" هوراس والبول"
در بازگشت..وقتی که از اسپی کوه* سرازیر می شوی اگر باراولت باشد خیلی می ترسی . اما به مرور از سرازیری عجیب کوه لذت می بری. بعد می آیی وسط شهر. از خیابان بالای سبزه میدان نگاهش می کنی. چیزی شبیه ترس و لذت تو را فرا می گیرد.صدای پتک آهنگر خیابان در گوشت می پیچد. انگار کسی از پشت صدایت می کند به حزن.. به یاد جمع خودت می افتی. دلت می خواهد دوباره آنها را ببینی.
همه جور ادمی در بین رفقا هستند.از امین نظری که دارد آخرین مدارک فیزیکش را جمع و جور می کند تا برای همیشه برود الی نویزو چندسال مداوم همخانه ات بوده و شب تا صبح باهم بحث کرده اید و فلسفه هرچیز را با او به صحبت نشسته ای تا جهانبخش مطاعی که الان در سینه خاک است. جوانی به غایت زیبا و غیور که شبیه گوزنهای جوان بد آتیه بود. از غلام نادری تا ابی و حمیدرضا و علیشاه نادی و مجتبی صوفی زاده تا بهرام حیدر پناه و مهدی مطمئن که اینها هم سنگ مزار هزارکیلویی برسینه شان است.تا فرید و مهدی و مصطفی که الان در خارجه اند.
آنها که از خرم آباد نوشته اند خیلی زحمت کشیده اند. اما بیشتر از طول و عرض جغرافیایی و سابقه بناها یاد کرده اند.اما اگر تمامی شهرهای جهان را خالی از ادمی و احساسات قطورشان کنی..آیا جهان معنی و مفهومی دارد؟
در آنجه دیده ام و خوانده ام نشانی ها کمتر به ادمهای کوچه می رسند.باید از کنار نهر شاه باد رد شوی. نهری وسط شهر. با خانه هایی اکثزا با آجر های قرمزکهنه. خلوت و ساکت. و پنجره هایی که رو به نهر باز می شوند. اگر زمانی عشق سالهای ۱۷ سالگی ات در یکی از این پنجره ها تو را دیده باشد..آنوقت می دانی در مورد خرم آباد چگونه باید بنویسی.
در این سالها بی انکه شیفتگی شو یینیستی نسبت به خرم آباد داشته باشم - خیلی هامی گویند شیفتگی نداریم و صد چندان دارند- به این نتیجه رسیده ام که هرکس که می خواهد درکی از این سرزمین جادویی داشته باشد باید اول صد سال تنهایی مارکز را بخواند.آنهم با ترجمه بهمن فرزانه .
خیلی از عناصر این کتاب هم اکنون در خرم اباد موجودند. من جمله بنده.که ترک دیار کردم.
ای کاش این تاریخ که موجب عسرت ونسیان است اینهمه ورق نمی خورد. در جایی عقربک ساعت می ایستاد. تا وضعیت الان را نبینم.
امین زنگ می زند و بغضی در صدایش است. می گوید دوازدهمین جوان هم خودش را از پل انقلاب خرم اباد پایین انداخت. می گوید و می گریدآخرش. .."چرا نمیشود کاری کرد. چرا کسی به فکر نیست..چرا..." .
چه می توانم بگویم؟ زنگ می زنم به بهزیستی شهر. می گویم ..هیچی مزخرفی می گویم. زنگ میزنم به معاون سیمای لرستان ..آصحیت من چرندی است که نگفتنش بهتراستو نشنیدنش...چه باید کرد؟من خودم هم از تنهایی و عسرت آمده ام به تهران خراب. لااقل در بی خبری ..جماعت فکر می کنند که حالت خوب است..فکر می کنند که پلو می خوری و چلو نذر می کنی..فقط این را می دانم که تراژدی وقتی غلیظ می شود دیگر تراژدی نیست ..کمدی است. بگذار همیشه از سبزه میدان خیالم آن کوه سفید مغروز ومعصوم را ببینم...
پ.ن: کنسرت موسیقی لری چهارشنبه شب ساعت ۹ شب در تالار وحدت برگزار می شود.با هماهنگی احتیاجی به بلیط برای دوستان نیست .دعوتنامه ها همان جلوی سالن رودکی به صورت رایگان تقدیم می شود. به امید دیدارتان. همه می توانند تشریف بیاورند.
*اسپی کوه به کسر الف یعنی سفید کوه: نام کوهستانی است که جنوب شهر خرم آباد به آن تکیه می زند
میرشکاک می گفت روشنفکری دینی همان کاباره اسلامی است .که تناقض از سر روی لفظش می بارد.
کسانی هم هستند که عطای روشنفکری را بر خر گاه اویختند و دینی "بخوانید حکومتی" شدند .سخت.
آنها که می بایست تمام توش و توانشان را نه برای ترمیم حکومت داعیه دار دین و اخلاق بگذارند همت خویش را برای گیر انداختن منتقدان گذاشتند.هرکدام ملعبه ای شدند در خدمت نهادی امنیتی یا تبلیغی.
قطبی شدن همه چیز ما حصل این روند است. تو یا برحکومتی یا با حکومت.شق سومش امکان بروز نمی یابد.
اگر منتقدان افلاطون روزگاری می گفتند که وی دو سر افراط و تفریط راطوری اره می کند که هیچ از میانه نمی ماند...امروز دو قطب منفی و مثبت حکومت.. آنچنان برفضای ایران سیطره یا فته اند که میانه این دو قطب خالی از حضور بنی بشر است.
در واقع روشنفکری دینی فحشی است که نه دینی ها تحملش می کنند و نه روشنفکران.
جامعه به رویش اندیشه های دمادم نیاز دارد. روح ملت باید سیراب شود. تغذیه روح ملی احتیاج به فعالیت فکری غیر مقلدانه دارد.مع الاسف در فضای کنونی نه روشنفکر کارفکری می کند و نه دینی عرصه ای برای اخلاقی کردن مناسبات حکومت دارد. و این هردو تیپ مخالفتشان را با روشنفکری دینی به اشتراک گذاشته اند.
آنارشیزم یا کودتا.انتخاب کن آینده ات را.
این صدای امروز ایران است.
برای خواندن بیشتر و ربط چیزهایی که تو می جویی و نمی یابی..
کافکا می گوید نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است...همه نوشته ها سایه ای از نویسنده هستند...من هم سایه ای را به اینجا کشانده انم....نوشتن گرچه در بحث داستان نويسی کاری خلاقه است..اما اختراع نيست...کشف خويشتن خود در روايته.روايتی که شکل ديگری از خودته...تويی که انکارش می کنی...دوستش داری...يا ازش تنفر داری...ببينم اکانتم چقدر می کشه که بنويسم خوب می خواستم يه داستان از خودمو اينجا بذارم.راستش من شخصيت حيرت زده وپرتناقض اين ادمو دوست دارم....شايد سايه ای از خودم باشه! داستان يه روشنفکر کت وشلواری با کفشهای کتانی... ......................
دهاتي ...........................................
