اين يك احساس است. احساسي كه من به آن هفده نفر كارگر زير آوار مانده سعادت آباد دارم. چه اسمي! سعادت آباد. در لابلاي ديوارهاي هر برجي كه امروز ديدم .. فريادي شنيدم.
كو.دك اگر در خطر افتد مادرش را صدا مي كند. مرد اگر به خطر بيفتد خدا را مادر وار صدا مي زند. راه صليب براي كارگران گشوده است. همچنان كه مسيح صليب خود را بردوش گرفت و به جلجتا رسيد ، آنها هم صليب خود را بردوش مي كشند.
جلجتا در گوشه هاي شهر باداباد از هرگوشه سر برمي آورد. كارگران مادر خود را فراموش نكرده اند. انها خدا را مادر وار صدا مي زنند. يا به شكل پدري كه مادروار بر آنها رحم مي آورد.
اما جلجتا قرباني مي طلبد. فديه مي خواهد. جلجتاها به شكل برج مي رويند. كارگران به شكل مسيح بر چليپا ..بر صليبي كه از لحظه تولد هرلحظه بزرگتر مي شود و آن را به دوش مي كشند و به عادت فراموشش مي كنند ، مصلوب مي شوند. مدفون مي شوند.تا جلجتا بر گرده آنان قد برافرازد.
و ما راه صليب خود را مي رويم. شاكر و ذاكر.
باشد كه پدر مهربان آسمانها فديه قوم غالب را بپذيرد...
روز قلم است. من شب مي نويسم. در اداره جات قلم بيشتر به كار مي ايد. اينها قلم هاي روز اند كه مهم اند.
البته تقدس قلم را در ميان روز نبايد جستجو كرد. قلم براي شب است. قلمهاي شب چند گونه اند.
بعضي ها خواب اورند. بعضي ها غم پرورند. بعضي ها نئشگي اورند. بعضي ها خنده آورند. من آخري را دوست تر دارم. چرا كه بهتر است آدمي با لبخندي به رختخواب برود تا با افكار دروغين يكي شبيه خودت مواجه بشوي و فكر كني كه او واقعا ناليده است. او فقط قسمتي از دردهاي پشت يا كمر اش را به شكلي ديگر مبدل ساخته.
علتش چيست؟ چون دردها هم بر حسب نوعشان براي صاحبشان اعتبار مي اورند.
مثلا اگر كسي از دندان درد بنالد و اين دردمندي را بنويسد ، چندان اعتباري برايش نمي اورد.
اما وقتي همين دندان درد را به شكل يك درد اجتماعي يا گناه اجتماعي مطرح كني ، كسي به كرم دندان شما توجه نخواهد كرد. بلكه تو را در حد يك درد شناس كه جرات درد كشيدن داشته اي و به كنه ماجرا تاخته اي خواهند شناخت.
اما قلم هاي سياسي:
عرض كنم كه ما به شكلي كاملا سنتي داريم وارد حوزه مدرنيت مي شويم. فكر بكري در ذهن انديشمندان ما افتاده است! آن فكر اينست كه ما در زندگي سنتي گذشته دهانمان سرويس شد. كشورمان را قطعه قطعه كردند. ابرو و ناموسمان را برباد دادند. شمال و جنوب كشور آلاكلنگ روس و انگليس بود. اما حالا چه؟
حالا نفت هست و خوبش هست. اگر ما در گذشته شكست خورديم به دو علت بود. يبكي اينكه اينهمه دنيا بلد نبوديم و دوم اينكه گدا گشنه ملت ها بوديم. حالا هم دنيا ديده ايم و چرب و شيرين چشيده و نفت!
اينست كه سنت دو باره مطرح شده. در اتوبوس ها مي نويسند در انتظار پادشاه جهان گستر. يعني آن عادل حاكم به شكل يك شاه خواهد امد. لا اقل رعايت جمهوريت نظام را نمي كنند!
اما قلم هاي سياسي: در ميانه سنت و مدرنيزم چه مي كنند اين نوع قلم ها؟ بهترين متون سنتي و شرح و بسط آن را طي هزارسال خليفه گري نوشته اند. پرملات و لبالب.
بهترين رساله ها را هم در باب مدرنيزاسيون و مدرنيته و حكومت اقلي و دولت و مشروطه گري و ...را در غرب نوشته اند( زنده باد مترجم). پس نويسنده و اهل قلم اين ديار چه بنويسد؟
گفته اند يا سكوت كن و يا حرفي كه از سكوت با ارزش تر باشد( علي (ع) ).
