|
مطلب جالبي از صهيب عبيد ديدم. ميتوانيد اندكي به تخيل جيبهايتان بيافزاييد: | |
|
آیا دوست دارید بدانید چندمین فرد ثروتمند جهان هستید؟ تنها با یک ارزیابی ساده می توانید به این نتیجه دست یابید. یک سایت اینترنتی با نام www.globalrichlist.com در یکی از صفحات خود بخش ویژه ای را گنجانده که با وارد کردن درآمد سالیانه خود به یکی از واحدهای پولی اصلی دنیا در آن می توانید رتبه خود را در بین افراد ثروتمند یا فقیر دنیا تعیین کنید. در این سایت تنها کافی است رقم درآمد سالیانه خود را وارد کنید که البته ابتدا باید آن را به یکی از واحدهای پولی پوند، دلار آمریکا، یورو، ین و دلار کانادا تبدیل کنید. سپس رقمی روی صفحه نمایان می شود که موقعیت شما را در بین ثروتمندترن افراد دنیا مشخص می سازد. همچنین جایگاه شما در میان این افراد به درصد مشخص می شود. رقمتان را مي توانيد براي من بگذاريد تا كمي ماشالا نثارتان كنيم. |
من توانايي شنيدن يك اعتراف ساده را از خودم بايد داشته باشم. گاهي فكر مي كنم كه تمام تلخي عمرم از بي تجربگي ام بوده و هنوز هست. وقتي همه فنجان ها شبيه دهان تو مي شوند كه داري فرياد مي زني يا زماني كه آب هاي كف كوچه مرا مجبور مي كند كه از كنار پنجره ها رد شوم و آسمان پر ابر را از فراز ساختمان جديد بانك ديد بزنم ـ با اينكه مي دانم كه تخيل من است كه ابرها را شكل صورت تو مي كند - و يا زماني كه در اتوبوس سر پا مي ايستم و هنگام پياده شدن مي فهمم كه در ميان آن توده گوشت و عرق مردم ، دو چشم هميشه پاييده مرا كه آويزانم و پشتم را به جماعت زنان كرده ام .و باز لحظه آخر نمي توانم كه برنگردم و نگاه نكنم .
چرا من بايد پاييده شوم؟ اين حس، يك بد بيني مرضي در من ببار خواهد آورد. زير چشمي نگاه كردن و دزدكي برگشتن اينروزهاي مردم به همين حس پاييده شدن برمي گردد.
كساني كه نمي خواهند ديده شوند و لي مي خواهند هميشه تو را ببينند ، نمي دانند كه تو هم يك حس ششم داري كه از سر بدبختي سراغت مي آيد.چرا نمي دانند؟
شايد اگر يكي از شاگردان گلشيري بودم با كمي آب و تاب قصه ئ پر ملاتي از اين روزها مي توانستم بنويسم. اما داستانهاي من هميشه زن كم دارد. مثل فيلم هاي اول انقلاب كه زن يا چايي مي ريخت يا سبزي خوردن پاك مي كرد. ديدم كه از خير زن بگذرم بهتر است. چرا فكر مي كنم كه فلسفه خوانده شدن داستانهاي عشقي به خاطر ايجاد لذت شناخت آلت تناسلي خوانندگان گرامي در خلوت كتابخواني است؟
اما زن هرچه هست براي خوانده شدن داستان از اصول است و نويسنده بي زن دخلش خواهد آمد.اين شايد يك بحث اجتماعي را در حوزه ارتباطات بطلبد. اما منظورم شايد اينست كه يك زن يك زن هميشه نيست. گاهي زن قصه مي شود.حالا من بنويسمش يا در قصه نياورمش ، خوانندگان گرام مي دانند كه چكاره است و سي صفحه از كتاب را جا مي گذارند تا به آن حالت خلسه گونه حضور زن برسند ( شامه بعضي ها آنچنان تيز است كه سطور ناخوانده كتاب را كه در آن زني در حال استحمام باشد را در دو دقيه پيدا مي كنند).شايد گفتن اين حرفها خيلي جالب نباشد. بسياري هستند كه آلت تناسليشان در تمام پيكرشان رخنه كرده و با گوش و چشم و ساير اعضا يي كه تسلط برآن دارند، به اعمال جنسي مي پردازند.( مثلا چسبيدن به يك زن در تاكسي يا اتوبوس به نظرم برايشان از يك شب جمعه لذتش بيشتر باشد)
. شما باور مي كنيد كه من پاييده نمي شوم؟گاهي شانه بالا مي اندازم و مي گويم مگر چه چيزي براي قايم كردن دارم. هرچه قيمتي بود از كف رفت. اولينش حافظه و آخرينش جسارت.
ديگر چه چيزي دارم كه نگرانش باشم. ميكلانژ مي گويد كه بيشتر غصه هاي ادمي از هراس اتفاقاتي است كه هيچ وقت رخ نمي دهند. من تمام اينها را گفتم كه بداني خودم به وضعيتم واقفم.
كه فردا به زحمت گرفتن نوبت و ويزيت يك دكتر تخمي نيفتي. يادت مي آيد كه بيست سال پيش دو روز سر درخت ماندم. آن موقع فقط شنيده بودم اسمش يوگاست. اما حركاتش با آن تيپ زمخت من نمي خورد. كفش هاي رون چيني و شلوار سبز امريكايي و پيراهن مشكي.