ببخش كه اين چند خط را توی هم نوشتم. ورقه ها را هم كه مي بيني ، از صفحه تقويم كنده ام. به تاريخش كه نگاه كني، شايد به ياد آخرين باري بيفتي كه زدم روي شاسي تلفن و حرفهايم را قطع كردم. سردبير عزيز! دو سال گذشته است و نمي دانم روزي چند بار اين خاطره ها يا … نمي دانم، هرچه كه هست را خوانده ام! اين اواخرمي خواستم كه كاغذها را بسوزانم اما گفتم شايد به دردت بخورد. اگر خواستي بعد از خواندن آنها را بسوزان. ....................................................................................................................................... …
الان دو سال از ماجراي تو و او مي گذرد. يك حس غريب به تو ديكته مي كند كه تو عاشق نبوده اي. وگرنه نمي گذاشتي كه با آن مردك... . از اولش هم عشقي در كار نبود. تو يك خبرنگار پاره وقت بودي و او در روزنامه كاره اي بود. توي جلسات روزنامه براي اين كه يك حامي داشته باشي تا شايد كارت بگيرد و به حرفهايت اهميتي بدهند، موقع حرف زدن،دور آن ميز بزرگ سردبيري، به او نگاه مي كردي. چند جلسة اول وقتي كه حرف مي زدي، جواب لبخندش را مي دادي. اما بعد از آن... نمي دانم چرا كمتر توي جلسات مي آمد. خيلي نامنظم شده بود. تازه تو هم ديگر به حمايت او احتياج نداشتي. جانشين مدير تحريريه شده بودي! خرت از پل گذشته بود و ميز و صندلي ات را داشتي. حتي آزادانه در اطاق بزرگ سردبير سيگار مي كشيدي همه به حرفهايت گوش مي دادند. خبرنگارهاي جوان كه چند سال از خودت كم سن و سال تر بودند، مؤدب جلوي ميزت مي ايستادند و تو آرام عينكت را جابه جا مي كردي. بعضي ها مثل خودت دانشجو بودند. اما کسی تو را نمی شناخت نمي دانستند تبارو تاریخت به کجا آویزان است. صبح ها كه زنجير پردة دراپه را مي كشيدي و آفتاب پرده پرده روي ميزت مي افتاد، كسي سكوت اتاقت را كه سه نفر ديگر در آن كار مي كردند به هم نمي زد. و غروب كه كار تحريريه تمام مي شد، براي خداحافظي اغلب همه به تو سري مي زدند. اما آن صبح كذايي كه با عجله آمد و روزنامة ديروز را محكم بر سر ميز زد، همه چيز را خراب كرد: آقاي مدير..ر..ر. اين مسخره بازيها چيه؟ مدير را طوري تلفظ كرد كه انگار حرف آخر رفتگر را تأكيد مي كند.
تكاني به صندلي دادي و تمسخرش را جواب دادي: -خوب حالا مدیر.... چی شده سعي كردي كه لحن اش را تقليد كني. - خودت هم مي دوني كه گند زدي! - عذر مي خوام. من گندی اگه زدم این تازگی ها نبوده که شما خبرشوشنیده باشید ... برايت فرقي نمي كرد كه داردچه مي گويد. از خطاب نزديكش لذت مي بردي. لبخند مسخره اي زدي. انتظار داشتي كه او هم کوتاه بیاد. اما از دنده چپ بلند شده بود.صورتش برافروخته شد. كمي عقب كشيد. زيرلب شروع به حرف زدن با خودش کرد. انگار كه داشت براي بلند بلند فحش دادن خودش را آماده مي كرد.طوری نگاهت می کرد که نفست تنگ می امد. لبخند روي صورتت ماسيد. با دستپاچگي از صندلي گردان بلند شدي و گفتي: - خواهش مي كنم بنشينيد خانم.شما انگار حالتون خوب نیست. صورتش را نزدیک کردوهمانطور توي چشمهايت خيره شد. آنقدر كه ترسيدي. دستش را محكم روي ميزت كوبيد و داد كشيد: - شما و امثال شما احمقيد.... احمق آثار صدایش تا چند لحظه توی اطاق بود.وقتی دید تو جیکتم در نمی آد کمی دور و بر را با نگاه تندش ورانداز کرد و شلنگ انداز اتاق را ترك كرد. چند لحظه بعد همه تحريريه توي اتاق بودند. آن لحظه فكر مي كردي كه چقدر اتاق براي اين جمعيت تنگ است و چقدر كوچك شده اي. خيلي كوچك. همه تو را با بهت نگاه مي كردند. يكي از خبرنگارهای نورچشمی در گوش سردبير با تمسخر گفت: - من مخالف خشونتم!
و بعد سرش را در شانة نفر سوم فرو برد و بي صدا خنديد. داشت مقالة رمانتيك تو را مسخره مي كرد. سردبير در حالي كه لبخند شيطنت باري بر لب داشت با نگاهش از تو می پرسید چی شده. بالاخره دستهايش را بالا برد و با صداي بلند گفت: - خانم ها و آقايون، برن سركاراشون …کسی اینجا نمونه... و بعد خودش هم بيرون رفت، بدون اينكه با تو حرفي بزند. از عصبانيت گوشة چشمت مي پريد. شايد ده تا سيگار كشيدي. و اين كار را بدتر مي كرد.حالا سه جفت چشم حالت غيرعادي تو را زير نظر داشتند. نيم ساعت بيشتر تحمل نكردي.كيفت را بستي و بيرون زدي. حالت آنقدر بد شده بود كه به برداشتن روزنامه اي كه بر سر ميز كوباند، فكر نكني. دو ماه از آنروز گذشت. تحريريه برايت زندان انفرادي شده بود. با همه سلام و عليك رسمي مي كردي. درست شده بودي مثل كسي كه منتظر حكم اخراجش است و براي دير آمدن حكم اخراجش دست به هر كاري بزند. از آن روز رفتارت خيلي عوض شد. حتي در خفا تملق سر دبير را مي گفتي . شعرهاي روي ديوار عذابت مي دادند: - پشت درياها شهري است… قايق كجا بود. حتي جرأت نداشتي روي صندلي ات جابه جا شوي.
صداي جيرجير صندلي كه بلند مي شد خيال مي كردي كه يك نفر مي آيد ميزند بيخ گوشت. فارسي حرف زدن برايت مشكل شده بود. خيال مي كردي كه الان يك گاف حسابي ازت مي گيرند. با دستپاچگي روزي چند بار به گلدان بزرگه وسط اتاق آب مي دادي تا شايد تحركت را ببيند.
اما آنروز كه سردبيراول صبح پشت تلفن گفت: -يعني هيچي. وايسا الان خودم ميام پيشت.. واي كه در آن يك دقيقه كه سردبير ،آمدنش طول مي كشيد، هزار و يك خيال توي سرت مي آمد. بيشتر از هر چيز توي اين فكر بودي كه مي خواهد عذرت را بخواهد. تو این چند سال برایت تجربه شده بود که بیکاری از اینجا معنیش باز سرگردانی و تملق هزار ادم دسته چندم است برای کارو علایقت . اما سردبير كه روبرويت نشست، هیچ علامتی برای دربدری تو تو صورتش نبود . خيالت كمي راحت شد: - من ميومدم خدمتتون. - نه، واجب شد كه اومدم .اين اخوي خانم دادخواه چند روزيه كه فوت شدهبیچاره. خوب براي تو چه اهميتي داشت. به درك. اما گفتي: بله، ... آها... فوت شده. - آره بنده خدا، ما هم نمي دونستيم….
سعي كردي كه از موقعيت استفاده كني و مثل گذشته ها عادي حرف بزني: - عجب، خیلی بد شد ما دیر فهمیدیم.گفتید مراسم دارن؟ - اين خانم بيات آشنا شونه. گفت كه مراسمشون تموم شده. سيگاري روي لبش گذاشت و پاكت را از روي ميز تو جيب گذاشت. بعد در حالي كه حرفهايش توي پك سيگار گم مي شد گفت: - دو نفر از خانم ها را بردار. من و خانم بيات پايين هستيم. با ماشين خودم مي ريم... توي آهو بيابان سردبير كه كوچه هاي پايين شهر را يكي يكي، پشت سر مي گذاشت، سعي كردي كه براي روبرو شدن با او قيافة غمزده و آشنایی به خودت بگيري. مثلاً تأثر از مرگ برادر همكار!! وارد حياط كه شديد، درِ سمت چپ رديف اتاق هاي كرسي آن خانه بزرگ و قديمي اتاق او قرار داشت . تا به در چوبي آبي رنگ برسي كه نيمه باز بود،هنوز داشتي حياط را ديد مي زدي كه سردبير گفت: -يا الله. و تو هم وارد اتاق شدي.
