممکن است تمام این مسیرهایی که می گویند به خودت مراجعه کن ، به مازوخیسم منجر شود.
گاهی فکر می کنم اگر واحد سنجش قیمت پول نبود ، مردم هرهری مذهب برای تصاحب بیشتر واحد سنجش ، می رفتند و فیلسوف می شدند. عارف می شدند. حکیم می شدند. اما باز فکر می کنم که مردم همیشه دنبال جنس تقلبی می گردند.
هرچیزی که ساخته می شود ، فورا جنس قلبش هم زاده می شود.مثلا فکرش را بکنید که ارزش فرد در نزد خدا تقوی است. خوب ما سعی می کنیم که ارزش های جامعه مان را ارزش های مد نظر خدا بگیریم تا جامعه خدایی درست شود.
گفتم که هرچیزی ، ماهیتا جنس تقلبی اش با خودش ساخته می شود. یا خودش یا فکر ساختنش.
چند نفر ادم با تقوی می شناسید که ارزششان نزد خدا و مردم و خودش یکی باشد؟
آیا کسی شک دارد که آنچه موجب می شود یک نفر وام یک میلیاردی بگیرد ، تقوی نیست. اما بسیار شبیه آنست. پارمترهای دیگری هم در کارست. چون همین تیپ و قیافه در جنوب شهرو شهرستان ، نمی تواند یک میلیون وام درمان بگیرد.
ریا ، نیرنگ ، دروغ ، خدعه ، فریب ، زیر آب زنی و .... اما شکلش چه؟
شکلش شبیه تقوی است. انگشتر عقیق دست چپ. ته ریش. فریم عینک الما نی مخصوص کسانی که چشمشان در اثر خواندن قرانهای ریز ضعیف شده است. تبخالی بربرپیشانی.........................نه عوام فریبانه نمی خواهم حرف بزنم. لازم هم نیست. من دارم با خودم حرف می زنم.
من آدمهایی به این شکل را دوست دارم. اما اگر اینها جعلی آدمهای اصلی باشند چه؟ دنیای پرسرعت امروز هنوز نتوانسته به نیات ادمی راهی باز کند. انچه دیده می شود شکل ادمهاست.
این خانم بازهای حزب الهی را دیده اید؟ به نظرم شکل بی نقص و کار آمد متقلبین تقوی هستند. کارشان را می کنند. گیر نمی افتند. شک برانگیز نیستند. خوب گیر هم افتادند .چه می شود؟ هیچ. قوانین اسلام به نازلترین درجه غضب می رسند.دلم می خواست حرفهای این مردک را که فیلمش را دراورده بودند و نماز حاجات خوانده بود را می شنیدید.
وقتی محور و اتمسفر دنیای ما جنس بدل می شود ، ریا به جای تقوی می نشیند و... حتی عکس العمل ها نیز بر محور همین ریا شکل می گیرد.
طرف نماز می خواند. هفته ای سه روز روزه است. چشمش پاک است. خمس می دهدو.... اما ریش لنگری، شلوار جین، سر چرب و....چرا؟
چون می خواهد ریاکار نباشد. چرا؟ چون گفتمان ، گفتمان تقوی محور نیست. ریا محور است. و موافق و مخالف این محور جماعات جبهه می گیرند.
نوشتم. یکی ازاین مردمی که نه تاسف و نه تحسین براگیزاست ، منم.اما کمی سبک تر می خوابم. شاید چون مطمئن شدم که همه تقصیرهای عالم به گردن من نیست.
صدا رو صاف كردم و با همون خش صدا كه كار ده سال اشنو كشيدن باشه فرياد زدم الله اكبر.
ديدم كوچه پشتي صدا بلند شد. يه عمويي كه با ركابي سفيد تو اين سوز و سرما رفته بود رو پشت بون جوابمو داد. بعد صداها زياد شد. صداي زن .صداي بچه. حالا ديگه ول كن نبودن. بچه اومده بود و داد مي كشيد ابه ..ابه..
صداي زن طبقه بالا رو شنيدم كه مي گفت: بي پدر ...
اقا كوچه پشتي غوغا بود.محله كنده شده بود. چند تا الله اكبر ديگه. ديدم تا صبح اينا پاكارن. گفتم صلوات بفرستين. همه فرستادن. پنجره رو بستم.
