تبليغاتX
7grey.jpg یادداشتهای حزب تک نفره من...
 

زحمت اين لبخند را هم تو بكش

بگذار از صحنه سازي ما چيزي كم نشود

تو تبسم كن

خم شو و لبان سرخت را به جمعيت هار پرتاب كن

و بعد بيا آنسوي صحنه و تماشا كن

كه گلهاي سرخ قالي از خون كدام قالي باف

هنوز

 تر است

لبخند بزن

زير زبانت رازهاي كوچك زنانه ات را نگه دار

از شب به تب

بٍغلت

درد بزرگ كدام گلو را مچاله مي كند امشب؟

هاي..اي دستانت هميشه آزاد!

به ناگهان برگرد و بگو

خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:54  توسط مرد سکوت  | 

 

خبرگزاري فارس بعد از اينكه نيم ساعت يك خبر را بر گلدسته وب سايتش نشاند و عنوان اختصاصي به آن افزود، ترجيح داد كه هاي لايتش را براي اخبار ديگر حفظ كند و خبر احضار را ازدهان انداخت.

متن خبر اينست:

اختصاصي فارس/‌

احضار عزت‌الله انتظامي، پرويز پرستويي و کيومرث پوراحمد به ‌دادسرا‌ي جنايي

خبرگزاري فارس: بازپرس جنايي تهران 2 بازيگر معروف و يک کارگردان سينماي ايران به نام‌هاي عزت‌الله انتظامي، پرويز پرستويي و کيومرث پوراحمد را به دادسراي امور جنايي فراخواند.

شاملو بازپرس شعبه اول دادسراي امور جنايي تهران در گفت‌وگو با خبرنگار اجتماعي فارس‌ گفت: براي2بازيگر به نام‌هاي عزت‌الله انتظامي و پرويز پرستويي و کيومرث پوراحمد ـ کارگردان ـ احضاريه صادر شده است.
وي درباره دليل اين احضاريه گفت: اين افراد با ايجاد يک شماره حساب جمعي قصد در تلطيف احساسات عمومي را داشته تا مردم تحت تأثير قرار گرفته و ‌براي يک مجرم و قاتل جاني ملاحظه به خرج دهند در صورتي که اين فرد قاتل بوده و حکمش برابر قانون قصاص است.
شاملو افزود: يک روزنامه صبح در حرکتي با چاپ مطلبي در خصوص ابراز همدلي و حمايت روزنامه‌نگاران و بازيگران از يک قاتل جاني اقدام به ايجاد يک شماره حساب به نام اين 3 بازيگر کرده در حالي که اين امر غير قانوني بوده و به همين دليل حکم مسدود شدن اين حساب صادر شده است.
وي ادامه داد: «بهنودشجاعي» فردي که روزنامه‌ها و برخي از بازيگران به اشتباه از وي در حال حمايت هستند، فردي است که از روي عمد‌ مرتکب قتل‌ شده که به پرونده وي نيز رسيدگي شده و ‌به قصاص محکوم شده است.
شاملو در خصوص اين موضوع که آيا خانواده مقتول از بهنود تقاضاي ديه کرده‌اند، گفت: خانواده مقتول در تمام مراحل رسيدگي به پرونده تقاضاي اجراي حکم قصاص را داشته‌اند و حاضر به هيچ‌گونه گذشتي نيستند.
انتهاي پيام/

 

 

واقعيت اينست كه جامعه هنري ايران در گذشته و حال ترسو تر از اين بوده است كه يك وظيفه اجتماعي  همراه با درد سر را براي خود پذيرا باشد. حتي به شكل سمبوليك و نمادين.

در قانوني ترين شكلش و در بهترين جايگاه سياسي ، كسي چون بهروز افخمي كه خيلي هم آدم است ، دچار افسردگي شده بود كه هنرمند را به اين كارها چه كار؟

حالا در عالم رودربايستي و پز هنري و انسانيت و اين حرفها، گويا اين سه هنرمند سينما نا پرهيزي كرده و براي آزاد كردن يك جوان زنداني كمي وقت گذاشته اند. لابد فكر مي كرده اند كه مسوليت اجتماعي ايجاب مي كند كه كمي از نام خود خرج كنند و چند تا گرفتار را نجات دهند.