سرت به قالي ماشيني لاكي رنگ اتاق گرم بود. فاتحه كه تمام شد تو هم سرت را بلند كردي كه بگويي خدا رحمتش كند. اما رحمتش كند توي دهانت ماند. وقتي كه بهش نگاه كردي، دلت هري فرو ريخت. توي آن لباس مشكي، هيچ كس را آنقدر زيبا نديده بودي. سردبير دربارة مردن و قسمت و اين چيزها وراجي مي كرد، ولي تو حالي به حالي مي شدي. مثل اينكه آمده باشي خواستگاري. براي اينكه عادي جلوه كني، به چهارگوشه اتاق سرت را گرداندي. و پشت سر هم از روي ريا كاري آه خفيف مي كشيدي.
اتاق انگار يك معبد كهنة نپالي باشد.همانطوری که هدایت می گفت انگار. همه چيزش عتيقه بود. دو قاب عكس توي طاقچه بودند. آن يكي كه سبيل كلفتي داشت حتماً برادرش بود كه توي عكس دكمه هاي يقه اش باز بود و يك روبان كوچك سياه گوشة قابش. و ان يكي كه هم عكس اش قديمي بود هم كراواتي، حتماً پدرش بود. توي اين فكرها بودي كه چشمت به قاب كوچكي افتاد، درست بالاي سر خودش ـ كه دو زانو ايستاده بود و چشمانش خمار و سرخ شده بود ـ عكس يك پيرمرد ديگر.و به زور توانستي نوشتة زير آن عكس نسبتاَكوچك را بخواني: -....هژار.... شاعر بزرگ ميهن درگذشت… این تیتر واین عکس را کجا دیده بودی؟.... يكباره افتادي در چالة خاطرات آن روز كه دادخواه مقاله داده بودوتو احمق كنارش نوشتي خدا رحمتش كند و به آن پسرك گفتي كه يك شعر از لوركا به همين اندازه جايگزين كند. پ
س تو احمق بودي چون كه هژار را نمي شناختي. حتماً پسرك به او گفته بود كه تو تيتر او را خط كشيده اي و… به او كه نگاه كردي دوباره دلت بالا و پايين شد. سردبير آخرين تعارفات را مي فروخت. اوهم با احترام جواب مي داد: بله... بله... . فاتحه آخر را كه خوانديد خودش كفشهاي همه را جفت كرد. و مرتب در حالي كه دولا شده بود مي گفت: زحمت كشيديد... زحمت كشيديد... وقتي كه همه كفشهايشان را پا كردند از همه تشكر كرد. اما به تو فقط سري تكان داد. پله ها را كه پايين آمديد: سردبير برگشت و به او كه تنها روي طارمي ايستاده بود گفت: - پس ما تو ماشين منتظرتون هستيم. عجب زيبا شده بود.آمدني توي ماشين سردبير حرف اين بود كه برادره معتاد بوده. و تو توي دلت كيف مي كردي: - خانمه همين بود.پر افاده پر رو.... اما حالا همه چيزش را تحسين مي كردي.حتی برادرمرحومش برایت رشید و بزرگ جلوه می کرد چند دقيقه بعد كه ماشين راه افتاد، او درست پشت سر تو در صندلي عقبي نشسته بود. نفست بالا نمي آمد. چند بار خواستي كه حرفي بزني. اما ترسيدي كه خراب كني و حرفت را به سرفه برگرداندي. آن شب تا صبح نخوابيدي. تمام ذهنت پر شده بود از يك زن سياهپوش كه چشمان خمارش ديوانه ات مي كرد.
صبح در كنار تسليت همكاران يك تسليت اختصاصي به اسم خودت زدي. شايد همكارانت خيال مي كردند كه بعد آنهمه عداوت، تو عجب آدم خوبو بی کینه ای هستي.يا مثلا چقدر انساني. اما براي خودش ارزشي نداشت. اين را موقعي فهميدي كه گزارشات سرويس ادبيات را در آن بعداز ظهر روي ميزت گذاشت. و فقط گفت: - لازم نبود ولی از بابت تسليتتون ممنون. آنقدر آبكي اين را گفت كه خيال كردي كه جمله بندي عرض تسليت را اشتباه زده اند. اما جمله بندي رمانتيك تو در پايين صفحة اول هيچ نقصي نداشت. مسئله اين بود كه اسم تو برايش بي اهميت بود.
در چند ماه پس از آن هر بار كه او را مي ديدي دست و پايت به لرزه مي افتاد. ترس بود. عشق بود. كارت درآمده بود. اگر از رماني مطبي مي نوشت، فوراً مي رفتي آن رمان را مي خريدي و به دقت مي خواندي تا شايد علايقش را بفهمي. هر روز به ديدنش وابسته تر مي شدي . و او مثل يك آونگ با تو بازي مي كرد. وبالاخره در آخر بازي خردت كرد. آنروز كه با آن مردک ريش پرفسوري شيك پوش بي شعور وارد اتاق ات شد. و توي بدبخت بالاي ميز رفته بودي كه مهتابي اتاق را انگولك كني. ريش پرفسوري را مي شناختي. مدير يك انتشارات پر طمطراق و بزرگ. همان كسي كه چند بار التماسش كردي كه كتاب مزخرفات روشنفكري ات را چاپ كند. و او هر بار با ريشخند جوابت را می داد و بارآخر از طريق منشي اش بهت گفت، كه ما فقط آثار بزرگ را چاپ مي كنيم.بروید کار بزرگی بنویسید. حالا آمده بود و ريش مسخره اش را هم آورده بود. _اوه، شما هم اينجاييد. و الكي خنديد.
مرتيكه همدندان پدردختره بود، ام از زور خوشي يك گيس سفيد هم نداشت. تو با دستپاچگي گفتي: سلام عليكم. در وسط آسمان و زمين منتظر بودي كه پيش دادخواه حسابي ريشخندت كند.
_استاد اين كتوني ها مخصوص برق كشي هستند؟ و قه قه هر دو زدند زير خنده و شانه به شانة هم از اتاق بيرون رفتند.
خون درگردن باريكت دويد. همانطور كه استارت مهتابي در دستت بود و مثل برق گرفته ها از بالاي ميز به در اتاق خيره شده بودي، همه چيز را خواندي.دنيا شايد به آخر مي رسيد. كاش هيچ وقت از اين ارتفاع كوتاه به واقعيت زندگي نگاه نمي كردي. ريش پرفسوري قاب دختره را دزديد. تو ديگر در آن نشريه كاري نداشتي. بايد به دهت بر مي گشتي. بايد گاو آهن به گردن لاغرت مي انداختي. زندگي امثال تو پر از تناقض است .آخر بگو كدام آدم احمق با كت و شلوار خاكستري، كتاني سفيد مي پوشد. مرتيكة دهاتي. حالا توي شهر خودت هم كه كار نيست. اگر هم باشد براي بچه مسلمانهايي است كه اينقدر عاقل هستند كه روزي دو تيغ حرام صورتشان نكنند. همه اش همين بود. اين اتوبوس كه اين مطالب را در آن مي نويسي دارد تو را برمي گرداند. اما تو ديگر نمي تواني كسي باشي. عجب توي برزخ ماندي عجب… ......................................................................................