طبقه بالايي اومده بود دم خونه.
گفت اقا صارمي اين چي بود؟
با خنده گفتم چي چي بود؟
گفت :شما كه ادم معقولي بودين. زهره ترك شديم يه دفه.
زنش صداش كرد. صباغ بيا تلفن..(.يعني يارو اگه بخواد گرفته كه آپارتمان جاي اينكارا نيست).
گفتم ميومدي تو استوار
شلوارشو كشيد بالا و گفت مرحمت زياد.
درو بستم و كركر خنديدم. بنده خدا چرتش پاره شده بود
صبح بيدار شدم گفتم حالا برو راهپيمايي.
از پله ها كه داشتم ميومدم پايين طبقه پاييني درو بست. بعد صداشو از پشت در بلند كرد كه: از اون راستي هاست.
اومدم تو كوچه نشستم.
فكر كردم كه اين جناح راستي ها خوب همه دين و مذهب و انقلاب و... مصادره كردن. بدجوري غريبي مي كشيم تو اين ولايت...
سيگاري روشن كردم و رفتم مسافر كشي...
گفتم
شما مي دانيد چه كسي هستيد؟ نه واقعا مي دانيد؟ من فكر مي كنم همه غصه ها ما از اين توهم لذت بخش شروع مي شود كه در خلوت برا ي خودمان درست مي كنم.
بعد تصويري مي سازيم كه جامعه امكان پذيرش آن را ندارد. مثال مي زنم.
مدتي بود كه يك نفر را در ساختمان محل كارم مي ديدم . آدمي حدودا چهل ساله و جا افتاده. منتها عين آهو از من گريزان بود. هرچه فكر مي كردم ، حافظه ياري نمي كرد كه اين بابا را كجا ديده ام. مي دانستم يك جوري با روزنامه يا كار سياسي ارتباط دارد. همش فكر مي كردم در اعتماد ملي كار مي كند. ديروز وقتي كه مي خواست آسانسور سوار شود، طاقت نياوردم و پريدم توي آسانسور. درب بسته شد و اين حاجي رنگش پريد.
سلام كرد.
گفتم مرد حسابي تو داري مرا مي ترساني.
گفت : اتفاقا خودمم مي ترسم. بعد نگاهي به درو ديوار اسانسور انداخت.
نگاهش را دنبال كردم. سرشو اورد جلو و گفت: توي اسانسور دوربين مخفي گذاشته اند.
گفتم : بگو نترس. من كجا ديدمت؟
آسانسور بازشد و ما باهم پله ها را پايين رفتيم. يه جاي خلوت پيدا كرد و سردلش باز شد.
گفت من كانديداي مجلس بودم . از طرف اعتماد ملي. تازه اومدم اينجا.
گفتم خوب اين كه خوبه. اما چرا مي رمي از من.
گفت اخه تو تاييد صلاحيت شدي. من رد شدم. من اينكار رو به هزار التماس پيدا كردم. ببين حاجي مي ترسم بگي و بندازنم بيرون.
عجب التماسي مي كرد. حالا شكل بازجو ها شدم. گفتم تو كه اينطوري بودي چرا كانديدا شدي. مردك سرشو انداخته بود پايين. گفتم شوخي رو ادامه بدم. ديدم نه خيلي جدي گرفته.
گفتم اگه از اين به بعد جواب سلاممو نديدي لوت ميدم. فيافش تغييري نكرد. دروغكي گفتم من خرم اينجا ميره.
گفت جون من؟
گفتم پس چي. تو فكر مي كني كيا تاييد صبلاحيتم كردن. ...
هي روزگار. چرا اين ادم جاي خودشو نشناخت؟ چرا شما نميشناسين؟ چرا من اين سوال ابلهانه بي ربطو كردم؟
چون يادم رفت مطلب اصلي رو. اين مساله رو بازگو كردم. شايد ربطي بعدا پيدا كرد.
من نمي دانم كه چطور عليرضا نوري زاده اين قصه ها را درباره سعيد امامي جور كرد.وقتي يك نفر از خورجين حزب مشاركت خبرهاي زرد و گاهي محرمانه را ناخنك مي زد و نامي مي خريد ، همه ما در كشور افسانه پرور ايران بريك دانا ي كل به نام نوريز اده رشك ميبرديم.
