تبليغاتX
یادداشتهای حزب تک نفره من...
...گفت ما خط سوميم..لابد ما نقطه هاي رد پاي آن خطيم
 

به آیت  و  ذبیح برای دلواپسی هایشان و به مهرداد خلوت نشین

.............................................................

روز آخری که بعدش هیچ روزی نیست نمی دانم کی فرا میرسد. اصلا باید چیز محشری باشد . شبیه هیچ چیزی نیست. کسی مسولیتی از تو نمیخواهد. همینجور دراز می کشی و هرچه هست خاطرات است و بی ارزویی چه سبک کننده است.

بعضی روزها فکر می کنم که همان روز است .باید ژست آن ساعت خاص را بگیرم و کوهان مسولیت را گوشه طاقچه بگذارم. برگی از دفتر یاداشتم را بکنم و رویش بنویسم :

در نبود من به حای خالی خودتان فکر کنید و نه من. شما خیلی مهم بودید که من غصه دار ارتباط درست با شما بودم. هیچ وقت نتوانستم که بهتر از آن چیز که تصور می کنید باشم. اما من بهتر بودم. خودخواهی نمی کنم. بودم. اما این را واگذارید. به جای خالی خودتان در قلب من فکر کنید نه جای خالی من در کنارتان.

و بچسبانمش روی صفحه تلویزیون یا آینه . توی فیلم ها دیده ام که اینجا می گذارندش.اما این بیشتر برای کسی است که انتحار می کند. بیشتر انتحارها برای لوس بازی و جلب نظر دیگران است . بیشتر هم کار مردانه ای نیست. معمولا موفق هم نمی شوند و پدر صاحب بچه در می آید و روز بعدش هم  طرفی که خودکشی کرده ، سیگار کشیدن و کارهای غیر مجازش را علنی می کند.

خوب من یک انسان معمولی معتقد که دچار انتحار نمی شوم. خیلی چیز لوکس مسخره ای است.بدون مراجعه به کتب دینی هم می توانم حدس بزنم بعدش چه اتفاقی می افتد. یک فرشته گردن کلفت و خالی از ترحم ، آنور مرگ می ایستد و بهانه خدا برای چوب در آستین کردنت پیدا می شود.

من فقط در مورد مرگ آگاهی حرف می زنم. از روزی که فردایش نبودنت احساس می شود. برای این مردمی که له له می زنند برای توجه و سرو دست می شکنند برای دیده شدن و رقابت می کنند برای شهرت...روز کمی نیست. برای من هم.

 فکر بهتری به نظرم رسیده است. می دانید در نوع خودش یک ابتکار خاص است. این چطور است؟:

می روی جایی که پر از خبرنگار است و خر یک خبرنگار را می گیری و می گویی: ببین رفیق. من ندا اقا سلطان را کشته ام.

تا بخواهند بگیرندت تو در اطاق بازجویی مرده ای. کلی عکس و مطلب و بیانیه و .... وای چه می کنه این روز قبل از مرگ!

قضیه این مرحومه هم تا روز حساب زنده می ماند.

. انوقت همه انکارت می کنند. انوقت خاطره روزنامه خواندنت یا نحوه دست دادنت هم سیاسی و معنا دار می شود.نه فکر خوبی نبود.نه فکر کنم سبزها دودمانت را به باد دهند. شاید هم اینکه در اطاق بازجویی مرده ای ، تیتر یک رسانه های جهانت کند.

نه فکر خوبی نبود. ممکن است فرشته منتظر آنسوی مرگ هم باور کند. آنوقت چه؟ ممکن است از سبزها باشد.کسی چه میداند؟

می دانی شبیه ترین آدمها وقتی به هم می رسند از هم می ترسند. چون ممکن است که طرف مقابل بداند که تو در نهانت چه پنهان کرده ای. به خاطر اینست که حرفی باهم نمیزنید و رد می شوید.

چرا ادمها وقتی به هم لبخند می زنند ، شبیه هم می شوند. لبخند واقعا چیز عادلانه ای است که هیچ بازنده ای در تقسیمش نمی ماند.

فکر می کنم ادم باید شانس بیاورد که روز قبل از مرگش همش لبخند بزند. چون در لحظه مرگ فقط دندنهایت بیرون می افتد و مسامحتا می گویند با لبخندی از دنیا رفت.

چطور است که لب هایم را رو به بالا چسب بزنم. یک اثر هنری نمی شود.اما مادرت هی می گوید مثل فرشته ها از دار دنیا رفته ای. نمی فهمد که من دوهزار تومان به این نجم الدین شاکرمی گور به گوری بدهکار بودم . برای تعمیر رادیو ظبط توشیبا. هرچند تعمیری در کار نبود اما بالاخره دوروز کار کرد و بعدش دوباره خراب شد؟

سرم را گول نمالم. من دوهزار بدهکارم و نجم الدین با آن چشمهای مثل عقابش حتما یک روز می آید گورستان خضر به سراغم و گل کفش هایش را سنگ قبرم اک می کند  و یک تف گنده می اندازد روی گورم.آنقدر نامرد است که دینش را نمی بخشد و به بازماندگان هم نمی گوید. می گذارتش برای روز حساب.تا روز حساب با بهره اش می شود خدا تومن.

اه. چه روز سختی است روز قبل از مرگ.

یک چیزی را باید حتما بگویم. ...آن هم اینست که...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 2:20  توسط مرد سکوت  |