خب سردبیر عزیز! فكر مي كنم كه همه چيز را الان فهميده اي. داستان نيست.حديث نفس يك آدم دهاتي است . يك روشنفكر دهاتي كه درد داشت. و لي در دنياي آن همه آدم روشنفكر، متاسفانه كسي دهاتي نبود . اگر جايي قلم خوردگي دارد به خاطر تكان اتوبوس بوده.راستش حال پاكنويس كردن را نداشتم. آدرست را از يكي از بچه ها گرفتم. گفت كه هنوز سردبيري. نشريه جديدي را هم كه گرفته اي ديدم. راستي اگر توانستي كاري هم براي من دست و پا كن. در دهات كه همه عرق مي ريزند، من احساس مي كنم كه بي مصرفم!… اين دست از وقتي كه به قلم عادت كرد، ديگر نمي تواند بيل بزند. بي صبرانه منتظر جواب نامه هستم. راستي در بخش ادبي هم مي توانم برايت بنويسم. در اين دو سال حسابي به ادبيات بسته شده ام. خودت كه مي داني براي چه؟
قربانت دهاتي
آستانه ـبهمن۱۳۷۹ ـخرم اباد
بهانه اين نوشته جدلي بود كه بين بنده و يكي از دوستان اولترا روشنفكر كه بر انديشه اش لابد دلير است و همه جا حتما آن را اعلام مي كند درگرفت. موضوع يادداشت چندي قبل دكتر احمد زيد ابادي بود. كه ايشان درنامه اي سرگشاده به مسولان نظام آنها را چاره جويي خوانده بود و حتي جمله اي با اين مضمون آورده بود كه اگر لازمه شنيدن حرف من التماس و تضرع و خواهش است من شخصا التماستان مي كنم كه به فكر باشيد و واقعيت را يكبار از زبان كسي كه در متن جامعه است بشنويد.شايد واقعيت چيزي غير از امن واماني باشد كه هر روز به گوشتان مي رسد...
و اين دوست روشنفكر ضمن تمسخر اقاي زيد ابادي افرادي به سبك زندگي زيد آبادي را احمق و غير قابل اعتماد مي خواند . ومن هم تاثير روشنفكري بي خبال و بدون دغدغه و دلسوزي را زير سوال بردم و عرض كردم كه اگر هركس براساس تاثيرش بر جامعه مي خواست حرافي كند..دوستان روشنفكركه فقط طرح مسئله مي كنندوپزش را مي دهند و راهي به سوي طرح مسئله باز نمي كنند بايد لال مي شدند و الخ...
حال دليلش را اينجا كمي باز مي كنم:
اگر از جايگاه انسان در جامعه ايراني بخواهيم معدلي تهيه كنيم و بفهميم كه يك انسان ايراني در جامعه خودش چه ارزشي دارد بايد آمارو ارقام را كنارگذاشت و مسولانه به لحظات تولدو بيماري و زنداني شدن و گرسنگي و مرگ مردم سرك كشيد.حجب و حيا را مثل يك پژوهشگر كنارگذاشت و از وضعيت كنوني گزارشي مستند تهيه كردو به دست سكانداران جامعه داد تا تصميم بگيرند كه وضع موجود را حفظ كنند يا براي رسيدن به وضع مطلوب از خرافه ها و از رفيق بازي ها و باندگرايي و خودشيفتگي گذر كنند و در متن ماجرا بنشينندو تصميم بگيرند.يك تصميم واقعي و همگاني.
تصميمي كه بتواندمردم را براي رسيدن به وضع مطلوب براگيخته كند.
البته مسيري كه جامعه به طرف آن مي رود چندان اميدوار كننده نيست.چون عرصه عمومي دردست صاحبان دغدغه چگونه زيستن نيست.معجوني درست شده از دلالان كالا وارزو برج سازاني كه دلشان بخواهد روزنامه هم مي زنند.مراودات اجتماعي غير پولي ديگر وجود ندارد.جمع ها براساس سود مشترك مالي انعقاد مي يابند.عمل خير خواهانه به تابلوي كوبلني شبيه شده كه از دور زيباست و وقتي از نزديك به آن دقيق مي شوي مي بيني كه چه وصله و پينه هاي ناجوري دارد.انگيزه دوستي ها خوشباشي و لذت آني و حفظ موقعيت آينده است.در عرصه هاي كوچك تر وضع بدتر شده.ساعات بلند كار پدر باعث شده كه فرزند چهره و صداي پدر را نبيند.در محله و حتي اپارتمان محل زندگي ارتباط همسايگي وجود ندارد. هركس ديگري را مزاحم زندگي خود مي داند. چون اعتماد مردم به يكديگرسقط كرده است. در محلات ارتباطات ضداجتماعي بيداد مي كند.محله دردست هزاران گنده لات است كه محوريتشان بر اساس توزيع مواد مخدر و شيشه وكراك است.
البته نمي خواهم بگويم كه معدل شخصيت جامعه همينست كه من گفتم. منتها چون نيازهاي اجتماعي بشر كه اورا از غار بيرون كشيد و موجب اجتماع شد ذر اين روزگار آنچنان معطل مانده است كه تبديل به درد اجتماعي شده اند بايد آنها را با زوم درشت جلوي چشم تصميم گيرندگان گرفت.
واقعيت اينست كه عرصه عمومي در اين ساليان يا چنان واگذار به خود شده كه نوكيسگي همه بايدها را رقم زده است يا دولت با ساختن نهادهاي عريض و طويل غير قابل محاسبه وبدون الزام به پاسخگويي ميدان دار شده است و هر حركت اجتماعي و هر جمع غير دولتي را خطري براي خود ديده است و فعاليت آنها را توطئه تضعيف نهادهاي دولتي دانسته است.
در اين كشاكش حوصله مردم سر رفته است. هيولاي معيشت هر شب در چشم آنان كابوس مي سازد و شخصيت آنها فردا ي كابوس له مي شود و كم كم هم عادتهاي مزورانه جاي آزادگي را مي گيرد. چرا كه با آزادگي زيستن نتيجه اي جز تحقير دولتي و به تبع آن ملتي ندارد. منتها مزورانه زندگي كردن خير دنيا و آخرت را صيد خواهد كرد.
به نظرمن جنايت پاكدشت و مسئله محمد بيجه خيلي مهم تر از قتل هاي زنجيره اي بود.چرا كه يك گروه نابكار و خودسر را مي توان شناسايي كرد و مجازات نمود.اما محمد بيجه ها را كه محصول تعاملات اجتماع ايراني است را نميشود شناخت. اگر شناخته هم شود اراده اي براي چرخش اجتماعي –اقتصادي_ فرهنگي و رفع علت آن وجود ندارد.
نهادهاي اجتماعي مردمي كه دائم روشنگري كنندونرخ انسانيت ملت را روز به روز افزايش دهندو لباس تشخص بر تن جامعه بپوشاندو عملكردهاي اشتباه را زير سوال ببردو مبنايشان كسب قدرت در پوشش ترويج اجتماعي نباشد و آرمانشان دستيابي به دلار نفتي نباشد و آزادي بعد از بيان داشته باشد . لازمه رفع نيازهاي زيست بلند مدت اجتماعي و فرهنگي است.
حال در نبود اين نهادها آيا بايد دست روي دست گذاشت؟
اينجاست كه روشنفكر مسول با مشاهده وضعيت جامعه بايد يقه مسولان حاكميت را بگيرد تا اگر ملت همه چيز را به گردن ابرانديشمندان انداخته اندو خود را عاري از مسوليت پذيري مي دانند . لااقل دولت براي بقاي جامعه و خودش دست به كارشود.
واقعيت اينست كه اين نامه ها ي سرگشاده و بي غرض و از سر دلسوزي از سمت روشنفكران خطاب به قدرت از مانيفست هاي بي سر وته كه فقط براي عرض اندام و نشستن در برج عاج روشنفكري و گم كردن كليد راه حل عملي در معبد و مذهب خردمندي شده و باعث لجاجت حاكميت مست از پول نفت با خردمندي و تدبير مي گردد مرجح است وتاثيرشان صد چندان است.