جيره اش كه ته كشيد آمد سوناي زعفرانيه و معشوقه سعيد امامي را نوشت. من فكر مي كنم اين آدم دويست بار فيلم پدرخوانده را ديده و در خلسه تكرار فيلم ، يك كاراكتر واقعي را جايگزين كرده. سعيد امامي. بله همين اسم.كه نه جرمش مشخص شد و نه مرگش. اما شكنجه زنش را همه ديدند. با آن عبارات وقيحانه.كه آن هم ناني شد براي نوريزاده.
امامي به احتمال خودسر بود.كسي كه در خفا از عمق نفوذ خود لذت مي برد. اما او بر مركب امنيتي سوار بود. مركب آهنين امنيت به خودي خود قدرت دهنده است. اما سوار بيچاره فكر مي كند كه قدرت از شخص خود اوست.
كسي چون مهدي هاشمي. علماي ديگري هم هستند كه بدشان نمي آيد يك مهدي هاشمي داشته باشند. اما قصه بافي نوريزاده و ريشه هاي جنايت را به هر كسي كه در جمهوري اسلامي نفس كشيده بردن ، فقط توهم دراماتيك آدمهاي ابن الوقتي چون اوست.
نمونه ديگر اكبر گنجي است.گنجي بهترين تصوير زندگيش را در ميهماني هاليودي ها گرفت. جايي كه شهرت عاري از قدرت در فرديت محض زندگي مي كند.
گنجي تمام جريان اصلاح طلب را نمونه اي پيش و يا بعد از خود معرفي كرد.يعني اينها يا در آينده چون من مي شوند و يا قبلا اينگونه بوده اند و الان در حال تقيه اند.
و ديگران چه آقاي گنجي ؟ بقيه نفاق مي كنند. بله و در عصري كه اصلاح طلبان هويت و تبار خود را فراموش كرده اند و يا عار دارند، گنجي آنها را معنا و هويت مي دهد. آدمهاي ترديد و خسته از از هر ايده آل.
نمونه ديگر ش يكي است كه ميگويند كاراته باز بوده يا نمي دانم كنگ فو ريو كار مي كرده. يه عكس هم ازش ديدم كه از سر دوازده نفر پريده. با لباس رزمي. حالا بگو يارو در همه اين مدت حضرت صاحب الامر بوده. استفراله. به خدا خودم ديدم كه روي ديوار يكي از خيابونها نوشته بود منجي عالم بشريت ، حضرت صاحب الامر آقاي ميرزايي![]()
خوب وقتي اتوبوس هاي شهرداري تبليغ پادشاه دادگستر رو مي كنن اينها هم با خودكار جلوش مي نويسن دونقطه ميرزايي...هخا..حكمت ...بروجردي...
. مضحك ترينش اين عمويي است كه در زندان به سر مي برد و من دعا مي كنم كه آزاد شود و به خانواده برگردد. آزادي حق طبيعي انسان است. عطيه خداست و هيچ بنده اي حق گرفتن آن را ندارد. اما وجدانا اين آقاي كاظميني بروجردي را كي آيت اله كرد؟
حربه خوبي است. كه هربار اسم او را مي شنوي ياد آيت ا اله حسين بروجردي بيفتي. مرجع تقليد عام شيعيان.و هي تنت بلرزد. آقا كوتاه بيا. به خاطر اسلام هم شده كوتاه بيا.بيا برو تو هم تخم اسلام رو در سرزمين كفر پراكنده كن. مثل اينهمه آدم كه سر دولت امريكا را شيره ماليدن و رفتن وي .او. اي. بيا توهم برو. از جيب شيطان بزرگ خرج ميشه. نوش جونت..شيطونه ميگه خودم برم بشم فعال حقوق بشر و زير آبي برم تا راديو آمريكا. چه كنم كهگير اين حرف مرحوم حسين پناهي افتادم كه گفت:
به بهشت نمي رم اگر مادرم آنجا نباشد. و من به امريكا نمي روم اگر با دعوا نباشد.