خدا خيرشان دهد. اما  چشم هيچ هنرمندي بد نبيند كه بازپرس امور جنايي كه معلوم نيست نقش عزراييل يا اوليا دم يا بازرس ژاون يا هركس ديگر را بازي مي كند، براي نسق كشي و اينكه به همه اهل هنر و فرهنگ بفهماند كه؛ سرتو بكن تو لاكت و بازيتو بكن  و به حرفها كاري نداشته باش؛ احضاريه مي فرستد.

بفرست عموجان. اما ديگر از مسوليت هنرمندو تعهد و اين قبيل حرفهاي دهن پركن نزن. چون خوبهايشان را فراري دادي!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:14  توسط مرد سکوت  | 

نيمه شعبان است. اين روزها هرچه به عقب برگردد، تو را زيباتر تصور مي كنم. هنوز از ريسه هاي سبزو قرمز كوچه آويزانم. هنوز بر بالاي تير چوبي برق اين من هستم كه دست براي بچه ها تكان مي دهم.

بجاي مجتبي كه فلج اطفال گرفته  بود از ديوار بالا مي رفتم . داد مي كشيدم اين بجاي مجتبي. وريسه را آويزان مي كردم. مجتبي خوشحال بود. لنگ لنگان مي آمد تا زير ديوار. من داد مي كشيدم كه برو كنار. و خودم را پرت مي كردم روي ماسه ها.

شب كه همه جمع مي شدند مردم كوچه منتظر پدر مي شدند. ديوار سيماني پوست شكمم را جر داده بود. قايم كه مي خنديدم ، شكمم درد مي كرفت. پدر مي آمد و چاي تلخي كه اوسا فتح اله برايش ريخته بود ، آرام آرام مزه مي كرد. هميشه مغرور و خجالتي بود. امتياز بزرگي كه فكر مي كردم ، من هم از آن بهره برده ام.

آه امام زمان تو چقدر خوبي. تو كه وقتي بيايي به قول دايه ؛ گرگ و ميش از يك ظرف آب مي خورند.

تو كه اگر بيايي بابا نمي ميرد. مادر سياه نمي پوشد. كوچه خراب نمي شود. آن آدمها كه برايت جشن مي گرفتند، نمي ميرند.

تو كه بيايي كسي ما را به فعله گي نمي برد. كسي خدا نمي شود. كسي مردم را خر نمي كند . و اگر بيايي ديگر مردم نمي توانند كه گرگ همديگر شوند. مادرها هميشه مادر مي مانند و زن يك شبي پولدارها نمي شوند. و پدرها شبيه دروغگوها نمي شوند.

اه امام زمان.

 كوچه هاي ما دارند تمام مي شوند. بيا تا تمام نشده ايم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:40  توسط مرد سکوت  | 

يك شخصيت كه كار پنهان را خوب بلد است ‏، هميشه مي تواند طعمه خوبي براي كار آشكار باشد.

علي كردان يا دكتر كردان ، وزير محترم كشور روزگار خوبي در وزارت نفت داشت. همه به او احساس نياز مي كردند. به لحاظ اينكه هيچگونه تعهد ايدئولوژيك نداده بود، به كليد بي دندانه اي مي مانست كه پذيراي هر قفل بسته باشد. هاشمي يا لاريجاني يا احمدي نژاد . فرقي نمي كرد. معمولا يك وزير سايه ، از يك وزير باهوش تر و مخوف تراست. كردان وزير سايه بود. اما تا به آفتاب آمد زير نور شديد رسانه ها همه جبروتش ذوب شد. سايت الف فيلتر شد. لاريجاني دفاعي نكرد. احمدي نژاد زده است به رگ بي خيالي. كسي نمي خواهد اين وزير سايه را در آفتاب ببيند . حتي اگر اين ماجراها به استعفاي او منجر نشود، مطمئن باشيد كه او با دست لرزاني ، جام انتخابات آينده را بالا خواهد آوردو شايد شيشه عمر دولت نهم را همين جناب دكتر كردان بشكند

 *محمود درويش درگذشت. شاعر فلسطيني آواره.شاعري كه در شعرهايش هم زن بود و هم شراب و هم مبارزه. خاطرات كساني كه به وي عشق مي ورزيدند در دلم زنده مي شوند.