پس مسئله را فحل اينگونه حل كنيد كه اهل قلم به مرور مشق مي كنند تا صاحب قدرت به كدام قلم صله دهد و يا كدام ثروتمند افتخار خريدن صاحب قلمي را به ساير افتخارات خويش اضافه كند.
بگذريم. شوخي بود. روز قلم بر همه قلندران قيچي كار بوستان قلم مباركباد و ...
سبزه بهار را به گوركنان روز مزد
و خاطرات مرا به تيغ جراح مغز بخشيدي
اه اي روزگار كه زمان همه وعده ها را به روز مرگ مي سپري!
آن باغ بلورين را صداي سوت كدام قطار شكست؟
چرا ما به خانه هايمان باز نمي گرديم
چگونه تيرها و اره ها بهترين لحظات عمر را يا فتند؟
خواب بزرگ !
خواب بزرگ در چه ساعتي از خستگي دست ها در مي رسد؟
كدام كلمه شبيه توست...كدام مطلع شعر به تو مي رسد؟
بيا شبيه يكي از دم دستي هاي روزگار شو
شبيه بليط اتوبوس هاي هفت صبح
شبيه مردمي كه گور خويشان خود را در چاله هاي مغزشان مي كنند
شبيه ضماير مفرد كه به مصدر خوردن اضافه مي شوند
شبيه كلاغ هاي متكدي خيابانهايي كه به شمال شهر ختم مي شوند
پس خواب بزرگ كي در مي رسد؟
از سه قرن پيش شاه صفوي بر دروازه ايستاده است
از دو قرن پيش ناصرالدين شاه بر سرسره منتظر است
از صد سال پيش صور اسرافيل شبها در باغ شاه ناله مي كندو من از سي سال پيش !
كدام گلوله راه نفس مرا به سمت خواب بزرگ خم خواهد كرد؟
خسته ام
بيا تماشا كنيم و بعد زير تمام قولهاي بزرگ بشري بزنيم
بگذار در صد سالگي كلاغ ها
روياهاي ما
در منقار ها
تكه
تكه
تكه شوند
روزي كسي خواب ما را خواهد ديد
بي آنكه كه بگويم منم خود دست مي آلوده اش را به محاسن من مي كشد.
ساقي خوش چشم تغزلي دارد در نگاهش. ردا بر زمين مي اندازد و يك جام پِر بر نقش اسب ردا مي ريزد و فرياد مي كشد ...هي ...هي.
اسب زنده مي شود و مي ايستد بر دو پا. بعد بر زانو مي ايستد . اسب بزرگي است . عربي . با سر كوچكي و گردني كه فراز كند...سقف ميخانه بر سرمان كوفته مي شود.
ساقي فرياد مي كشد كه :مست هوشيار كيست؟
مردان ميخانه به رقص آمده اند و به گرد ساقي مي گردند.
من مغموم ام .برسكويي پاي خويش را در بغل گرفته ام. درخت گردويي در حلقم ريشه مي زند. از چشم من نه مست و نا هوشيار پرنده مرده بر دامن پيراهن مي ريزد.
من نه خالق گندمم و نه آفريننده حوا. اما چگونه اينهمه آدمم. در رقص مردان ميخانه نمي نگرم. به ساقي خوش چشم بي اعتنايم. مرا رود آفريده انگار كه ماهي شده ام بر خشك.
مردان همه برخاك ساقي اوفتاده اند و من چون خدايي..بتي.. بر سكو يم.
ساقي جرعه اي بر سر مردان به خاك اوفتاده مي پاشد. مردان دود مي شوند و از دريچه مي جهند. اسب مي ماند و من و ساقي.
پرندگان مرده را در توبره مي اندازم و بي نگاهي به ساقي مي گويم وقت رفتنست.
اسب شيهه مي كشد و درگشوده مي شود به ضرب سمش. ساقي جرعه اي پيش مي آورد و در چشمش خستگي هزاره هاست.
دو ياقوت از چشم مي افكند برخاك و مي گويد: بردار ..توشه سفرت.آن جرعه را هم به اسبت بده.تا بيراهه را براي تو راه كند .هفت سال ديگر رداي خونين مرا بازگردان مست هوشيار!
بعد زانو مي زند و مرا سوار مي كند ساقي خوش چشم. به او نمي گويم كه دل كندن سخت است ساقي. به آسمان مي نگرم و مرداني كه ابر شده اند. اسب مستم را هي مي كند و من به آسمان مي روم. بايد بر بالين همه مرداني كه ابر تيره اند گريه كنم. ..