شب پر از سايه هايي است كه تنهايي شان را در گوشه اي چون نان كپك زده نمناكي سق مي زنند. سلام اي شب خاموش كه مي آيي.
اي بستان رازهاي نو رسته. بنشين در كنار اين رود كه سرچشمه اش به هزاران چشم خفه شده در ترس هاي تاريك مي رسد. سلام اي شب خوف . اي بدمست كارآزموده كه يكايك دردها را به چهره دردمندان فواره مي زني.
سلام بر تو اي شب. كسي مي تواند بستان سياه تو را خاكستر كند و به باد دهد و بركوه بپاشد؟كسي مي تواند صداي گرم يك مرد را به آرامي بر رخسار خاره تو باز بدمد؟ آيا كسي هست كه خاطره مرد روشن را ياد آوري كند تااز گور هايي كه در اطراف افق كنده اند، صداي خنده دختران زنده به گور شنيده شود؟
سلام اي شب. ققنوس خيس از خانه بيرون آمد. در محراب بود كه صداي گوركنان را شنيد و صداي دختران زنده به گور. آتشي در گرفت به حلقومش. به كدامين گناه ...اينهمه چشم ...اينهمه اشك ريخته است به شب؟
اي اولين ها بگوييد كه چگونه شب بر سينه شما كشيده شد ؟ چگونه صاحبان تبسم در شمار مردگان درامدند؟ چگونه از شما چيزي نماند جز چشم..از چشم جز اشك..از اشگ جز نمي كه بال من است...
بگذاريد كه پر بگيرم. من ققنوسم!
اينچنين گفته بود مرد. ما آخريان صدايش را مي شنويم. جرات به شكستن شب مي كنيم. زمزمه گرم يك مرد در هوايمان شبنم مي ريزد.
آن مرد وقتي كه باران نمي باريد ..آمد. شبيه ققنوس بود. خيس بود. اما سرش چون شمع آتش گرفت. در روزگاري كه شب جز دودي نبود...
-مثل فيلم كندو * با كاپشن حريف قديم نشسته ايم به تماشاي ترنا بازي روزگار. شاه و وزير و جلاد. تازه وارد پيش!..اما عرضه تازه وارد بودن و حكم خوردن را هم نداريم.
يادش به خير قديمها ماه رمضان خيلي پر بود.ترنا بازي **را بزرگترها بازي مي كردن. اوقاتي برگزار مي شد كه كوچكترها خواب باشند. بازي بزرگان .رجزخواني و نصيحت و مثنوي هاي عجيب و مدح مولا علي.
پهلونها و زرنگ ها و داش ها به خودي خود وجود ندارند. اين ذهن جامعه است كه آنها را مي سازد. خوش دارم كه چند تا پهلوون رو معرفي كنم .
بدجوري هواي ترنابازي افتاده است به سرم. چند تا پهلوون و راد ميدون را دعوت مي كنم. اجابت با خودشان. حكم كنند و ما پذيرا هستيم.
اما فعلا حكم اينه كه هر كدوم صحنه سياسي اجتماعي ايران و يا هر صحنه ديگر.. را به شكل ترنابازي تصوير كنند. در مختصر كلمات.
بشمار:
پهلوان اسماعيل آزادي
پيشكسوت محمد آقازاده
دلاور كرمرضا تاج مهر
لوطي كوهيار
جلودارحسين خان نوروزي
*کندو : اين فيلم پيش از انقلاب ساخته شد و در آن بهروز وثوقی و داوود رشيدی ايفای نقش ميکنند در صحنه ای از فيلم که بسیار هم کوتاه است حدود سه ثانيه قسمتی از بازی ترنا نشان داده ميشود که در آن حاکم به وزير ميگويد :
وزير صد ضربه جانانه بزن کف پاهاش .و بعد وزير با دستمال ترنا به کف پاهای بالا نگه داشته شده بازنده ميزند.بازی ترنا معمولا بازی افرادی بود که در زندانها و قهوه خانه ها پلاس بودند و در کل بازی برای پر کردن وقت بيکارها بود
**ترنا بازي
ترنا؛ شال ، کمربند يا طنابي است که آن را دولا کنند و تاب دهند و ترنا بازي ، نوعي بازي دسته جمعي بوده که بين انواع تفريحات ، جاذبه بيشتري داشته و امکان شرکت در آن براي هر تعداد بازيکن وجود داشته و در هر مکاني هم قابل اجرا بوده است.
