|
...گفت ما خط سوميم..لابد ما نقطه هاي رد پاي آن خطيم
|
با اجازه همشون يك ديكلمه مي ايم در باي رفيقمون اق رضاي جلالي. دوستان لوطي غلاف كنند كه خوديه و ملالي نيست.مرديشونو بذارن برا فيلم بعدي مسعود خان كميايي كه قيصر كم اورده و كفش همه رفقا قيصريه وپاشنه هم دوستا خوابيده و ضامني دسته بيلي كارزنجون برا دراز كردن منه نارفيق آماده..قس و قصه همين نومه است و الخ:
روزها گذشته است. نه خاك جبهه بر تن كسی مانده است و نه آدم های خاكی ، خاكی مانده اند.چرب و شیرین دنیا كسی را تلخ می كند و كسی را شیرین. تو تلخ ماندی و شیرین.مزه خاك و خاكریز و خرمای سوغاتی آن پیرزن كویری كه برای جبهه میوه نخلش را می فرستاد.و اندكی نان خشك .كه در مقابل این نانهای چرب روزگار نان نبود.تاوان بود.
راستش تعمد داشتم كه بعد از این دعواهای انتخاباتی این كلمه ها منتشر شوند.
تا بر صحنه قدرت فرود نیاید. تا نانی نسازد و نامی را به پوستری اضافه نكنند.تا حق بماند و آبرویش. تا جبهه بماند و آدمهایش. تا صبح دو كوهه بماند و طلیعه اش.تا چشم خونفشان تو بماند و این اشك ها كه در تنهایی بر گونه برادرانت فرود می ایند. جایی كه نه شورای نگهبان تاییدشان می كند و نه هیات های اجرایی.
برادرم. تو را به نامسلمانی شهره كنند یا عكس امام محبوبت را از جیب سمت چپت بیرون كشند یا اصلا به هیات قرون ماضی، شیعه گری ات را زنادقه بخوانند و به هیاتی غریب و گنگ، مردم را از تو بترسانند یا صلاحیت اینكه حنجره مردمت باشی را از تو بگیرند و ...
بگذار بگیرند. حتما گرفتنی است.
اما آن چشم خونفشان را كه نمی توانند از تو بگیرند.می توانند؟
چند سالت بود ؟ یادت هست؟ دوازده سال یا سیزده؟ آخر چه فرقی می كند؟ تو آنزمان خردسالترین رزمنده جنگ بودی . خردسالترین مجروح جنگی. خردسالترین صاحب چشم خون فشان....این لقبها هم گرفتنی است؟
باشد. این را هم بگیرند. اصلا بگذار موتور سیكلت تو درمیان اینهمه بنز های تشریفاتی له شود گم شود. نابود...
در این میانه آنكس حق طلب است كه در پس این برزخ های انتخاباتی ، به درك چشم خونفشان تو برسد.
آنكسی كه پیشانی رزمندگان را می بوسید، اگر ببیند كه تو را درصف دزدان و بی صفتان گذاشته اند و رد صلاحیت شده ای حتما واویلایش به آسمان خواهد رفت. اگر نرفت نه اینكه تو را نشناسد، نگذاشته اند كه بشناسد.
رضای جلالی همان خردسال است. نشانی اش عوض نشده . راهش و هدفش و مكتبش.
از یاران ، هركس كه شهید شد شادباش می گوید. زخمی ها دعایت می كنند.بقیه هم اگر نشناختند مهم نیست.بروند و چشمشان را بشویند.
روزی در هویزه حسین علم الهدی است. روزی باكری . روزی همت. روزی مسیح عهدهای ناگستنی، شهید لبخندهای خطابخش بروجردی.
چشمان باكری محتاج اندكی خواب بودند. وگرنه شهید نمی شد.چشم خونفشان رضا هم روزی بر چادر سپید مادرم زهرا قطره ای به بوسه خواهد داد.
كجاست امام شهدای بازنگشته تا به دیداری گره از گلوی همه بردارد.جماران چندسال است كه بسته است..چشم خونفشان تو صلاحیت چه كسانی را زیر سوال می برد..صبر كن. بمان برای روزی كه دوباره این مرز به بسیجی احتیاج پیدا كند.
برادرت آستانه