مگر نه اينكه بهترين تاثير يك شعر يا شاعر اينست كه ريسمان اتصال مهره هايي باشد كه به دليل نبود عقيده  مشترك تا كنون پراكنده بوده اند. درويش خيلي از دوستان را وصل مي كرد. همه شان حس شكست خورده متركي داشتند. يادشان خوش. 

*  دوست دارم درباره فيلم هامون بنويسم. بدجوري شاكي ام.

* چهارچيز را به ياد داشته باشم:

يك مرد صبور ، ساكت سربه زير و تنها....يا نه...چهار چيز ديگر:   ....

يك نفر را دارم مي نويسم.

* تبريك بابت نيمه شعبان و تولد امام زمان.  من هم نيمه شعبان به دنيا آمدم. اما شناسنامه را نشان كسي نمي دهم. احتمالا آدم متدینی باید  شدم.نشدم انگار.راستي چرا نامم را مهدي نگذاشته اند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:31  توسط مرد سکوت  | 

 

خدا بيامرزد پدر اقاي علا بروجردي را كه اين فاميل ما ـ شهيد صارمي ـ را به افغانستان دعوت كرد و كنسولگري را به برادران ريش اسبي طالبان سپرد تا دخل خبرنگار شهيد را دربياورند و خرج مديريت آقاي بروجردي كنند.

بله واقعا خبرنگاران بيش از آنكه مديون شهيد صارمي ـ فاميل ماـ  باشند بايد براي مديريت انتحاري برادر علا بروجردي و امثالهم دامت ازديادهم  ختم صلوات بگيرند كه مو قعيت ساخت براي مرحوم صارمي و ديگر خبرنگاران كه شهيد كارشان شوند.)( خوشبختانه در باغ شهادت چهارلنگه براي خبرنگاران حالا حالا ها باز است ). نمونه اش بر بالاي داري در سيستان امروز ديده شده است.

 

۱۷مرداد روزخبرنگار است.  وقتي روزي را به نام شغلي نام گذاري كردند‏ ، يعني  ارزشها يي را براي آن شغل به رسميت شناخته اند كه قابل ياد آوري است. اما با پر رنگ شدن اين روز ، روند ارجمندي ارزش هاي خبرنگاري كمرنگ تر مي شود.

خبرنگار از ديد نامگذاران روز خبرنگار، افرادي فضول و سيه نما و اضافي خور معرفي مي شوند. در حوزه رسانه هم خبرنگاران  نقش كارگران ساختماني را دارند. كارگراني كه افتتاح هيچ برج و بارويي به نامشان ثبت نخواهد شد. تازگي ها هم  يك تبي آمده بدتر از تب نوبه كه هركس وبلاگي دارد خودش را خبرنگار جا مي زند و جيب  كشور دوست و برادر امريكا را خالي مي كنند.

حالا چه نياز است كه خبرنگار روزي داشته باشد كه از وسط تقويم گرم تابستان بيرون بزند ،تا سرد ترين تعارفات را مزه كند،  دوستان بهتر مي دانند و لي اين عرصه پيش از آنكه نيازمند تجليل باشد ، نيازمند تامين است. به همان صورتي كه يك كارگر ساختمان با تشويق و كف زدن سير نمي شود ، با سخنان وزير ارشاد هم در باب تجليل از خبرنگاران ، چهره زرد خبرنگاري گل نخواهد انداخت...گفتيم كه گفته باشيم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:58  توسط مرد سکوت  | 

 

وحيد عزيزم

مي داني كه اختيارات ما براي بد كردن حال خودمان زياد است. امروز ياد قصه آن هيزم شكن افتادم كه بهش توصيه مي  كردند ؛كمي وقت بگذار و تبرت را تيز كن.

و هيزم شكن گوش نمي داد و مي گفت :نه. براي تيزكردن تبرم بايد از وقت بريدن درختان بدزدم. من  كه وقت اين كارها را ندارم!

اين روزها  شبيه هيزم شكن زندگي مي كنم.

ممكن است كه حالش دست بدهد و دقايقي از سرعت بريدن درختان دست بكشم  و در كار تيز كردن تبرم باشم.  سرعتم در بريدن بيشتر مي شود. حتما...چه خوب!

اما جنگل زودتر تمام مي شود. يك چيزهايي را اگر درمورد و ضعيت اكنونت بداني و آنها را بپذيري به نظرم  راحت تر نه فقط كنار مي آيي ، كه راحت تر هم بلند مي شوي.