اينها را نشنيده بگير. از سر هفت جدت هم زيادم. ( اين كلمه چيپ را كي يادت داده؟ آسمو د گيژت!)
ده روز يا بيشتر است. فكر كنم بيشتر است. يك نوار قلبي گرفته ام. نپرس. كوتاه مي گويم كه يعني نپرس. گفتند روبراه نيست. ديدم بداني بهتر است تا نداني. براي همين اين حس پاييدنم شايد زياد تر شده و لامصب هرچه بيشتر مي شود ، بيشتر به يادت مي افتم.
ديروز هم گرم ابرها بودم . دركوچه. يك كاميون آمد و جلوي ديدن تو را گرفت. من هم راننده اش را كتك مفصلي زدم. همش به لباسهام نگاه مي كرد . فكر مي كرد كه شايد آب چاله اي كوچه را پاچيده رو ي لباسم. امروز فهميدم كه همسايه ام بوده. از مزاياي همسايگي اينست كه طرف مي داند خانه ات كجاست و كماندوها را شب مي فرستد سراغت.
خوبست كه من شب ها نمي خوابم. فكر كردند كه خوابم را حرام كرده اند. نه. خودت مي داني برايم شب بيدار ماندن اصلا سخت نيست. يادم رفت . آخر دعوا وقتي گفت مردي كن . من هم مردي كردم و رهايش كردم. يادش مانده بود. او هم مردي كرد و امروز صبح رضايت داد.
گفت فقط برايم بگو چرا اينهمه بهت برخورد. نمي دانستم . مراوده اي باهاش نداشتم. لاجرم برگه نوار قلب را از جيبم بيرون كشيدم. شايد ترحم كرد. من منظورم چيز ديگري بود. من مي خواستم بگويم به خاطر پاييده شدون و تو را در ابر ديدن و درد قلبي جديدم كه اين حس را زياد كرده و .....
نگفتم.
تو حسين هستي و خون مكتب ات را قلب ات تامين كرده است. هر جراحت براي قلب تو مبارك بوده و هست. تو از خمار روزمرگي اين مردم وجدان بشري ساختي. تو مسير شمشيرهاي وجدان را با تنت به قصرهاي سبز ظلم بردي تا هر سبز نشانه تقوي نباشد و هرتكه از تن بي كفن تو بر اسلام خليفه مهر باطل شد بزند و مردم بي نان به سلام تو خليفه خدا گردند.
اي بزرگ ترين مسير روبرو شدن با خود و خدا، اي حسين.وقتي كه نگراني جان را ملتمس خدايان عصر جديد عرب مي كرد ، وقتي كه تن مجروح تو در زير اسب قاريان قران و روزه داران روز دهم ما ه حرام خاك مي شود تو از كدام رگ بريده گردنت ، بر آسمان رديهء قوم غالب را نوشتي.
بگذار كه گلگون جامگان بر كهنه پيراهن تو در ضيافت عاشورا بخندند. بگذار كه شريعت را دمي شريح و دمي شمر اجرا كند. بگذار كه دختر علي در غروب كوفه بر دروازه شهر ، به گيسوان سپيد صورت بپوشاند.
بگذارآماج تمام جهد ها و دعا و عبادات و لعان و دشنام در نفي عقيده سينه تو باشد . بگذار كه دختركان حرم پيامبر از ترس حربي و دزدي كه براي گوشواره دختر حسين نفس اسبش را بريده است ، بر خود بلرزند. بگذار كه همه تحقيرها براي تو و ياران و روندگان راه تو باشد. اميد ظفر بگذار در هر جام پيروزي خليفه بيشتر شود.
اي حسين اما تو هستي كه در زير حقارت ها و نفرين ها و مكرها و عريان و سر بريده و چاك چاك ، از خون ، از تن پاره پاره و از كلام بريده بريده در آخرين لحظات سكر آور مرگ ، اين بن بست را شكسته مي كني .تا سعادت بشر در دوشادوش بودن قدرت نباشد و وجدانش آبستن حسرتها ي جهاد نشود و با اشك بتواند بر پيكرپيروز مظفران و متكبران رخنه شك بياندازد. تو راه را باز كرده اي.
پدر و مادرم به فدايت اي حسين.
غزه خونش را در رگهاي هركسي كه انسان زاده شده است و قراراست كه انسان بماند دوانده است.سواي صحنه هاي درمندانه مردم غرقه به خون ،سواي عاطفه و خشم ، آنچه امروزدر غزه به چشم نگران مي نگريم، بي اهميتي افكار جهان به اراده ملتي است كه برخلاف جريان زور و ازراه دموكراسي به گوشه اي از حقش قناعت كرده بود.
گرچه حق داريد كه شك كنيد كه اصلاح طلبان هم انسانندو حق طلبي را صفت انسان شريف مي دانند وغيرت را مي فهمند ، اما سالهاي دوري از صحن خيابانها ، زبان بسياري را به تاثير وجود آنها در عرصه افكار عمومي دراز كرده است.
خبر رسيده اينست كه محمد خاتمي در ميدان فلسطين در شام غريبان شهداي غزه سخنراني خواهد كرد. عرصه خيابان يعني جايي كه تنفس مردم . آيا در زمانه اي كه عرصه خيابان از صندوق راي مهم ترست ، خاتمي به متن و توده باز خواهد گشت؟
بالاخره در رمي شيطان ،بدون شك سنگ خاتمي و اصلاح طلبان بسيار بزرگتر از كسان ديگرست.