بلاخره فلسفه روشنفكري بهبود وضع موجود است و روشش اعتراض. دگماتيسم در روش پيش مي ايد و نه در هدف. لحن معترض گرفتن و كمك كردن به التهاب چه نفعي براي اين جامعه غير اجتماعي دارد؟
لازم نيست كسي كه معترض است طرف مقابل را لجن مال كند حتي اگر خودخواهي تيپيك به خطر بيفتد بايد تمام راههاي آگاه كردن مسولان از وضعيت موجود را امتحان كرد و سپس اگر شنيدندو عمل نكردند حكم به فساد حاكميت داد. به نظرم فيلم فقر و فحشاي ده نمكي غير روشنفكر از مانيفست اكبر گنجي ساختار محكم تري دارد . و به هدف روشنگري نزديك تراست.
تا آنزمان كه به گفتهی تاريخی کانت،" مردم شهامت استفاده از خرد خود را بيابند" بايد از واگذار کردن مسوليت به «نهادهای ويژه» و«ابرانديشمندان» پرهيز کرد .
شب مادر و خواهر تو طئه کردند و مرد بیچاره را سلاخی کرد برای کیف پولش. و صبح روز بعد فهمیدند که دست در خون فرزندو برادر خویش برده اند.
رفتنم به دیارم یکسال به یکسال شده است. کم کم با چهره جوانانی که در این چند سال رو ئیده اند غریبه می شوم. راستی کسی به یاد دارد که من که بودم؟آیا کسی دیگر شده ام؟آیا شاملو راست می گفت که ایرانیان حافظه تاریخی ندارند؟
شمایل اسطوره ها چقدر قدیمی است. یاد نصرت مسعودی افتادم. لحظه خداحافظی سرش را به آسمان گرفت. هواپیمایی در اوج از دالان هوایی اروپا- دبی می گذشت.
کنار نهر شاه باد بودیم. صدایش را بلند کرد و گفت:
هی هوا پیما..وایسا منو هم سوار کن و ببر. به هر فرودگاهی که می ری...
*
از صبح نشستم و به همت خودم این قالب را ساختم. یک حزب تک نفره حسابی شده به گمانم. اطاقی ۴در۲ که میشود خوابهای ندیده را نوشت. تا زمانی که خواب دیدن از یاد رفته باشد..بیایم و خاطرات را ورق بزنم.
* اقاجان نظرات را بازگذاشتم. مرا توان قسم جان مادر نیست. از برادران سبیل کلفت هم می خواهم که نقش دختران عاشق را بازی نفرمایند. پیوندهایش بماند برای فردا.
تا فردا.
یک نفر ادم عزیز.دارم نظر خصوصی ات رو می خونم.
*
امروز میل به نوشتن هست. وقت نوشتن نیست. پست قبل را کمی تعدیل کردم.چند نفر تماس فرمودند. بزرگواری هم ناراحت شده بود. من هم از لحنش ناراحت شده ام. راستش خیلی وقت است که آنچه دیگران می گویند برایم مهم نیست. مهم نیست نوع ترکیب کلمات . لحنشان مهم است. لحن دستوری اذیتم می کند. منتها ادمی هستم که بزرگ و کوچک سرم می شود. و می گویم چشم. حتما من رعایت نکرده ام..حتما همین بوده. انصاف به خرج دهم همین بوده. تقصیر من است. اما درسی که گرفتم فرموش نمی کنم. لازمم بود. از لحن گفتم. علی زیودار چند روز پیش امد محل کارم.
ساعتی نشست.دوساعتی شاید.سر راه که رفته بود واکسن برای حج بزند.خبری از من هم گرفته بود. نشستیم. علی آدم سر سختی است در عقیده. اما منعطف در برخورد. ما دو همشهری از دور هم را دوست داریم. با اینکه دیگران می گویند که در فکر مخالفیم. چایی خوردیم. بحث مختصری کردیم و از ادبیات هم گفتیم. مقاله علی را در مورد سنگ نبشته بخوانید تا بدانید چقدر دقیق است. اما این مهم نیست. مهم اینست که علی در لحنش یک برادر و یک رفیق خوابیده. با شیفتگی از علی زیودار می نویسم. خودم می دانم. شاید از این خوشم می آید که لری خرم آبادی را خیلی قشنگ حرف می زند. در میان حرفهایش یکدفعه می گوید دردت جونم.یعنی دردت به جانم. اقا ما خاک این آدم بزرگوار هم نیستیم. زیودار و والیزاده ادم های صادقی هستند. والیزاده منتها لری را بد حرف می زند. من از لکی صحبت کردنش لذت می برم.و البته منم لکی را بد و بی مایه.
*
القصه : یک کامنتی گذاشتم برای آقازاده بزرگوار. درمورد سرمقاله شهروند.
نوشتم: خوبی سر مقاله قوچانی به اینست که آن چیزی را که رد می کند اولا تعریفش می کند. به نظرم رو شنفکری که قو چانی در موردش می گوید و با ده تا رفرنس از رضا سید حسینی و پیامدش از دنی دیدرو و امیل زولا شناخته می شود ..البته قابل نکوهش است. اتفاقا قوچانی در اخر سر مقاله به همان چاله روشنفکری می افتد. اعتراض به وضعیت روشنفکری ..خود کارویژه اعتراضی روشنفکر است. و اتفاقا مدلولی هم ارائه نمی فرماید. چند تا هشدار .چندتا پند. چندتا باید. همانگونه که پست مدرنیسم یک وضعیت از مدرنیته است. اعتراض به ضعف های روشنفکری هم وضعیتی از مشغله روشنفکر است. تعابیر ساده نمی دانم چرا اینهمه باید در دستگاه پیچیده اصناف قلم به دست چرخش کنند تا به چیزی غیر از خود تبدیل شوند. اتفاقا اکبرگنجی هم مقاله ای نوشته که جرج بوش از اندیشه شریعتی بر می خیزد. نمی دانم .شاید برای کسی که عادت به خواندن ندارد صغری و کبری چیدن این دوستان انچنان شگفت بیاید که بی منطقی را جستجو نکنند. اما تکنیک نوشتن قابل شناسایی است. روشنفکری آنتی تز سنت نیست. چون سنت انباری از افکار اعصاراست. روشنفکری رستاخیز سنت های عقلانی و اخلاقی و نشاندن انها در چارچوبه زمان است. ادم از وقتی که به وضعیت موجود شک می کندو در پی وضعیت مطلوب به راه می افتد روشنفکراست. حالا لغال محله هم باشد ربطی ندارد. روشنفکری شغل نیست که.مشغله است.تشویش راه رفتن است.اینکه چگونه روشنفکری باشی دست خودت است. قوچانی در مقام اولترا روشنفکر مدرن بر سنت های روشنفکری می تازد. تا نمی دانم چه چیز را از معرض سوال مصون نگه دارد.
*
انصافا این چند نوشته اخیرآقازاده خیلی جالب است.
*
اقا مرتضی هم کامنتت را خواندم. اخوی این دفترچه یادداشت من است. با مشارکت دیگران چه کاردارم؟ یک چیز دیگر. کوهیار..صخره ای از دیار زاگرس انصافا قلم خواندنی دارد. البته بی وضو فعلا می نویسد
چه دانستني؟هرچه بيشتر مي شنوم كم همت تر مي شوم.آيا بايد بر گذشته اي كه آمده ام تاسف بخورم؟آن قلم هفده سالگي را كجا گم كردم؟شور و ايمانم كو؟التهاب روحم كجا سرد شد؟چرا سوغات اين سالها جز اندوه نيست؟چرا خامه پر از گلايه است و قلم پر از شيون؟بايد همرنگ جماعت شوم؟كدام جماعن؟جماعتي كه نه بر اصول طريقتند و نه رهرو شريعت.اخلاق را تف كرده اندو كوكاكولاي سياهي روزگار را دم به دم از پيراهن سياه من مي جويند.