( كفشم درد مي كند. تف به گورت محسن قرار بود پنجاه تومن قرض بياري).
نمي گويم كه ارزش نفسش از مرجع تقليد كمتراست. نه همه بني آم از ديد اسلام هم كفو و هريك برابر عالم كبيرند. اما اين آقاي كاظميني را كجا به آيت الهي؟ازش حمايت كنيد اما چاخان لاي قباي ملا نگذاريد.
اما خود من. راستش من نمي دانم انقلابي ام يا به قول با سوادها زد انقلاب. احتمالا از ديد دوستان راستي و ماستي كمي همچي زد انقلابم. اما از ديد مشاركتي هاي نوجوان آدم ولايي و انقلابي و از اين قبيلم.
اين را از برخوردها مي فهمم. چون طرفين قابل اعتماد م نمي دانند. عجب گيري افتاديم. ما عمه كي رو لو داديم؟
يكي از نازنينان در دفتر احمدي نژاد چندي پيش كه بايد رفاقتي را به جا مي آورد گفت:
ببين تو را مي شناسند و همين. رفتم خانه و گفتم معناي اين حرفش چه بود؟
خيلي فكر كردم. يعني چه كه مرا مي شناسند( آخر شوراي نگهبان مرا تاييد صلاحيت كرده بود اما گفت آقا بايد معرف بياري چون تو را نمي شناسيم). آقا رفتم تو فكر. صبح رفتم روبروي آينه و گفتم هي بلا گرفته. تو هموني كه مي شناسنت؟ بعد دوباره رفتم تو فكر اينا كي ان كه منو مي شناسن؟
چون آدم از ناشناخته ها مي ترسد و عداوت مي كند. ديدم دشمنان و دوستان جمهوري اسلامي همه بر ناشناخته ها و وجودشان و زورشان تاكيد دارند.
راستي منظورت چي بود؟ يعني بدونن من با تو رفيقم برات بد ميشه؟
اسكول : سركاري
اين ابرهاي زمستاني را اين روزها خانم بهاره خطيري بيشتر مي بيند. او در مرگ پدر عزادار است. از آن دخترها كه جحانشان در مي رفت براي عزيزش.
خدايا مگر جز تسليت چيزي بلدم؟ كسي ديگه هم بلد نيست. صبرت دهد خواهركم!
.خانم بهاره خطيري عكاس گروه آيينه است. گروهي كه بعيد مي دانم گروه باشد. نه سود مادي مشتركي دارند و نه توطئه مشتركي دارند .
آدم هاي اخلاقي خوبي هستند. ميزبانشان هم خانم بابا خاني است. خانمي مقتدر و خاكي بي شباهت به يك مادر تراز ..اما همانقدر قديس. گاهي فكر مي كنم جلسه را در رودربايستي برگزار مي كند. چون خير ي برايش ندارد. البته بپذيريد كه آدمهاي فرهنگي اين روزها همه به بوي كبابي زنده اند. اگر دمي نفتي نكنند برايشان صرف نمي كند.
اما اين گروه آينه انصافا نه ميزبان و نه ميهمان آدمهاي تكيده اي هستند. ادا ندارند. سودي هم جز قرار گرفتن در مسير يك ساعت حرفهاي فرهنگي يا ادبي نمي خواهند.
*يك چيزي يادم افتاد. حالا بد نيست بنويسمش. ديروز زنگ زدم به استاد محمد آقازاده و گلايه اي از يك آشنا كردم.
اين آشناي محترم به سببي نتوانست همكار من در يك كار مزخرف باشد. خودش هم پا پس كشيد. حالا رفته پيش رفيقي خيلي دور و پشت هم اندازي كرده.
اگر شاخ در اورده بودم ، سزا بود. آخر بگو مرد گنده تو ميخواهي پشت من چيزي بگي چرا مي روي به دورترين جايي كه تيرت مي رسد؟ خلاصه آقازاده سنگ صبور شد.
اما قدر آدم سالم را بيشتر مي فهمم. به قول ايكاتا ناسوكه :به ادعاي كسي نمي شود كسي را شناخت. بايد او را ترك موتور هوندايت بگذاري.
