اینهمه صفحات وبلاگ می خوانی. خبرهای آنور اقیانوس ها را . شدت و رخا در بازی جدی سنگ ها و گنجشک ها. هارها و اهلی ها.
چرا قران را باز نمی کنی و صفحه ای را ارام ارام طوری که خودت بشنوی زمزمه نمی کنی. خیال نکن خدا بهت سخت می گیرد. خدا عاشق غلطهایی است که تو سعی می کنی با چسباندن مصحف به چشمت آنها را تصحیح کنی.
قران نور است. ممکن است که این نور در تو تاثیری بیشتر از قران خوانهای حرفه ای بگذارد. جلوی روشنفکریت را نمی گیرد. جلوی بازیهایت. تلخی هایت. گرمت می کند. چون مقداری رادیو اکتیو خدا را دارد.
قران تنزیل شده. از آن بالا سنگین بوده. به شکل ظرفیت تو درامده. تا تنهایی که ازش لذت نمی بری را لذت بخش کند. تنهایی ات را به خلوت تبدیل کند. امتحانش کن یک صفحه قران را.
شاید آن صفحه هزار سال منتظر تلفظ تو بوده است. طووری بخوان که انگار بر تو تنزیل یافته. با سادگیت زمزمه اش کن تا جان بگیری . من خطا پیشه تجربیاتی دارم. باورکن.
مساله اینست که کسی تو را نمی شناسد و قاطعانه بر له و علیه تو حرف میزند.آدمهایی که همه سیاسی شده اند. تا دلتان بخواهد آدم سیاسی زیاد شده است. ادم سیاسی به همان شکلی که دیگری را زیر پیراهن چرک خود می داند.
همه می دانند که می میرند. در گذشته این یک تلنگر بود که فرد کمی به خود بیاید و کلکهای کوچکش را کنار بگذارد. در کار خیر برای مردم باشند و آخر شب سجاده ای پهن کند و رو به قبله شود.
این روزها همه می دانند که می میرند. اما می خواهند لذت بیشتری ببرند از آنچه اتفاقی به دندان گرفته اند. شریک نمیخواهند . احساس اینکه دیگری قسمتی از آینده طلایی و متوالی تو را قورت بدهد ، از دوستی و مردمداری و طلعت خیر انسان بیزارت می کند.
و رابطه ها برای امتداد لذتی است که امکان دارد به واسطه دیگری امتدادش دهی.
تو را به خدا رابطه وزیر ارشاد و ده نمکی را ببینید. می فرمایند طنز اخراجی ها عبادت است. ده نمکی هم می گوید :میخواهند"اخراجیها 3"ساخته نشود .کسی هم نیست بگوید اقای وزیر اینهمه شب و روز عبادت نکن .
ده نمکی را در بین مطبوعاتی ها من بهتر می شناسم.من اولین کسی بودم که او را برای فیلمش به روزنامه اوردم.فحش زیادی خوردم.مهم نیست.داشت از مظلوم حرف میزد و باید کمکش می کردی.اما حالا آنقدر سفیه است که مثل نوباوگان النگوهای طلایش را قایم می کند و زبان در می آورد که حسود.
منتها چرا وزیر محترم یک جریان سینمای اقتصادی را عابدان هنر می داند ، جوابش در تعریف جدید عبادت نیست. در تعریف جدید لذت است. بگذریم.
اینها همه سوژه های نوشتن هستند. می خواهم بیشتر بنویسم. چون به اندازه چارلی چاپلین غمگینم. اما می بینم که با ننوشتن ، قصه روال عادی خودش را طی می کند و در روال عادی است که می شود فکر کرد که چرا دوستی های امروز از دالان ذلت بار معاملات سر در می آورند.
خدا را شکر که یا آرزوی چیزی نداشتم و یا همیشه بهترین هایش را داشتم. قبل از رسیدن نو رسیدگان!
قناعتمان را بازده به ما. ای خدایی که می دانی در لحظه مرگ بی پناه ترینیم و کلک های کوچکمان خفتمان را می گیرد و به آیین تو محاکمه می شویم. قناعتمان را بازده تا بر شجاعت نوشتن استوار شویم.
ای کاش زلف حالت دار اسماعیل را بر موج تلاطم کوهی که بار امانت را نتوانست تحمل کند نمی گستری . باد تسری می دهد این قصه را در ورقه های تاریخ.
سنگ بنای کعبه را با گذشت خدا از قربانی گذاشتی ابراهیم. تا روزی برده ای از بنای تو و خدا بالا رود و شهادت دهد خداییگان مردند و خدای گذشت و آمرزش به مکه باز گشته است.
مکه . با بازارهای نایاب برده فروشانش. با سرمه های تیره دختران زنده به گورش. باپارچه های دستکار بنفش بغدادش. مکه در گذشت خدا ویران شد. تا کفن پوشان سفید پیراهن بار امانت انسان از کعبه بر شتران ببندند.
اما خدای دلها ی لرزان این حج ناتمام را بر وارث ببخش. اینجا کعبه بردوش خدایگان تازه ای است که جز به کشتن اسماعیلی که از کوه ، بازگشته است راضی نخواهند شد.
هبل !ای خدای جنگ. تو در کدام سال هجری دوباره سر برآوردی که ساکنان ماه را نیز سیه پوش می خواهی؟
ما همه جامه هایمان سیاهست. وقتی که حاجی ها در یکقدمی شناخت خدا ی گذشت ، نفرین هایشان را به زیر ناودان کعبه می برند.
عرفات. راز اسماعیل است. راز مرگ مشکوک عقیده است در غروب حج. راز واماندگان عرفان است که در نمازشان دست بر زلف حوریان می کشیدند و با غلمان می خندیدند.
با سرمه ناب حجازی این گوسفندان را زیبا کنید.بگذارید آنها بجای شما در منا بمیرند. تو سرت را برای که می تراشی ای حاجی؟ حلف برای بندگی است. تو کدام سیمین پیکر باغهای خدا را نشان کردی؟
اینهمه سنگ چرا چیزی را درجهان نمی شکند؟
ای عارف به خدای گذشت چرا یدع الیتیم را نمی خوانی؟
اینهمه اسماعیل در کوچه ها برای ابراهیم سرگردانند. برای پدر ایمان. تا از ننگ به قربانگاه پدر روند و از چنگ قارون ها و نمرودهای خیابان بر کوه بمیرند.
ای خدای گذشت. ببین که سایه از خورشید می تابد و در فقدان ابراهیم چگونه ما بر مذهب گبری زمانه بر لبه چاقو می خوابیم. بیا و کاری کن. لا اقل آن کوه را نشانمان بده تا بر مزار هاجر ناله ای کنیم. سخت است اسماعیل شدن در زمانه ای که ابراهیم با چشمان باز..مرده ااست. سخت است .باور کن.