ژن كرگدن اوژن يونسكو را به گردن همه ترزيق كرده اند. صفحات نت پراست از چس ناله ها.دوره شلتاق و غربت است.بايد تخيلت را به كار بيندازي و از برادرت..استادت ..حبيبت ..رفيقت يك ديو بسازي.تا خريدارت شوند. تا خوانده شوي.اخلاق كيلويي چند است.چرا همه چيز را به كيلو مي سنجند؟
هركس كه عقيده اي خلاف جماعت دارد چون داستان برزويه حكيم در كليله و دمنه ..چون آن داركوب كه سرش را بوزينگان بر سنگ كوبيدند ..له مي كنند.بي آنكه بداني كه بوزينه بوده اي يا نقش داركوب را پذيرفته اي.
اين جماعت و اين مملكت تب اش با پول نفت بالا و پايين مي شود.من كه نه چاه نفت دارم ونه در حشم آناني ام كه در غياب بهترين فرزندان خاك..برج بربرج نهادند.خودم مانده ام كدام طرفي هستم.
رونويسي از رونويس ها باب شده است. سروش عارق مي زند ..روشنفكر ما صدساعت به دستشويي مي رود براي فكر.فلان آخوند از روي بولتني كه برايش فرستاده اند از هجمه دشمن مي گويد و برادرم در من به شك مي نگرد.
دم روشنفكر مارا كه بكشي يا از خانه حاجي پولداره سر در مي اورد يا از راديو امريكا.قلم فروشي باب شده است.هر ريزه اي در آينه محدب و ميكروسكوپ فلان نشريه غولي مي شود.ادبيات در اطاق خواب نويسنده محترم به خواب رفته است و دارد نفس زدنهاي شب جمعه را ثبت مي كند.
ادا و اطوارهاي تهروني.اين يكي ديگر لازم الرعايه است.تف به اين تمدن.من پنج هزارسال تمدن در تبارم است و اگر به خانم ها دست ندهم لاجرم بي فرهنگم.بي تمدن ام.
اخر اين تمدن را چه كسي ميسازد. انصافا دانشمندو متفكر مي سازدش يا بنكدارو دلال بازار. يك كشتي كه لوازم ارايش را حاجي وارد كند..دو كاميون سگ خارجي كه از مرز بگذرد ..سه تن كراك كه از اسكله غيرقانوني مرخص شود..من و امثال من كه در فكر بوييدن بوي بهبود ز اوضاع جهانيم له مي شوند.
چه كسي كتاب مي خواند؟جوان ما كارش شده ديدن فيلم بدن دختر دانشجو در خوابگاه و آرزويش شده درامدن فيلم سكس فلان بازيگر كه زيادي قرش مي دهد .تازه سكس شده تفريح سالم.غيرسالمش اكس است وكراك وبنگ.اين تمدن را چه كسي به پيش مي برد.حاجي يا روشنفكر. برج ساز يا مولف؟
عرفان كاستاندايي و مراسم دسته جمعي حشيش كشي..متيدتيشن هاي بازاري..گيتارو امتحان صدا و جاعلي به نام اشو.
من هنوز مي ميرم براي صداي رضا سقايي وقتي كه مي نالد دالكه..دالكه.
مي گويي فلان كس تحصيل كرده است.مي بيني اين از همه مزخرف تراست.اينكي امتحاناتش را با كشيدن ترياك و قرص فاست پاس كرده.دكترمتخصص با درد مريضش ارتزاق مي كند.زير ميزي هاي ميليوني از پيرمرد روستايي سرطاني مي گيرد وشب با پرستار جديدش پرونو تماشا مي كند.مدير بخش خصوصي ما تحتش را به توالت فرنگي عادت داده .ناهارش را در تهران مي خورد و توالتش را در انتاليا مي رود.
چرا بنويسم؟
هزاران ادم ديگر با اهميت ديگر هستند كه من به اندازه ناخنشان نمي دانم و در كنجشان ساكت نشسته اندو بي مايگان جايشان را گرفته اند.فقط اين نيست. بي مايگان در فكر لجن مال كردن هركس كه در سايه سارقدرو همتش مي توان نشست هستند تا همه در كوتاه همتي و هرزگي و هتاكي مساوي شوند.
اينست مفهوم عدالت در زمانه ما.تساوي در بي قيمتي انسان.
بگذريم.اين وبلاگ وهمسايه اش با نزديك به صد نوشته و هزار اظهارنظر و ده هزار بيننده از همه رقم...يكساله شد.روز خبرنگار را مسعود ده نمكي به اطلاعم رساندو تبريكي گفت. خدارحمت كند محمود صارمي را.لرستاني بود و از اقوام من. از تبارتبعيد شدگان رضا شاه كه ايل مرا تكه تكه كرد. ننوشتم. چون فعلا در مطبوعات نمي نويسم.كتيبه اخوان را نمايشنامه سنگين رنگيني كردم. شايد چندكتاب ديگر هم از ورق پاره ها به اسم داستان و رمان سپرديم به چاپ. البته اگر ناشر پيدا شود.وگرنه فعلا جايشان در يخدان مادرم خوب است.
فعلا كه مشغول خواندن ونوشتنم.كامنت دان را هم مي بندم.كه كسي زحمت گل فرستادن به خودش ندهد. ايميلم
است. هركس خواست صلوات يا فحشي بفرستد. مي خوانم.راستي امروز آن قصيده زيباي دكتر سروش را مجري كوله پشتي خواند. البته با سانسور. بيچاره سروش كه از من هم بايد متلك بخورد. از شعرش هم سانسور.
مردی بر طناب
بوسه اش می امد
ولی خندید
ساعتش را به جلاد داد و گفت
[ همیشه تاخیر می کنی
[ کمربندش را دست به دست داد تا به مرد زنباره ای رسید
[ که
[ زن را کبود دوست می داشت
[ و بوسه اش را قورت داد
[با اخرین کشیدنهای هجای دوستت دارم ها...
[ نامش روی سنگ لیز می خورد
[ نامش با باران نوشته میشود
[ نامش صدای دوری است که هجایی سوگوار را
[ تکرار می کند
و
گفت
0چه مردی..چه مردی
که فرصت بوسیدن را حتی به وداع نمی دهد
و گفت
در اطاق مغزش
در اخرین لحظه طناب
زنی قدم زد
که مادرش نبود
و زن تمام بوسه های تماشاگران اعدام را قورت داده بود
و
زن
نفرین تمام تماشاگران را
تاب اورده بود
تا چون نسیمی بر گونه مرد اعدامی
در لحظه قاطعیت طناب بوزد
و مرد بر طناب
بگوید
سلام
و با لبخند تماشاگران
از طناب بالا برود
تا سایه ظهر تابستان پر از سایه مردی بر طناب شود
و
زن برگونه اش
بمیرد
رياست جمهور مردم ايران و ريس شوراي امنيت ملي
با خودم فكر مي كردم كه آيا جامعه متدينين . خانواده هاي شهدا . روزنامه نگاران آزاد با انصاف و كساني كه به هدف شما همذات پنداري مي كنند و مغضوب اليهم صاحبان رسانه مي شوند .اگر ظلم را در امور جاري ببينند به خاطر لجاجت با صاحبان بنگاه هاي اقتصادي و صاحبان رسانه و به دليل عدم تضعيف شما .مي بايست سكوت كنند و نگويند و ننويسند يا نه . از قبال رهنمود مكتب و دفاع از مظلوم و حفظ نظام بايد اذان نيمه شبي بر مناره رسانه سر دهند تا ائمه مسلمين راه بر خطا ببندند و رفع تظلم كنند.