در اين زمانه ، همه افراد نويسنده شده اند
خواننده وجود خارجي ندارد
آدم خفه مي شود
بايد درعميق ترين جاي اين دريا ساكن شوي . تا موج كوتاه و بلند تورا تكان ندهد.
تمام عمر به خاطر خودت زندگي كردي. حتي ساعاتي كه همه جهان در قلب كوچكت مي زيستند.
در يك صبح باراني به دنيا آمدي. روزي كه هر كوچه به رودخانه مي رسيد. روزي كه رودخانه سيل بندها را شكسته بود و خانه هاي كنار رودخانه تا بالاي كلون درهايشان در آب فرو رفتند. من آن روز روي پل آهني كوچك بودم. به شمال نگاه كردم.ابرها از مخمل كوه پايين مي آمدند. تاب مي خوردند و يك تيكه نور صبح گاهي را قورت مي دادند.
شايد آن صبح گاه سربي براي شاعران روز محشري باشد.از وقتي كه انسان ديگر نتوانست به آسمان برود ، همه روزهايي كه آسمان به نزديكي زمين مي رسد ، هواي پرواز به شاعران مي دهد.
من هم بدم نمي آمد. آب تا بالاي پل آمده بود. از پل تا بالاي چكمه هام. سبد را انداخته بودم توي رودخانه و با هرموج سبد حصيري من پرنده مي شد.طنابي بهش بسته بودم. كشيده بودم زير بغلم. بسته بودم به آهن ميانه پل.
مي پريد. قل مي خورد. مادربزرگم از حصير بافته بود. شايد براي مادرم كه براي اين طرف و آن طرف بردن بچه هايش آنها را درسبد بگذارد .
راستش اين سبدهاي حصيري اصلا به درد ماهي گيري نمي خورند. اگر بزرگتر بودم و پول داشتم حتما يكي از آن سبدها مسي مي خريدم. جان مي دهند براي ماهيگيري در سيلاب. اما سبد حصيري فقط به درد لاي جرز مي خورد. فوقش زنان مسن مثل مادر بزرگم در بازگشت از بازار آن را زير چادرشان بگيرند.
يا زناني مثل مادرم كه پول ندارند براي بچه شان كالسكه بخرند.پيرمردي آنطرف پل مدام داد ميزند كه :
بيا مي ميري بچه...
خودش جرات آمدن روي پل را ندارد. اما من تا يك ماهي گيج خورده بزرگ از اين سيلاب نگيرم نمي روم.
پارسال اين موقع آسيد رضا يك ماهي ده كيلويي با سبد گرفته بود. ده كيلو و شايد بيشتر.آنقدر جمعيت دورش جمع شده بود كه من به زور توانستم به ماهيه دست بزنم. آن دهان گشادش كه مدام تكان مي خورد و انگار داشت مرا تهديد مي كرد.
اگر آن روز كه سيلاب ، نصف اين هم نبود ، سيد رضا ماهي به آن هوشياري گرفته ، من چرا نگيرم؟
يك موج بلند به سيل بند خورد. موج بعدش بزرگتر. پيرمرد به ته كوچه فرار كرد. اما دوباره برگشت و تقريبا آمد تا لب رودخانه. صدايش گرفته بود. مثل هيولا :
مي ميري ...مو مو رييي...مياوي ...
دستم به يكباره كنده شد.
اوفففتاددي ي ي ي ..
ماهي آمده بود .ماهي بزرگ آمده بود. سبد پر بود .
آخ دستم. ماهي ...خدا دستم.
...آمدم بچه...آمدم....پيرمرد روي پل بود. ماهي در سبد. ابرها روي شهر. ...
پيرمرد داد كشيد رهاش كن ..مووووردي.و نفس زد در كنارم.
خنده سيدرضا آمد و همه چيز خنده شد ...
افتادم روي پل. پيرمرد سبد را به سينه گرفت.
گفتم مال من است...
پيرمرد ديلاق بود
ماهي من است..
پيرمرد دست روي چشمم كشيد...سبد را خالي كرد در سيلاب...
با بغض داد كشيدم ماهي من است.....ماهي من است...
بغلم كرد و پل را به سه قدم رها كرد...ماهي ام...سبدم..
ماهي نبود بچه ...نبود
...