بيشتر وقت مردها و پسربچه ها در روزهاي تعطيل با ترنابازي مي گذشت. در ماه رمضان و شب هاي بلند زمستان ، اين بازي علاقه مندان بيشتري داشت و گاه تا سحرگاه مردم به بازي مي پرداختند. هنوز هم کم و بيش در ماه رمضان و در بعضي نقاط دورافتاده و حتي در بعضي نقاط تهران انجام مي شود.
نحوه اجراي بازي به اين ترتيب بود که ابتدا از ميان داوطلبان شرکت در بازي ، دو نفر به عنوان استاد انتخاب مي شدند و سپس يارگيري مي شد و هر يک از استادها عده اي را به عنوان اعضاي گروه خود انتخاب مي کردند
آن گاه مربع بزرگي به وسيله گچ يا زغال روي زمين ترسيم مي کردند و به تعداد بازيکنان کمربند داخل آن قرار مي دادند. بعد به طريق قرعه ، گروهي که مي بايست شروع کننده بازي باشد مشخص مي شد و آن دسته داخل مربع قرار مي گرفت و از همين جا بازي آغاز مي شد. وظيفه افراد داخل مربع ، حفاظت از کمربندها بود و ضمنا بايد از خود هم مواظبت مي کردند تا افراد گروه ديگر نتوانند آنها را از مربع بيرون بکشند و علاوه بر اين ، بايد مي کوشيدند تا افرادي را که خارج مربع بودند به داخل بکشند.
در مواردي که يکي از دو گروه موفق مي شدند کسي را به داخل يا خارج مربع بکشند جاي دسته ها با هم عوض مي شد و بازي ادامه مي يافت ، اما اگر آنهايي که بيرون مربع ايستاده بودند، موفق به ربودن کمربندي از داخل مربع مي شدند، با کمربند ربوده شده به زدن افراد داخل مربع مي پرداختند و هر چه تعداد کمربندهاي ربوده شده بيشتر مي شد، ميزان ضربات وارده بر افراد داخل کادر افزايش مي يافت و اين وضع آن قدر ادامه پيدا مي کرد تا يکي از افراد داخل مربع موفق شود بيروني ها را بزند.
این دو بزرگ گرچه تشابهی در چهره ندارند علی الظاهر(جلال شارب دارد و طالقانی روحانی است) ، اما تیپ فکری نزدیکی دارند. جلال به فاصله نه سال از وقوع انقلاب رفت. آن موهای سفید و چهره تکیده پیرمردی مال سن وسال جلال نبود.همه مرگ های آن دوره مشکوکند. منتها بعضی ها که عزیز ترند شهید می شوند و بعضی مرگشان مشکوک می ماند. شریعتی و جلال و صمد بهرنگی مرگشان مشکوک ماند. مرحوم تختی هم البته.
جلال برای من در زمانه ای چشمی بود که دنیا را با آن می نگریستم. چشمی خیره و کنجکاو و ناراضی. با کمی شوخ وشنگی و کمی بی حوصلگی و تلخ مزگی.
جلال در دوره ای آمد و رفت که تجربه کردن هر مسلکی و مکتبی امکان پذیر بود. برای همین پنبه اعتقاد راسخ به سنت را زد و رفت یارخلیل ملکی مارکسیست شد . وسپس چون کبوتر جلد به اشیانه سنت برگشت. او با غرو لند با سنت حرف می زد و به مدرنیته فحش می داد.
اما تجربه جلال در دوره ما غیرممکن بود و هست.نمی شود مسلکت را عوض کنی . مکتبت را واکاوی کنی و در امان بمانی.آنچنان چون درخت هرزه ریشه ات را در معرض باد قرارمی دهند که دودمانت فنا شود.این بی مسلکی همه گير و خوش باشی رایج، حاصل همین دوران است
مدیرمدرسه جلال آینه تمام نمای دورانش است و نثرش که البته متاثر از لویی فردینان سلین است.
آیت اله طالقانی یک پدر مهربان است. شجاعت و خلوصش و بی پروایی اش در اجتهاد . طالقانی یک روحانی روشنفکر است.آنچنان که جلال یک فوکولی مذهبی. شخصیت دون بنه دتو در رمان نان وشراب نوشته اینیاتسیو سیلونه را خیلی نزدیک به او می دانم.