دراين باره آنچنان فضا تهمت آلود است كه هر سخني با رهبري و حتي مرجع ديني ات نشستن در مواضع التهم است و به زندان ۲۰۹ رفتن عاقبتت مي شود.از اينرو با تو سخن مي گويم.مردي كه از جنس مردمي و عدالت برايت مقدس است و علي (ع ) برايت الگوست و سينه به مهر محمديه گشوده كرده اي.
و اگر اينها در تو نباشد كه امام جور و ستمي.پس اين وجيزه را از هر طريق كه به تو رسيد و شنيدي يا خواندي از يك معلم ساده فرزندان اين خاك بخوان. هدفم نه معروفيت نامم است و نه تندي با كسي كه شبانه روزش را براي عظمت اين خاك صرف مي كند.كه اگر ميخواستم مجال تندي در رسانه هاي ريزو درشت مهيا بود.اما دوستان روزنامه اي من به خاطر مشي دفاع از عدالت و تو ـ كه گلو به زنده كردن عدالت زخم مي كني ـ از من مي گريزند.تحقير مي گردم و ناديده مي شوم. منتي بر تو ندارم.هدف خود را دوست دارم و مي ترسم از روزي كه هركه دم از عدالت بزند زيانش را از قفا بركنند.
بشنو حديث مرد سرگرداني كه وطنش را بي هموطنان دوست نمي دارد:
اگر روزي دانشجويان پلي تكنيك بر چكمه هاي سربازان بيگانه از ترسي كه در زندان ۲۰۹ به آنان اموخته اند بوسه زنند و محافظه كاري بر همگان غلبه بيابد و وطن ما چون يوگسلاوي تكه تكه شود و برادر كشي سنت شود و نابكاري چون ريگي و آلوده اي چون ربع پهلوي ميداندار شوند . آنروز چه ارزويي مي كني؟
اگر آرمان دانشجويان سكوت و ركود شود و گليم خود را از آب آلوده به در بردن گردد و هركس دم از حميت بر مظلوم بزند فحش بخورد و هركس كه به ايستادگي در مقابل ديوانه هاي جهان شعار دهد .صدايش بازتابي نيابد.تو چه آروزيي خواهي كرد؟
اگر جوان ما به جاي تفكرو تحرك . عضو گروه گلد كويست شود و به جاي فرياد زدن در انجمن و نقد تو ساير افراد بنگي شود و سرخوردگي را با افيون جبران كند .تو چه خواهي كرد؟
اگر اسكندرهاي زمانه براي فتح ايران سراغ ادمي كه از فرط فشار به وطنش فحش مي دهد بگردند.ايا در اين زمان نخواهند يافت؟ مي شود كه كسي را تحت فشار قرار دادو نوگلان دانشجو را به ضرب روشهاي امنيتي به جلوي دوربين تلويزيون برد و باز هم از همكلاسانشان خواست كه حكومتي كه اين روش را تجويز مي كند را دوست بدارند؟آنها همسن فرزند بزرگ شما هستند.مگر چه پيچيدگي در اين افراد هست كه زندان انفرادي بايد آن پيچيدگي را صاف و دلبخواه شما كند؟
آيا اعتراف گيري در قاموس انقلاب ما منكوب نيست؟چه حالي به حضرتعالي دست خواهد داد وقتي كه ببيني هموطن جوانت در آنسر دنيا زير سايه مقام امنيتي كشور بيگانه دارد چهار قل را مي خواند؟
حال اينكه ببيني كه كسي كه مامور دولت احمدي نژاد ساده و مظلوم است . و نماينده حكومت در سلول انفرادي است دستش گشاده بر ظلم شود.
تو كه خودت در زمانه اي درفشار بودي كه مي گفتند مخالف فلاني ..مخالف پيغمبر است. پس چرا مخالف تو هم مخالف پيغمبر شود؟ پس تو چه فرقي داري با فلان كس كه با او اختلاف داري؟
گمان نمي كنم كه اعتقادت را با خته باشي .
برادر
من يك نمونه مي اورم.همشهري من عبداله مومني عضو ادوار تحكيم در حالت بدي گرفتاراست.دارند فشار به ا و دوستانش وارد مي كنند كه به چيزي اعتراف كند.عبداله بعد از اينكه برادرش شهيد شد رفت و سر پرست دو يتيم برادر شد.خودش را وقف بچه هاي شهيد كرد.حالا ان دو بچه چه مي كنند...ما چرا نسبت به هرچه ظلم است بي تفاوت شده ايم؟ اين پروه هاي امنيتي كارد را به استخوان مادران شهدا رسانده است.به فرزندان شهيد.
اما جناب دكتر .روشهاي امنيتي كه نبايد اصل مكتب را زير سوال ببرد.برويد در ساعتي كمي نهج البلاغه بخوانيد.كمي تاريخ اهل بيت.شفقت علي پس كجاست.روشهاي امنيتي ما توجيه گر خيال پردازي هايي است كه علي از آنها بيزاربود.علي اب بردشمن نمي بست.اگر مي خواست كه روشهاي رعب انگيز و سخيف معاويه را الگو بسازد كه هم شام را داشت وهم مصر.
من آنروز كه عكس شما را موافقين يا مخالفين در اميركبير اتش زدند برايت كف زدم و تو حتي ارام تر سخن گفتي برايت كف زدم.ياد روايت مالك فرزند مكتب علي افتادم.گفتم مكتب همچنان شاگرد مي پرورد.اما انگار همكاران شما در خشم دورخيز كردند تا انتقام را هزارمرتبه بيشتر به كين بستانند.
برادرمن
خروجي مكتب رهايي بخش كه نبايد زندان و اعتراف و بگير وببند باشد. فرع كه نبايد اصل را لجن مال كند. تو در شهرها مي روي. غيرت نشان مي دهي و نميخوابي. خداخدا مي كني و مي گويي وطنم ..وطنم. هموطنانم. پس چرا اجازه مي دهي كه دستگاه تواب ساز همچنان داير باشد.
امنيت يعني احساسي كه در مراوده ازاد بين حكومت و ملت شكل مي گيرد.امنيت جايش در سينه هاست.سينه هايي هستند كه وقتي تو حرف مي زني و از عدالت مي گويي از شادي مي تپند.اما
در همان زمان به كوه اوين نگاه مي كنند.به انجمن هاي اسلامي نگاه مي كنند كه تو الت عمومي شده اند. يك نفر را بفرستيد لرستان كه انجمن اسلامي دانشگاه لرستان مستراح شده است يا من دروغ مي گويم. برويد ببينيد كه جاي رفقاي شهيد تبديل به موال شده است يا نه.برويد و ببينيد كه انجمن اسلامي شريف كه دويست وپنجاه شهيد داده است الان تعطيل است يا نه؟
اتفاقا چه كسي بايد ناز دانشجويان را بخرد؟چه كسي بايد فرصت ازمون وخطا دهد؟
ببينيد كه دستگاه امنيتي چگونه نوگلان دانشجو را به دامان قلدرها و پولداران و نمايندگان سرمايه داري مي اندازد.
دانشجو يا روزنامه نگار زنداني مي شود.برايش وثيقه صد ميليوني صادر مي كنند.خوب خانواده اش كه چنين پولي ندارند.فلان گردن كلفت مي ايد و دانشجو را نمك گير مي كند. و اين دومينو مي رود تا راديو فردا و صداي امريكا. راستي اگر شما جناب دكتر رفتاري در طراز مكتب ارائه نماييد آيا رسانه هاي بيگانه خوراكي خواهند داشت؟ آيا كسي خواهد توانست كه بنيان مرصوص انقلاب را در هم بشكند.