وحيد جان، يك زماني تو با يك جنگل سر و كار داري. هم حظ زيبايي اش را مي بري و هم ميوه اش را مي چيني و هم در سرماي غروب شاخه اش را هيزم آتش مي كني.

الان بايد بپذيري كه جنگلي دركار عمر آدمي نيست . كپه بزرگي از ذغال است كه فقط مي تواني به اندازه بضاعتت از آن برداري  براي آنكه از سرما يخ نزني.

يا با سياهي اش صورتت را همرنگ كني و  زندگي پنهاني را ادامه بدهي.

من ياس فلسفي ندارم. اما مي گويم وقتي جنگلي دركار نيست بايد با ذغال ساخت تا فصل رويشي برسد

زيادت شد. روح لاغر مرا ببخش

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:14  توسط مرد سکوت  | 

يك تبليغ تلويزيوني در اين روزها توجهم را جلب مي كند. تبليغ يك فيلتر يخچال است كه اسمش را ياد نگرفته ام.گوينده تبليغ مي گويد: انقراض ميكرو بوها - يك اسم من دراوردي- در يك زمان و يك لحظه اتفاق افتاد.بله. وقتي كه فيلتر فلان را در يخچال كار گذاشتند .

 دوران ما دوران انقراض نه ميكرو ها ، كه دوران محو ماكرو هاست. ماكرو ها غولهايي هستند كه در دوران ما زنده نگه داشتنشان  بسيار پردردسر و هزينه بر است.

سال پيش كه به مشهد رفته بودم ، سري هم به باغ وحش وكيل آباد زدم. گفتم شايد فيل مشهدي خودمان را ببينيم. اما اقا فيله ما دارفاني را وداع گفته بود. واقعا حيف بود از آن هيكل  تنومند و آرامش فروتنانه  پيرامونش. پرس و جوي مختصري كردم. گفتند كه هرچند پير بود اما هزينه هايش هم بالا رفته بود و سقط شد.

بله انقراض جثه هاي بزرگ و غول ها و غولنماها به شكلي دومينو وار در جريان است.بي تعارف بايد بگويم كه دوران ما دوران دست و دلبازي نيست.  وقتي قناعت خشتك انسان را پاره مي كند و زن وشوهر بر سر سفره براي آخرين لقمه دعوا مي كنند، دم زدن از صفات عظيم الجثه اي چون ايثار و لوطي گري و مشتي بازي ، فقط به كار حرفهاي زير جلي  مي خورد.چرا كه پاي وقت و هزينه  و از اين اباطيل در ميان مي آيد.

مردمي كه اينهمه قناعت به خرج مي دهند‏، همزمان در كار اسراف اند. دودي ها ‏‏، فشن ها، عشق ماشين ها، عشق سفرها ، عشق  اندام ها، عشق برج ها...اينها همه از دل قناعتي در مي آيند كه  در حق ايثار و گذشت و دستگيري از ضعيف  و لوطي گري اعمال شده است. نتيجه اخلاقيش اينست كه هركس ايثار و گذشت و دستگيري نكند، ممكن است كه به پول و پله بيشتري برسد و آينده اش براي چشيدن تمام لذت هاي دنيوي تامين باشد.

آمدن دولت جديد اين روند انقراض را بيشتر كرده است. مردم ماترياليست تر شده اند.  رئاليست تر شده اند. فضا جان مي دهد براي يك  حكومت خر پولي. حكومتي كه مي داند داشته هاي مردم ملك و اسكناس و حساب است. روحشان را به بورژوازي فروخته اند. آ ماده معامله هستند.

بله. اين دولت خواهد آمد. يا دولت فعلي به همين دولت تبديل خواهد شد. و قانون دائمي اين مي شود كه  من به اندازه اسكناس هايم خوشبخت خواهم بود.

بله انقراض ماكرو ارزشها درست در يك زمان و يك لحظه اتفاق افتاد. زماني كه احساس شد كه يخچال بد بوي مملكت احتياج به فيلتري به نام دولت نهم دارد.

حالا همه داد مي زنند كه زنده باد ميكروب و مرده باد فيلتر.