یادم می اید که در رحلت مرحوم طالقانی ما عزادار بودیم .بررسم خرم آبادی ها در گل افتادیم.نمی دانم شاید هم عاشورا بود.
درخت تاریکی که تکان می خورد..لانه ما هم باژگونه است..
کمی بیشتر دلم تنگ شده است. سرگرم کارم هستم.سرگرم فراموشی . سرگرم...اسمش با خودش است.علم کیمیا و لیمیای لازم نیست که بدانی چگونه می گذرانم.عصا را از دست کور کف می روند.
اتوبوس می رود.اما من هزارسال است که سر جایم هستم. در اتوبوس سایه بیدی بر شانه ام می افتد.
میله های چرب روزمرگی اتوبوس های دسته دوم چه شبیهند به هرچیز. حتی بید مجنون...
۲
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آري افطار رطب در رمضان مستحب است
روزِ ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه
بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است
زير لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند
اين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است
يا رب اين نقطه لب را كه به بالا بنهاد
نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است
شحنه اندر عقب است و من از آن مي ترسم
كه لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
(مرحوم شاطر عباس صبوحي )
۳
کودکی ام با قرآن گذشته است.هر لحظه تشنه تر بودم به خواندن کلماتی که از پرده های تودرتوی آسمان برگذشته اندو انسانی به ظرفیت محمد را یافته اند و از میان دو لب او برصفحه ماندگارشده اند.
کلام خدا در ابتدا چه بوده؟درنزد او چه مفهومی داشته؟وقتی که هنوز در محدودیت عقل بشر قرارنداشت ،چه شمایلی داشته است؟
اینها سوالات کودکی من است.سوالاتی که قلبم را تکان می داد و مقدس ترین لحظات یک انسان را برایم خلق می کرد.ماه صیام خوب ترین لحظات بوده برایم.لحظاتی که خود را یک انسان دارای شخصیتی می دیده ام که خطاب خدا قرارگیرم. از اقبال لاهوری به نقل از شریعتی آموختم که" قران را چنان بخوان که مورد خطاب باشی...انگاربرتو نازل شده." تا بتوانی رمز کلمات را به کلید فهمی معصوم بازکنی.
در سالهای گریز از هر آنچه " باید" را دیکته می کرد بازهم در این ماه توقف می کردم".لذت ترک لذت " بسیار شگفت است.گاهی خودسازی انقلابی بود برایم.گاهی لحظات توجه و حضور در مقابل عزیزی که در مقابل هر ستمگری یاریم می کرد.گاهی با حافظ همراه بودم وگاهی فیلم" زد" رابا حال روزه می دیدم.
دنیای امروز روزه را برنمی تابد. در تحریریه همکاران ادامس می جویدند وسیگارپک می زدند.تا بی اعتنایبی به سنتی زجراور را به دیگران بفهمانند.نه اين ماه سرگرمي خودش را مي طلبد.قران کوچکم را باز می کردم.و عم جز می خواندم.
گاهي فكر مي كنم اینهمه فداکاری که برای جامعه می کنیم و دیگران برایمان هورا می کشند مقدمه ای لازم الرعايه برای من دارد. آنهم فداکاری برای نفس خویش است.نفسی تنبل که برای پرخوری و پرکشی و گنده گویی بهانه به دستت می دهد.و باید ابراهیم وار ذبحش کنی.تا پیام اور زمانت باشی.
چه تصویری مهربان تراز لحظاتی است که در آن خانواده پرجمعیت با شوخی و خنده سحری می خوردیم. و بعد از نماز صدای تلاوت قران که به هم می شد. و بعد برای معرفت نفس می اندیشیدم که ما که هستیم؟ که درگوشه ای از تاریخ گیر افتاده ایم.و باید که باشیم؟
سنت قطعات زیبایی دارد. و این سوال اخرین قطعه ای طلایی از سنت است که در این ماه تمام هم وغم من می شود.روزه داری زیباست.اگر البته همش به ساعت نگاه نکنیم که وقت قایم شدن در شکم خویش کی است. کلی کتاب ریخته ام کناربسترم.با کاغذ و خودکاراماده.لذت می برم بدجور. ..