سرمايه داري جهاني دستكش ابريشم بر مشت اهنين پوشيده تا ايران را نيز به قلمرو بيفزايد.او كار خود را مي كند. ما بايد فتح قلوب كنيم. در انروز كه رويا رويي تمام باشد نه مجيز گويان درگاه و نه دوستاني كه شهوت رسوا سازي هموطنشان را دارند و نه كساني كه شما را ترغيب به كشيدن تيغ برهرصورت سالمي كنند ياراي مقاومت ندارند.همين دانشجو كه تمرين اعتراض را در زمان تو را تجربه كرده است مي ايستد و با سيل خونش هر ناو ديوانه را غرق خواهد كرد.همين عبداله كه سر پرست خانواده شهيد است..همين دانشجو كه زندانبان تحقيرش مي كند. همين من كه قبل و بعد از اين خموشم.
اگر همه تو را نهي كردند تو بلندشو و برو در آن زندان را ببند.تا مكتب مدرسه اي ازاد باشد كه حريت صادر مي كند. بگذار آنان كه به خاطر اين نامه من را از فهرست روشنفكران وروزنامه نگاران خارج مي كنند و تا عمر دارم مرا از نوشتن در رسانه هايشان محروم مي كنند كارشان را انجام دهند.بگذار دوستان امنيتي عصباني شوند. فداي سر ملت. من هنوز به شما اعتماد دارم.كافي است.
در سرماي زمستان با آن رماتيسم مفصلي بي پير بلند مي شد و مي رفت لب حوض.وضو مي گرفت و نماز شب مي خواند. با زمزمه هايش و آن صداي مردانه خش دارش .كيف مي كردم. چهل مومني را كه دعا مي كرد تقريبا به خاطر دارم.الهم اغفر روح اله خميني.الهم اغفر محمود طالقاني..الهم اغفر شكراله طاهري..الهم اغفر رحم خدا بيرانوند.و به اسم مادرم مي رسيد.اين شيخ رحم خدا بيرانوند يك شيخ دلي بود وكم سواد.همسايه مان بود.اما نرفت حكومتي شود پيرمرد.سيد شكراله طاهري هم ادم منزهي است.مستجاب الدعوه كوچه پاييني. پشت سر هيچكس ديگر نماز نميخواند.شيخ صحرايي هم بود.كه ادم عارف مسلكي بود. مي گفت كه خيلي ها نانشان را الوده حرام كرده اند.
پنج ساله بودم كه دستم را گرفت و برد مسجد تقي خاني. در ساختن مسجد سهيم بود.سال۴۰ دسته عزاداري محله بازارچه و شاه باد را راه انداخت.هنوز هم اسم پدر را در تكيه ها مي اورند.
روز عاشورا كه ميشد هيمه از دهات مي اورند و اتش مي زدند.حوصچه هاي گِل را با گلاب پر مي كردند.پدرمثل همه خرم ابادي ها در گِل مي افتاد.ده هزار نفر عزادار سينه زن بعد از نماز صبح جمع مي شدند سر بازارچه طيب...سيد شاهرخي با آن صداي هزارساله اش نوحه مي خواند.ماهرچه مي گشتيم روز عاشورا در جلوي دسته پدر را نمي ديديم.مي رفتيم دسته اخر عزاداران.دست چند بچه به دستش بود.با سرو صورت خاكي.مي گفت امام حسين شايد به خاطر اين كودكان رحمش بگيرد برماي خطاكار.در زمستان سال ۵۹ روز عاشورا تگرگ باريد.مردم لخت بودند.آن باراني خاكستريش را انداخته بود به سرش و ارام گريه مي كرد. پاهايش برهنه بوند. پاهاي من هم.
خم شدو بغلم كرد و تند آورد خانه.چقدر كوچك بودم.چقدر او رشيد بود.
خانواده ما پرجمعيت بود. برادرانم خدا راشكر همه درس خواندند.صادق بعد از مجروحيت درخرمشهر رفت امريكا.الان متخصص چشم است. اسد معلوم نيست جنازه اش كجاست.دربندي خان عراق؟يا شاخ شميران.دونفرشان عمران خوانده اند.دو نفرشان وكيل است.يك نفرشان مديركل .يك نفرشان امنيتي.
سعيد كوچكترين است.شبيه ترين به پدرو زيبا و مردانه هم روحش و هم خلقش وهم خلقتش.كلاس كيميايي فرستادمش.باب طبعش نيست.حالش از سيگارو تهروني بازي به هم ميخورد.
يادش بخير آن خانه بزرگ كه با بچه ها فوتبال بازي مي كرديم.مادرنگاهمان مي كرد.دايه غذا مي پخت.پدر ارام مي گفت به درخت انجير كوچك باغچه نزنيد.
يادش بخير مرد نيكوكار پنهان.كه هرچه داشت مال مردم بود.هنوز كمدش دست نخورده مانده.دست خط هاي علما برايش عزيزبودند.از سال ۵۰كه به حج رفت ديگر تجارت نكرد. مي گفت ديگر براي آخرتم.
يك اسلحه كمري هم داشت.در انقلاب دستش تيرخورد.در دوازده برجي كه گاردي ها ريخته بودند رفته بود جلو و تيرهوايي انداخته بود.گاردي ها سوار ريو شده بودندو در حين عقب نشيني تيراندازي كرده بودند.اما وقتي كه ژاندارمري را در بيست ويك بهمن مردم غارت كردندپدر .سربازان اواره را اورده بود خانه و لباس برايشان خريده بود و راهي ديارشان...ادم دل رحم مثل او پيدا نمي شد.
اين اواخر يك شب خواب ديدم كه همه اموات در يك روز مه گرفته برگشته اند.دو به دو داشتند با هم صحبت مي كردند. پدر هم دستانش را به پشت زده بود وخندان از سر بالايي خيابان بالا مي امد.يك باراني سبز تنش بود. چرا بهش نرسيدم؟
اقاي رستمي را يك روز اورد و همه جوجه ها و مرغ وخروس ها را بار وانت كرد.رستمي قيافه اش شبيه ميرزا كوچك خان بود.من از ناراحتي رفتم روي پشت بون.با قير اسم همه جوجه ها را روي ديوار خر پشته نوشتم.تا دوروز هم پايين نيامدم.
خودش امد بالا و گرفتم به كولش.رفته بود هفت هشت كتاب از شريعتي برايم گرفته بود. با چندتا كتاب جدول.گفت جوجه گايلوني بسه.(جوجه گايلون يعني چوپان جوجه هاـ اصطلاحي براي مردهاي بچه ننه و بي عرضه كه مي نشينند ته خانه و جوجه بازي مي كنند).
گذشت.خودم دارم پير مي شوم.خوب شد كه پدر در بغل خودم تمام كرد.ايا فكرش را مي كردم كه بعد از مرگش زنده بمانم؟
همشهري من عبداله مومني عضو ادوار تحكيم در حالت بدي گرفتاراست.دارند فشار به ا و دوستانش وارد مي كنند كه به چيزي اعتراف كند.عبداله بعد از اينكه برادرش شهيد شد رفت و سر پرست دو يتيم برادر شد.خودش را وقف بچه هاي شهيد كرد.حالا ان دو بچه چه مي كنند...ما چرا نسبت به هرچه ظلم است بي تفاوت شده ايم؟ همه كارداريم.تحصيلات.انتخابات.مراسمات.خلوتمان.فيلممان.سريالمان.عشقمان.قرارمان.دنيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ يمان.پس چه كسي در فكر يتيمان آن شهيد است. اي لرستان غمگين!
عزت ابراهيم نژد دركوي..خسرو ميربك توسط پسر فلاحيان..حالا نوبت عبداله است؟
مي خواهم نامه اي براي آزاديش براي مقامات بنويسم.و آيا ياري دهنده اي هست؟ صداي من كه به جايي نمي رسد..
پدر روزت مبارك باد..هركه هستي ..به هرمسلك و ازاده يا گرفتار...