سالهاي گذشته در زير پاي من و تو هستند تا آنور ديوار را تماشا كنيم.
اين سالهاانگار چند تا آجر بوده اند. در بسياري از لحظات اين سال كه برخود واقف شده ام و به حالم رسيده ام ..احساس كسي را داشته ام كه نيمه بدنش از پنجره بيرون افتاده است. اما پاهايش هنوز در خانه است. راستش چند باري خواستم از پنجره بپرم . اما ميل ماجراجويي ديگر به آن شكل غيرقابل تو جيهش در من نيست.
توقف در تصمیمات. گاهی آنقدر دور خیز می کنی که از صحنه پرش دور شوی.نوعي ترس كه فقط سراغ كبوتران خانگي مي آيد. مي دانم كه پشيمان نمي شوم از پريدن.مي دانم سخت هم نيست. اما اين اطاق كوچك را از آن دنياي ولنگ و واز كه نيمه تنم را در آن يله داده ام بيشتر دوست دارم.
فلسفه زندگی هرکس همخوانی عجیبی با روحیاتش دارد.وقتی واقف می شوی که نیمی از روحیات تو با صفات سلحشوری و شرزگی و استقامت و صبر نمی خواند و همراهی بیشتری با ترس و هراس دارد ..دیگر ازخود بیزاری معنایی ندارد. بالاخره ادمی هستی. اما این وقوف حس خوبی هم ندارد.
فلسفیدن و در کنه ماجرای خلقت خودت فرو رفتن ..کمی به بیزاری از تعیین تکلیف همه چیز تو سط اراده ای ما فوق تو منتهی می شود. این بیزاری قبلا به یک وجود قادر متعال ختم می شد.
فلسفه آغاز جدایی از خدا بود. دوران دانشجویی را اکثرا درک کرده اید. معمولا با نیچه خوانی و اتئیسم شروع می شود. با این مساله که راز جهان در پس پرده دین نیست. اخلاقهای عجیب و غریب در این دوران به اوج می رسد. و تو نهایتا اگر استعدادی باشی ...جمع های مقطعی کوچکی را با خود همراه می کنی. سیگاری می شوی..عینک مس زنی. و کم کم فلسفه ات همان روحیه ات می شود.
بزرگتر که می شوی گروه های بزرگتر شکارت می کنند. گروهایی که همچون" مالخرهای خرمهره خر " گونی گونی فکرهای خام شنیده نشده را تبدیل به افکار بی خاصیت مصرف شده می کنند.پر از پیرمردهایی به شکل "سای بابا "که کل هنرشان دراوردن خرگوش از کلاه است. دلقک ها!
فلسفه تو زیستن حسی و پناه اوردن به شعر و انواع ترکیبی هنرهای بی خرج و بی معیار است.
و بعد زندگی های بی قید تر. کم هیجان تر. شی شدگی و جزیی از معاش شدگی. اضافه ای بر خلقت می شوی که به دلیل بی اعتقادی به اینکه فلسفه ای برای زندگی لازم است...واقعا زندگی ات بی معنی می شود.
گفتم که سالهای عمر را زیر پایم گذاشته ام. چون دیوار اینده چندان با دیوار گذشته تفاوتی ندارد.
نمی دانم که این یک بیماری است یا قدرت. نمی دانم که واقعا همه این مریضی یا قدرت را دارند یا فقط من قادرم که همچون بیماری داشته باشم.
به نظرم این بیماری یا توانایی ادامه دادن به خاطراتی است که در گذشته مرده اند. اما تو در شکلی و جهتی جدید آنها را خلق می کنی.
انگار مرده ای را بردوش بگیری و مرتب به او تلقین کنی که تو نمرده ای و خودت هم باورت بشود. آنقدر که
عروسك مرده ات واقعا زنده شود. يا تو به منطق مردگان زنده باشي. انقدر كه دوستشان داشته باشي و بازي كودكانه ات ا فهم كنند.
*فلسفه تعمقی است در دیده ها ، شنیده ها و اندیشه ها و تخریب آنها و از نوسازی دنیای جدید مطابق فکر آدمی »