به قول همان جانور كارتوني: منقرض شديم...فداي سرت!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:8  توسط مرد سکوت  | 

نزديكان خاتمي مي گويند كه مساله آمدن يا نيامدن به انتخابات رياست جمهوري ‏بيش از آنكه تحت تاثير  نظر مثبت هواداران و ريز و درشت هاي دوم خردادي باشد ‏، بيشتر منتظر نظر مساعد رهبري نظام است.

چرا كه با چراغ سبز رهبري ، او در لايني مطمئن خواهد راند كه به ايستگاههاي شوراي نگهبان و تقلب موثر نخواهد خورد. البته مطرح كردن اين مسئله كه ـ با چراغ سبز رهبري براي آمدن اقاي خاتمي به كارزار انتخابات، ديگر مساله اي براي پيروزي ايشان نمي ماند ـ سه نكته وجود دارد:

اولا : رهبري بايد مساله  رقابتي يا غير رقابتي بودن  انتخابات را در دوره دهم رياست جمهوري  روشن كند. از قرار معلوم ايشان گفته اند كه معمولا رياست جمهوري در ايران هشت ساله است و اين تاكيدي است كه هرچند ممكن است به حمايت  علني از احمدي نژاد منجر نشود، اما جايگاه رقيب را به شدت آسيب پذير خواهد ساخت. به خصوص برداشت نهادهاي حكومتي بر اين مساله متمركز خواهد شد كه رهبري خواستار ماندن احمدي نژاد است و نهادهاي حكومتي در تحقق اين خواست رهبري مسوليت دارند.

البته پاسخ رهبري در مورد گزينه  حداد عادل به نظر نمي رسد كه رياست جمهوري هشت ساله احمدي نژاد باشد

نكته دوم:  احتمالا اگر چراغ سبزي از سوي رهبري مبني بر آمدن خاتمي روشن نشود، خاتمي بر دوراهي ديگري قرار مي گيرد. اگر بدون مشورت رهبري و بدون ملاحظات معمول حكومت به صحنه بيايد ‏،

حتما فشارها و هجمه ها به وي آنقدر خواهد بود كه با پيشينه اخلاقي و دست به قهر بودن خاتمي ، عطايش آمدن را به لقاي گوشه نشيني خواهد بخشيد.

راه دوم : انتقال فشار اجتماعي به سطح مديريت كلان توسط افراد ميانه اي چون هاشمي رفسنجاني است. هاشمي ملاحظات خود را خواهد داشت. اما در انتقال اين فشار بهترين گزينه است. در مقام متقاعد كنندگي ، او هم مي تواند رهبري را به سمت گزينه خاتمي سوق دهد و هم  در سطح كلان مقامات حكومتي ، فضا را خاتميزه كند و هم  شهامت آمدن را درخاتمي  تقويت كند.

نكته سوم:

بي شك  اگر تكليف اين دو نكته به صورت شفاف روشن شود ، تكليف نامزد ديگر اصلاح طلبان يعني مهدي كروبي مشخص مي شود. در غياب خاتمي او  مي تواند الترناتيو مشخص رقابت با احمدي نژاد باشد.

كريدور انتخابات دهم رياست جمهوري به شدت خاتمي زده است. خاتمي حتي اگر تا ارديبهشت سال آينده هم مردد آمدن و نيامدن باشد ، بازهم فضا براي رقابت خواهد داشت. اما براي كروبي اين تعلل فرصت سوز خواهد بود.

برتري كروبي در نقد طولاني مدت دولت احمدي نژاد خواهد بود . ولي با تعلل خاتمي او ناچار است كه با جبهه خودي بجنگد. جبهه اي كه گوهر گمشده اش وحدت است و همين كه كروبي پايش را بيرون بگذارد ، عملا در سرازيري تكثر و محو شدن خواهد افتاد. البته جبهه دوم خرداد كسي بزرگتر از كروبي ندارد كه براي نيامدنش ريش گرو بگذارد. شايد موسوي خويني ها مي توانست او را متقاعد كند. اما سيد سرخ  ـ موسوي خويني ها ـ  از زمان رحلت امام آنقدر درسودايي ديگر  غرق است كه به بازي رياست جمهوري

بي اعتناست و حال ميانجي گري ندارد.

بد نيست در مورد افراد ديگر هم  چون محمدباقر قاليباف ، حسن رو حاني ، حداد عادل ، علي اكبر ولايتي و ...جاسبي هم اظهارنظر شود. نظر خوانندگان:

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:37  توسط مرد سکوت  | 

 سالهاي گذشته  در زير پاي من و تو هستند تا آنور ديوار را تماشا كنيم.

 اين سالهاانگار چند تا آجر بوده اند. در بسياري از لحظات اين سال كه برخود واقف شده ام و به حالم رسيده ام ..احساس كسي را داشته ام كه نيمه بدنش از پنجره بيرون افتاده است. اما پاهايش هنوز در خانه است. راستش چند باري خواستم  از پنجره بپرم . اما ميل ماجراجويي ديگر به آن شكل غيرقابل تو جيهش در من نيست.

 توقف  در تصمیمات. گاهی آنقدر دور خیز می کنی که از صحنه پرش دور شوی.نوعي ترس كه فقط سراغ كبوتران خانگي مي آيد. مي دانم كه پشيمان نمي شوم از پريدن.مي دانم سخت هم نيست. اما اين اطاق كوچك را از آن دنياي ولنگ و واز كه نيمه تنم را در آن يله داده ام بيشتر دوست دارم.

فلسفه زندگی هرکس همخوانی عجیبی با روحیاتش دارد.وقتی واقف می شوی که نیمی از روحیات تو با صفات سلحشوری و شرزگی و استقامت و صبر نمی خواند و همراهی بیشتری با ترس و هراس دارد ..دیگر ازخود بیزاری معنایی ندارد. بالاخره ادمی هستی. اما  این وقوف حس خوبی هم ندارد.

فلسفیدن و در کنه ماجرای خلقت خودت فرو رفتن ..کمی به بیزاری از تعیین تکلیف همه چیز تو سط اراده ای ما فوق تو منتهی می شود. این بیزاری قبلا به یک وجود قادر متعال ختم می شد.

فلسفه آغاز جدایی از خدا بود. دوران دانشجویی را اکثرا درک کرده اید. معمولا با نیچه خوانی و اتئیسم شروع می شود. با این مساله که راز جهان در پس پرده دین نیست. اخلاقهای عجیب و غریب در این دوران به اوج می رسد. و تو نهایتا اگر استعدادی باشی ...جمع های مقطعی کوچکی را با خود همراه می کنی. سیگاری می شوی..عینک مس زنی. و کم کم فلسفه ات همان روحیه ات می شود.

بزرگتر که می شوی گروه های بزرگتر شکارت می کنند. گروهایی که همچون" مالخرهای خرمهره خر " گونی گونی فکرهای خام شنیده نشده را تبدیل به افکار بی خاصیت مصرف شده می کنند.پر از پیرمردهایی به شکل "سای بابا "که کل هنرشان دراوردن خرگوش از کلاه است. دلقک ها!

فلسفه تو زیستن  حسی و پناه اوردن به شعر و انواع ترکیبی هنرهای بی خرج و بی معیار است.

و بعد زندگی های بی قید تر. کم هیجان تر. شی شدگی و جزیی از معاش شدگی. اضافه ای بر خلقت  می شوی که  به دلیل  بی اعتقادی به اینکه فلسفه ای برای زندگی لازم است...واقعا زندگی ات بی معنی  می شود.

گفتم که سالهای عمر را زیر پایم گذاشته ام. چون دیوار اینده چندان با دیوار گذشته تفاوتی ندارد.

نمی دانم که این یک بیماری است یا قدرت. نمی دانم که واقعا همه این مریضی یا قدرت را دارند یا فقط من قادرم که همچون بیماری داشته باشم.

به نظرم این بیماری یا توانایی  ادامه دادن به خاطراتی است که در گذشته مرده اند. اما تو در شکلی و جهتی جدید آنها  را خلق می کنی.

انگار مرده ای را بردوش بگیری و مرتب به او تلقین کنی که تو نمرده ای و خودت هم باورت بشود. آنقدر که

عروسك مرده ات واقعا زنده شود. يا تو به منطق مردگان زنده باشي. انقدر كه دوستشان داشته باشي و بازي كودكانه ات ا فهم كنند.

 

 

 *فلسفه تعمقی است در دیده ها ، شنیده ها و اندیشه ها و تخریب آنها و از نوسازی دنیای جدید مطابق فکر آدمی »

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:34  توسط مرد سکوت  |